![]() ![]() |
|||||
| صفحه شعر | |||||
|
دوباره ولوله در من به راه افتاده نگاه! توي سرم چارراه افتاده صداي ترمز ماشين و بوقهاي بلند چقدر راه که در من به چاه افتاده تمام زندگي ام عکس درد در رنجيست که ناشيانه سفيد و سياه افتاده مرا به جاي خودم اشتباه مي گيرند چقدر آينه در اشتباه افتاده *** ببين چه بر سر من آمدست بعد از تو که زندگيم به روز سياه افتاده! جلیل صفر بیگی
بعد از آن سيب من آدم شدهام مي داني !؟ باخيالات تو همدم شده ام مي داني ؟! تشنهي خاطره انگيز ترين بارانم تشنهي اشک چو شبنم شده ام مي داني !؟ اي سحر ! پشت شب پنجره هامان گل کن ! بي تو مثل شب عالم شده ام مي داني !؟ بي تو از هر چه بهار است دلم مي گيرد بي تو عطر گل مريم شده ام ! مي داني !؟ ***** باز هم سيب نگاهي به تعارف بنشين ! به خدا باز من آدم شده ام مي داني !؟ جلیل آهنگر نژاد
دانشکده... کلاس ...من ... استاد ... تابلو تنها صداي پاي خودم : يک دودو دودو روي کف کلاس چه آهنگ جالبي است! يک ريتم بي خيال تر از من .. . چه تابلو! خانم سکوت ! قصه ي شاه و کنيزک است حالا رسيده ايم به بيت دويست و دو من فکر مي کنم که چه از مولوي پرم ! مثل هميشه گم شده ام در خيال تو ... يک شعر در تمام تنم وُول مي خورد يک واژه مثل «مست» نه مثل «تلو تلو» دارد تمام ذهن مرا مسخ مي کند دارد تمام ذهن مرا اين ضمير «تو»... اين که هنوز تازه تر از هر جوانه اي ست تکرار مي شود ... نه که هر لحظه نو به نو در من طلوع مي کند و شمس مي شود «او» هشت قرن آمده تا شعر من جلو «او» هشت قرن آمده تا شاعرش شوم مهمان کند مرا به دو ليوان درخت مو ! «يک دست جام باده و دستي به زلف يار» يک دو دودو دودو دودو يک دو دو دودو ****** : ساکت ! صداي پاي تو ذهن کلاس را آشفته مي کند . برو بيرون برو برو! ******* من فکر مي کنم که چه از مولوي پرم! ... حالا رسيده ايم به بيت دويست و دو ... شاه وکنيز آخر اين قصه با همند اما خداي شعرم ! خاليست جاي تو !
بيست و دو شمع ... بيست و يکي شعر ناتمام گُر مي دهد به شعله پيراهنم و من « من » فوت مي کند به خودم .. گُر گرفته ام.. داري زبانه مي کشي از ذهن من ، نزن آتش نزن ! برو ! بخدا دوست دارمت... با اينکه دوووور مي شوي از زندگي من هي مي نشينم و به خودم فکر مي کنم .. نه! نه! به تو... نگو به من اينگونه پر زدن در آسمان تيره ي اين خاطرات بد... اصلن عجيب نيست! نه! اصلن عجيب نيست اينکه هنوز با همه ي ... دوست دارمت! هر جور راحتي! به خدا اين نفس زدن، اين له له ِ سَگانه براي خودم نبود... مي خواستم براي تو باشم ولي نشد! مي خواستم ... بخند! بخوان! نه! نخند! نه! امشب شب ِ تولد ِ....« اين جور خر شدن کار ِ تو نيست... پاشو برو لعنتي! برو! دست از سرم چرا...؟! بخدا آدمم منم » بيست و دو شمع ... شعله ورم! دود مي کنم! داري زبانه مي کشي از خاطرات من بيست و دو شمع مي چکد از چشمهاي من! چاقو کجاست؟ کيک مرا مي بُرد، ببين! شش قسمت مساوي ِ من ... گاز مي زنند شش مرد قطعه قطعه مرا توي پيرهــــن [] بيست و دو سال سهم مرا پاره مي کند تقويم لعنتي که ورق کم بياورد آخر خدا کجاست که آبان براي من يک قطره عشق پاک ببارد در اين لجن؟! ديگر بس است ! من که کم آورده ام خدا! بيست و دو سال بعد هم ارزاني خودت دور از تو مي گريزم از اين سرزمين ِ تلخ در آخرين دقايق يک عصر با ترن فاطمه حق وردیان
بدهکارم به دنيا روزهايي را که هشيارم ازين بدتر به عزراييل چندين جان بدهکارم بدهکارم به خنديدن تمام عمر تلخم را به گريه روزهايي ر ا که از تلخي تلمبارم بدهکارم به عصيان وام فرصتها که عمرم داد و به بد باکداماني تلف گشتند بسيارم* به دانشگاه چندين ساعت حاضر نبودن را به نمره صفرهايي را که در برونده ام دارم بدهکارم به دين چندين نماز وروزه و برهيز به دينداري چه گفتارم چه کردارم چه بندارم بدهکارم به چشمم ديدن خوبان عالم را به گوشم قطع اصواتي که مي جويند آ زارم تنم قرضه نفسهايم به جاي قسط هايي که براي اين و آن يک عمر بايستي ببروارم به دستانم به پاهايم به لب هايم به شش هايم... بدهکارم بدهکارم بدهکارم بدهکارم. سید رضا محمدی
خواب ديدمت همان شبي که قلکم شکست زير کفشهات سکه هاي پولکم شکست بس که سنگ پرت کرده اي به کودکانه هام شيشه هاي هفت رنگ مهد کودکم شکست من عروسکي شدم که شهوتي شدن نداشت بعد از آن قداست تن عروسکم شکست يک عروس سالخورده مُرد توي آينه ظالمانه عقدنامه ي مبارکم شکست نطفه ات ميان کلمه هاي من رسوب کرد شاعري که پا به ماه بود يک شکم شکست ! سبز بودي و تو را گره زدم به سيزده نحس قهوه اي شدي همين که عينکم شکست !! من اسيرِ ...من دچارِ ...من چقدر کوچکم ! من چقدر کوچکم که قلب کوچکم شکست !!!! طاهره خنیا - مرودشت
آقا بگو كه صورت من مثل ماه نيست؟ اين چشم هاي روشن و زيبا گواه نيست؟ حالا كه تك ستاره شدي در كنار من تابان تر از خودم نشوي اشتباه نيست؟ آقا كمي ستاره به گيسوي من بپاش تك حلقه هاي تيره به چشمت سياه نيست؟ چشمم به راه مانده دلم امتداد راه اين قهرمان قصه من سر به راه نيست؟ دختر نشسته بود و كمي مضطرب ولي مي گفت عاشقانه سرودن گناه نيست درباره كسي كه از اول شنيده بود اسب و كلاه و قصر ندارد و شاه نيست او مي نوشت و اين غزلش انتها نداشت انگار بيت آخر او هست گاه نيست هي گشت و گشت دفتر او پاره شد ولي مي گفت ماجراي دل من تباه نيست مردي رسيد با غزلي تازه تر و گفت با من بيا كه آخر اين قصه آه نيست مریم افضلی
تو آمدي كه بگويي: اگر... اگر مي رفت... تو آمدي و كسي داشت سمت در مي رفت! تو آمدي و چنان زل زدي به پوچي من كه داشت حوصله انتظار سر مي رفت!! تو آمدي و كسي گوشه غزل هي با¯ رديف و قافيه هايي عجيب ور مي رفت تو آمدي ، كلماتي كه مرد ساخته بود شبيه صابون ، از دست شعر در مي رفت از اينكه آمده تا... بيشتر پشيمان بود از اينكه آمده تا... هرچه بيشتر مي رفت! اشاره كرد خدا سمت پرتگاه ... ولي به گوش من... وتو اين حرفها مگر مي رفت! ؟؟؟ تو آمدي كه بگويي... به گريه افتادي! و پشت پنجره انگار يك نفر مي رفت مهدی موسوی - کرج
|