.::Azarbaycan Mubariz::.

TurkHarayi

مبارزان آذربایجان

بابک خرمدین

 

بابک: آی جلادلار جلادی، انسانین قانی آخاندا، اونون اوزو سارالار....من ایسته میرم کی دوشمنیم اوزومو، سارالمیش گورسون

بابک که بود؟

قرنها پیش وقتی اعراب بر ایران حکومت میکردند. و حکومت آنها همراه با ظلم و ستم و تجاوز بر مردم این دیار بود. شیر مردانی که وجدان آنها بیدار بود. و براستی فرزند بر حق امام حسین(ع) بودند. و زندگی همراه خواری را بر خود ننگ میدانستند. مانند سرور و سالار شهیدان امام حسین مرگ را بر زندگی ترجیح دادند، که نام آنها تا به امروز زنده بوده و تا قیام قیامت نیز، زنده خواهد بود .

ابومسلم خراسانی که در دوران کودکی شبانی بیش نبود. به سال 132ه.ق آخرین خلیفه امویان را از میان برداشت. ودراین میان، حکومت به دست عباسیان افتاد. و عباسیان نیز او را که عامل به قدرت رسیدن آنها بود را کشتند.

حدودا پس از سی سال در سال 162ه.ق خرمدینان قیام کردند. گویند که آنها به آیین مزدکی(شاخه ای از زرتشت) دلبستگی داشتند. و در مواردی گفته شده که خرمدینان مسلمان بوده اند. زیرا در شهر آنها مساجدی برپا بوده است. رییس خرمدینان در ابتدا فردی بنام جاویدان بود که در کودتایی زخمی میشود و بابک را بعنوان رهبر خرمدینان معرفی میکند. نام اصلی بابک حسن و در برخی موارد حسین ذکر شده است. و بعدا نام بابک را برای خود برگزیده است.

بابک فرزند مردی روغنفروش بوده و به سال 180ه.ق در روستای بلال آباد بذ به دنیا آمده است. و در دوران نوجوانی شبانی میکرده است. بابک وقتی به رهبری خرمدینان(سرخ جامگان) میرسد. سپاهی جمع میکند. که این سپاه را جوانان-کشاورزان-و جمعی از ناراضیان حکومت عرب، تشکیل میدادند. آنها بیشتر در روستاها و کوهستانها زندگی کرده و در هنگام مناسب به حکومت خلیفه شبیخون میزدند. در طول تاریخ کشته شدگان لشکر بابک را از 150 هزار نفر تا 500 هزار نفر اعلام کرده اند .

بابک وقتی قیام خود را شروع کرد. با دو نفر دیگر از آزادیخواهان بنامهای مازیار و افشین هم پیمان میشود و بابک 22 سال با خلفای عباسی می جنگد .

در زمان هارون خرمیان خروج کرده و سرداران خلیفه بر ایشان تاختند. و تعداد بی حد و بی عددی از ایشان را کشتند. و فرزندان آنها را به بغداد برده و فروختند. گویند که شمار لشکریان بابک از مردم آذربایجانی و دیلمانی به سیصد هزار نفر میرسید. در جنگ سال 218ه.ق سردار خلیفه از خرمیان حدود شصت هزار نفر را در همدان کشت و به سال 219ه.ق اسحق بن ابراهیم سردار خلیفه حدود صد هزار تن از خرمیان را کشت و برخی از خرمیان به بلاد روم گریختند.بابک 19 سال در زمان خلافت اعراب بر ایران، در تمامی جنگها پیروز شد. وآنگاه معتصم، خلیفه بغداد افشین را که روزگاری هم پیمان بابک بود،و اینک بر او خیانت کرده بود به جنگ با بابک فرستاد .

افشین(خیدر بن کیکاوس) شاهزاده ای بود که می خواست به حکومت خراسان برسد. او مال و ثروت جمع میکرد و همه را فدا میکرد تا به آرزوی خود که حکومت بر دیار خراسان بود، برسد. پدر او فرمانروای اشروسنه در ماوراالنهر میان سیحون و سمرقند بود. و افشین چون دید که برادرش رقیب جدی برای او هست. به بغداد رفت و به مسلمانی تظاهر کرد. و خلیفه را به جنگ با پدر و برادر خود بر انگیخت. و به یاری خلیفه توانست به فرمانروایی اشروسنه برسد. اما به قیمت خیانت به پدر، برادر، بابک و به دین و ناموس و شرف و وطن خویش. او همچنین به خلیفه خوش خدمتی میکرد، چنانچه در مصر برای مامون جنگید.

بابک پس از سه سال جنگ با افشین، بالاخره در کوههای بذ محاصره میشود. افشین نامه ای به بابک میفرستد و بابک نامه را پاره کرده و هنگامی که مقاومت بیشتر را بیهوده می بیند، با پنجاه نفر از یارانش از محاصره می گریزد. قصد او این بود که از راه ارمنستان به روم شرقی برود و امپراطور روم را به حمله به قلمرو خلیفه وادارد.

وقتی او به ارمنستان میرسد. سهل بن سنباط حاکم ارمنستان به استقبال بابک آمده، و از اسبش پیاده گشته و دستها و پاهای بابک را میبوسد. و به دلیل سرما و زمستان از بابک میخواهد، تا زمستان را در همان جا بماند و به محض اینکه شرایط مناسب گشت به دنبال کار خود برود. ولی در حقیقت اینکار او حیله ای بیش نبوده و نامه ای را برای افشین میفرستد. و بابک را نیز برای شکار به صحرا میفرستد. و لشکریان افشین بابک را در حالی که تنها در شکارگاه بوده است. بند و زنجیر کرده و با خود به سوی بغداد میبرند.

خلیفه بغداد پس از باخبر شدن از دستگیری بابک، دستور میدهد تا او را به سامره ببرند و خود نیز عازم آنجا میشود. بابک سوار بر فیل و برادرش سوار بر اشتری به سامرا وارد میشوند. و ناخواسته استقبال بسیار گرمی از آنها میشود. جمعیت انبوهی گرد آمدهاند تا بابک را از نزدیک ببینند. ئ افرادی که زمانی در اسارت بابک بودند. او را به بزرگی و خوش رفتاری با اسرای جنگی ستایش میکنند. وقتی خلیفه بابک را به همراه برادرش عبدالله میبیند. دستور میدهد تا برادر بابک را به بغداد برده و در آنجا او را بکشند.

زمان مرگ بابک فرا میرسد. جلاد ابتدا یک دست بابک را قطع میکند و بابک با دست دیگرش صورتش را با خون خود رنگین میسازد. خلیفه در مقابل این عمل متعجب گشته و علت اینکار را از بابک جویا میشود. و بابک در جواب چنین می گوید: وقتی خون انسان میریزد، صورتش بر اثر کم خونی زرد میشود. میخواهم با این کار زردی صورتم هویدا نشود تا نگویند که بابک از ترس صورتش زرد شده است. و جلاد دستها و پاها و زبان بابک را بریده و نهایتا سر او را از بدن جدا میکند. سر او را به خراسان میفرستند، و پیکرش را در میان پوست حیوانی جا داده و در محلی که اینک به کنیسه بابک معروف است، از چوب دار بسیار بلندی می آویزند. بطوریکه وقتی سالها بعد مازیار دیگر سردار ایرانی از طبرستان را در همین محل به دار آویختند. هنوز هم پیکر پوسیده بابک برای تماشای عموم بر بالای دار بوده است. بابک در 17 دیماه سال 216ه.ش، ششم صفر 223ه.ق در سامرا با مرگ بی نظیرش بزرگی خود را بار دیگر به اثبات میرساند. و با اینکه جان خود را از دست میدهد، ولی این بابک بود که در آن روز بر دشمن پیروز میشود .

و اما سرنوشت افشین: افشین که قصد سو قصد به جان خلیفه را در سر می پروراند. لو رفته و خلیفه او را محاکمه میکند. آنهم نه بخاطر اینکه قصد جان خلیفه را داشته، بلکه بخاطر حفظ آیین نیاکان و تظاهر به مسلمانی او را عازم زندان کرده و به سال 226ه.ق در نهان او را در زندان می کشد .

خرمدینان در سالهای 227-223 چندین بار در ناحیه اصفهان سر به شورش می نهند. آنها بار دیگر در سالهای 529-512 در منطقه آذربایجان قیام میکنند. و خلیفه وقت در این میان کشته میشود.

مطالب فوق بر گزیده ای بود از مجله اختر، ویژه نامه بابک خرمدین به سال 1381


حرفی چند

بابک 22 سال با اسبش قاراقاشقا کوههای بذ را به لرزه انداخت. و زندگی را به کام خلفای ظلم و جور عرب تلخ کرد. او هیچوقت در مقابل ظلم و ستم خاموش ننشست. و با کارش درس آزادگی را به نسل بعد از خود آموخت. در تاریخ بعضی ها سعی کردند تا وجهه بابک را خراب کنند. بعضی ها او را خونخوار و بعضی دیگر او را حرامزاده و زنازاده لقب دادند. بابک اگر مسلمان هم نبوده باشد راهی را رفت که راه حسین بن علی بود. و اینکار اگر از یک غیر مسلمان سر زده باشد، افتخاری بس مضاعف برای اوست .

به هر حال بابک یک انسان واقعی بود. و اگر ما بخواهیم دین و انسانیت را تعریف کنیم. ارزش بابک دو چندان میشود .

به نظر من دین همان جملاتی هست که از کودکی و از آغاز تولد، توسط اطرافیان در گوش انسان زمزمه میشود. و فرد بی آنکه مفهوم کاملی از این جملات داشته باشد. به اجبار و بی چون و چرا آنها را می پذیرد. و در این میان هر کس دین خود را بهترین دین و بر حق ترین دین میداند. و همه همانند انسانهای عصر جاهلیت که راه اجدادشان را میرفتند، راه اجداد خود را می پیماید.

اما معنای انسانیت در همه ادیان و در همه جای دنیا به یک معنا میباشد.و از طرفی من فکر نمیکنم که خداوند متعال بهشت را فقط برای ما مسلمانها خلق کرده باشد. و چه بسا شمار مسلمانان در بهشت جزو اقلیت باشد و نه اکثریت .

بحث راجع به اینکه بابک مسلمان بود یا زرتشت زیاد مهم نیست. مهم اینست که بابک یک انسان بوده و یک آزادمرد. و کاری کرد که او را هم مرتبه با امام حسین(ع) قرار داد. و همین وبس.

امام حسین(ع) میفرمایند: اگر شما را به جهان دین و آیینی نیست، لا اقل مردم آزاده به دنیا باشید

ای بابک، و ای قهرمان، و ای دلاور مرد آذربایجانی...بدان که خون سرخ تو بیهوده ریخته نشده. و تو با خون سرخت درس آزادی و آزادمردی را به تک تک آذربایجانیها آموختی. و امروزفرزندان تو همچون تو می اندیشند

 

ستارخان و باقرخان

 

ستارخان در سال 1867 در روستای کوچکی در ناحیه گرمه دوز اهر،به دنیا آمد.همرزم او باقرخان هم در سال 1861 در تبریز و در یک خانواده فقیر به دنیا آمد.اینان در حرکات آزادی خواهانه مشروطیت از خود شجاعت و مدیریت فوق العاده ای نشان دادند. و در نشست انجمن تبریز با اهدا عنوان ( سردار ملی ) به ستار خان و ( سالار ملی ) به باقرخان،نهایت قدرشناسی خود را نشان دادند.از سال 1905 که حرکات ملی - مدنی و سیاسی شروع شده بود. در سال 1907 به یک حرکت مسلحانه آزادی بخش تبدیل گشته ودر زمان اندکی حاکمیت تمام حدود آذربایجان جنوبی را فرا گرفته بود. مدارسی که در آن زبان ترکی آذربایجانی تدریس می شد گشوده شده بود.بیمارستانها برپا و کارهای آبادانی رونق یافته بود و اگر کار به این منوال ادامه می یافت،آذربایجان می توانست دولت آزاد خود را به جهان اعلام کند.شاه که اوضاع را وخیم می دید دست به دامن کشورهای انگلیس و روسیه شده و به کمک آنها توانست جلوی شیر مردان آذربایجان بایستد.و سرانجام ستار خان در روز 16 نوامبر سال 1914 بعد از گذشت 4 سال از فاجعه پارک اتابک در گذشت و جسدش در حیاط مسجد شاه عبدالعظیم به خاک سپرده شد.سالار ملی باقرخان نیز بعد از گذشت 2 سال از مرگ همرزم خود، در نوامبر 1916، در قصر شیرین و در نتیجه هجوم خیانتکارانه، محمد امین طالبانی شهید شد.او در قصر شیرین و در خانه شیخ وهاب و محمد امین طالبانی مهمان بود.

 

حیدرخان عم اوغلو

 

حیدرخان عم اوغلو در تاریخ 20/12/1880 در شهر ارومیه از مادر متولد شد.پدرش حکیم (داروفروش) علی اکبر افشار بود.رتبه خانی را خود مردم به او داده بودند.پدر حیدرخان مجبور شد تا به ((قمری)) کوچ کند.او تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در ایروان به پایان رسانید.و به دانشگاه پلی تکنیک تفلیس واردشد.و در سال 1898 در حالی که دانشجوی این دانشگاه بود،در صفوف حزب سوسیال دمکرات واردشد.

او به زبانهای فارسی،روسی،گرجی،آلمانی،فرانسوی و ایتالیایی وارد بود.عم اوغلو در سال 1901 تحصیلات عالی خود را به پایان رسانید و روانه اروپا شد.و در سال 1904 به تهران آمد. و بعد از مدتی در آنجا حزب دمکرات را تشکیل داد.او بعدها رهبر کمیته مجازات بود.حیدر خان که در حرکات ستارخان و باقرخان در سنگرهای زیادی جنگیده بود.بعدها در منطقه گیلان در تشکیلاتی بنام منجیل وارد شد،که میرزا کوچک خان جنگلی هم در راس این تشکیلات بود.در این دوران بود که رضاخان در ایران به قدرت رسید.او جاسوسانش را بکار گرفت.و همراهان عم اوغلر را علیه او شوراند و میرزا کوچک خان را به سوی خود کشید.و به واسطه او برای عم اوغلو نقشه کشید.میرزا به دوستانش پیغام فرستاد و آنها را جهت برگزاری جلسه کمیته انقلاب دعوت کرد،حیدر خان مثل بقیه به آنجا رفته ولی بعد از مدتی عمارت به زیر آتش گرفته شد.و سرخوش یکی از اعضا نتوانست از آنجا خارج شود و زنده در آتش سوخت عم اوغلو،خالوقربان و خالو کریم،از پنجره خود را بیرون انداخته و از محل گریختند.حیدر خان در راه یاران خود را گم کرده و توسط افراد میرزا کوچک خان دستگیر شد.و بعد از اینکه مدتی در زندان ماند.به وسیله فرد خاینی بنام معین الرعا در زیر شکنجه جان سپرد.رضاخان در مقابل کشتن عم اوغلو،به کوچک خان وعده استانداری گیلان را داده بود.و خالو قربان به قصد گرفتن انتقام دوست خود (سرخوش) بعد از گرفتن درجه سرهنگی از رضاخان به جنگ با میرزاکوچک خان فرستاده شد.او هم به طرف رشت و انزلی که افراد میرزا در آنجا بودند رفته و آنها را خلع سلاح کرد.کوچک خان به سوی جنگل فرار کرد.و خالو قربان هم او را تعقیب نموده،ودر کوههای تالش جسد یخ زده اش پیدا شد. وخالوقربان سر میرزا را بریده و به تهران فرستاد.بعدها حیدرخان در حالی که علیه یک طایفه عصیانگر می جنگید،بوسیله جاسوسان رضاخان با گلوله ای که بر گردنش زدند هلاک شد.

 

شیخ محمد خیابانی

 

خیابانی از اوان جوانی وارد فعالیتهای سیاسی شده و مجبور به ترک وطن گردید،در این زمان پدرش در قلعه شامیل به سر میبرد.او نیز مجبور شد تا پیش وی برود.و در آنجا شاگرد میرزا عبدالرحیم طالبلو گشت و مانند یک انسان روشنفکر به عرصه رسید. در سالهای جنگ جهانی اول به تبریز برگشته،وحزب دمکرات را تشکیل داد.شیخ محمد خیابانی در تاریخ هفتم ماه آوریل 1920 در شهر تبریز،دولت آزادیستان را به وجود آورد.او تمامی دوایر دولتی را به کنترل خویش درآورده،و از نو به نظم آورد.برای روستاییان به شرط دادن پول آن در موعد و اقساط معین،اراضی را تقسیم کرد.در روستاها و شهرها به زبان مادری،مدارس ابتدایی را گشود.در محله مارالان تبریز بیمارستان ( شیر و خورشید ) سینا، را بنا کرد.و یک ارتش 12000 نفری ملی بوجود آورد.او در سخنرانیهای خود می گفت.

تبریز این را درخواست می کند،که حکومت باید از آن ملت باشد.تمامی آذربایجان در این موضوع با هم همفکر و هم عقیده است.اگر حکومت تهران با درخواستهای ما مخالفت نماید،اصول و اساس رادیکالیزم را بکار گرفته،و آذربایجان را از نو به مقاومت ترغیب می کنیم.ما در سطح آذربایجان حاکمیت حکومت دمکرات را طلب می کنیم.ایالات و ولایات باید افکار و ایده های خود را آزادانه بیان کنند.ضمن حفظ حقوق خود اگر لازم باشد جان خود را هم می دهیم.در این راه مردن بهتر از زندگی مذلت بار است.

دولت وقت که خیابانی را خطری بزرگ در مقابل خود میدید،با شوراندن مردم عوام بر علیه وی،در دوازدهم ماه سپتامبر سال 1920،گروه هایی از عواملی که چشمانشان را پرده جهالت پوشانده بود،به مرکز دولت آزادیستان که در عالی قاپو واقع بود،هجوم برده،و در عرض سه روز صدها خانه غارت شد و خون آزادی خواهان به جای آب جاری گشت،و خیابانی نیز در منزل دوستش حسن بادامچی به محاصره درآمد، ودر 14 سپتامبر سال 1920 خون مبارکش در خانه حاج شیخ حسن بادامچی به وسیله گلوله شلیک شده از تفنگ اسماعیل قزاق،خاک تبریز را گلگون ساخت.وبدین ترتیب دولت آزادیستان،سقوط کرد.

 

محمد تقی خان پسیان

 

وی در سال 1887 در شهر تبریز به دنیا آمد و شاهد حرکات مشروطیت ، که در شهر تبریز آغاز شده بود ، قرار گرفت . و در اثنای جنگ اول جهانی در مقابل و مبارزه با روسها و انگلیسیها زخمی شده و جهت ادامه ی معالجه به مقصد آلمان حرکت کرد ، و در آنجا پس از سلامتی وارد خدمت در ارتش آلمان گردید و دانش جنگ کسب کرده و در شهر رایپزینگ دروس ریاضی عالی را انتخاب کرد و در سال 1920 به تهران بازگشت.

در آن زمان رضا شاه جهد میکرد تا حرکات دولت آزادیستان شیخ محمد خیابانی را با سقوط مواجه کند . رضا شاه می خواست او را برای سقوط دولت آزادیستان به آذربایجان بفرستد ، لا کن او این امر را نپذیرفت و فرماندهی قوای خراسان را قبول کرد . و در آنجا خدمات زیادی به مردم خراسان انجام داد . محمد تقی خان پس از مدتی اموال والی خراسان قوام السلطنه را به نام دولت مصادره کرده و او را روانه ی تهران ساخت.

محمد تقی خان در سال 1920 در خراسان علم عصیان را بر افراشته و در آوریل سال 1921 استقلال خود را اعلان کرد . او تمامی بدهی های روستاییان را به دولت بخشید و زمین های بزرگ را در بین افراد بی زمین تقسیم کرد . در این زمان قوام السلطنه در تهران به عنوان نخست وزیر انتخاب شده بود . محمد تقی خان تشکیلات ژاندارم خراسان را به ارتش ملی تبدیل کرد و به افرادش لقب فدایی داد . و در مشهد خانه ی ایتام و بیمارستان بنا کرد .انگلیسیها ابتدا به محمد تقی خان وعده ی پول و ثروت دادند و وقتی که وی این امر را نپذیرفت .آنها به همراه رضاخان به عوامل مرتجع دینی پولها دادند تا شایعاتی علیه محمد تقی خان بسازند و سپس یک نیروی 4000 نفری را با سلاح های سنگین به رهبری فرد مرتجعی بنام خزائی تجهیز کرده و او را روانه ی خراسان نمودند.

در این قشون نیروی 300 نفری انگلیسی هم شرکت کرده بودند . در اواخر سال 1921 محمد تقی خان در جنگ با نیروهای انگلیسی و شاه پیروز میدان بود . و در ماه اکتبر بر اثر هجوم طوایف کرد که از چندین جبهه بره او حمله کرده بودند ، عقب نشست . و عاقبت بر اثر خیانت خون پاکش بر زمین ریخت و خورشیدی دیگر از تربت پاک آذربایجان به درجه ی شهادت رسید.

 

میر جعفر پیشه وری

 

سید جعفر پیشه وری در شهر خلخال به دنیا آمد ، او در سن 7 سالگی به آذربایجان شمالی برده شده و در آنجا تحصیلات خود را شروع کرد . و سپس در سن 32 سالگی به ایران بازگشت . و به محض ورود به ایران ، مبارزه سیاسی را با رضاخان آغاز کرد . پلیس های شاه او را به خاطر داشتن افکار انقلابی ، 11 سال در زندان نگه داشتند.

پیشه وری در سال 1930 به زندان افتاد ، و در سال 1941 از زندان آزاد شد . آزادی وی مصادف بود با اشغال ایران توسط نیروهای شوروی و تقسیم ایران به دو قسمت ، بین شوروی و انگلیس . در آن زمان رضا شاه توسط انگلیسیها به یک جزیره تبعید شد.

پیشه وری در روز 23 ماه می 1943 شروع به انتشار نشریه ی فارسی «آژیر» نمود و فضای آزادی که از زمان ستارخان بوجود آمده بود ، او از نو بنا کرد.

پیشه وری در هنگام سلطنت محمد رضا شاه ، در انتخابات دوره ی چهاردهم مجلس از تبریز و از حزبی به نام دمکرات نامزدی خود را اعلام کرد . و در انتخابات با رأی بالایی پیروز شد . ولی شاه و اطرافیانش او را به رسمیت نشناختند ، و بعد از آن پیشه وری با حمایت مردم تبریز رهبر حزب دمکرات شد . در آن زمان صدرالاشرف از طرف شاه به حکومت آذربایجان منصوب شده بود . او در سخنرانیهای خود در آن زمان گفته بود : من به آذربایجان رفته و آنجا را سر آذربایجانیها خراب خواهم کرد.

پیشه وری در سال 1945 در میان 744 زن و مرد کنگره ی خلق ایران این گونه سخنرانی کرد : ما دیگر می خواهیم اداره ی خودمان را خودمان در دست بگیریم . ما آذربایجان را از ایران تجزیه نکرده و تنها می خواهیم در اداره ی امور داخلی خودمان ، آزاد باشیم.

در نهایت پیشه وری در تاریخ 21 مارس سال 1945 جمهوری دمکراتیک خود مختار آذربایجان را بنیان نهاد . مجلس ملی هم به این حکومت ملی رأی اعتماد داد.

پیشه وری در دوران حکومت خود کارهای مفیدی انجام داد . از جمله : او برای نخستین بار اعلامیه ای را منتشر ساخته و صحبت به زبان تورکی را آزاد اعلام نمود . چرا که شاه زبان تورکی را ممنوع اعلام کرده بود . در تبریز و شهرهای بزرگ مدارس زبان مادری گشوده شد ، مواد درسی تدوین و نگاشته شد و نشریات و مطبوعات به زبان مادری شروع به چاپ نمودند . در تبریز دانشگاهی تأسیس شد، قانون اصلاح اراضی مورد قبول واقع شد . قانون کار جدیدی حاضر شد . قانون اصل برابری زن و مرد مورد قبول واقع گشت.

در آن زمان جنگ جهانی دوم به پایان رسیده بود و آمریکا و انگلیس و روسیه چون این حکومت را تهدیدی برای خود می دیدند ، با هم متحد شدند ، و به فرمان استالین ارتش روس به تبریز و دیگر شهرهای آذربایجان وارد شدند ، و سلاحهای موجود در دست چریک ها را جمع آوری کرده و به ادارات شاه تحویل دادند. ارتش شاهنشاهی وارد آذربایجان شده و در مدت 24 ساعت 25000 نفر تورک آذربایجانی را که اکثرشان افراد تحصیل کرده و از اساتید بودند را قتل عام کردند . و تمامی کتابهایی را که به زبان تورکی نوشته شده بود را در یک میدان جمع آوری کرده و آنها را آتش زدند . پیشه وری و بعضی از دوستانش به آذربایجان شمالی پناه بردند . و بدین ترتیب دولت پیشه وری بعد از یک سال حکومت در تاریخ 24 مارس 1946 از میدان خارج گشت.

در سال 1947 هنگامی که او از باکو به شماخی می رفت ، در نتیجه ی حادثه ی به وجود آمده در راه زخمی شده و به بیمارستان منتقل شده و در بیمارستان به دستور استالین در اثر دارویی که به وی تزریق کردند به شهادت رسید.

پیشه وری آن مرد بزرگ در آن زمان کاری کرد که پشت بعضی ها هنوز هم با شنیدن نام او به لرزه می افتد و هنوز هم شئونیسم فارس جلوی چنین حرکاتی می ایستند و استبداد فارس گرایی هنوز هم تورکها را زیر سلطه ی خود در آورده و از آزادی زبان تورکی می ترسند و خواهند ترسید . چون تورک فنا پذیر نیست و هرگز نمی میرد.

HOME