| NEXT | Back | از هر شاعر یک شعر |

1- شهاب حاجتی ، حسین حاج هاشمی، معصومه حاجیان ، مسعودحاکم زاده
3- اسماعیل حبیبی ، عباس حبیبی بدرآبادی ، هوشنگ حبیبی ، فرامرز حجازی
4- محمد علی حریری ، رضا حساس ، کاووس حسنلی ، هادی حسنی
5- حامد حسین خانی ، حسن حسین پور ، اسماعیل حسین زاده ، احمد حسینی
|
شهاب حاجتی - نورآباد ممسنی
|
حسین حاج هاشمی |
|
معصومه ی حاجیان - گراش
|
مسعود حاكم زاده از:رشت من اتفاقي ديگرم دردي عجيبم با معني دنيايتان خيلي غريبم بيزارم از دلخوشكنك هايي كه داريد از اين تب و تاب شماها بي نصيبم شايد حسادت مي كنم با دلخوشي تان شايد خودم را گاهگاهي مي فريبم حتي به خود شك مي كنم شايد نباشم يعني منم از ريشه تكرار سيبم آن گاه چشمي سرد مي آيد كنارم دستي به پشتم مي زند من روي شيبم نه نه نمي خواهم كه دستم را بگيريد وقتي كه با تنهايي خود هم غربيبم
|
|
علی حامدی |
ناصر حامدی
|
|
رضا حامي پور
|
سيد حبيب حبيب پور عرش مي لرزيد وقتي خاک مي شد بسترت آسمان واکرد چتري از محبت بر سرت حنجر جبريل هم با نام تو تطهير شد تا رسيد آن تيغ بي شرم و حيا بر حنجرت نخلهاي تشنه از تنهايي ات خم مي شدند تا شنيدند از لبانت ربناي آخرت اي همه مظلوميت ، سيمرغ قاف عاشقي! رنگ غربت داشت از روز ازل بال و پرت در دل رود فرات از ماهيان بايد شنيد مرثيه بر آن گلوي تشنه ي از خون ترت اي خداي زخمهاي آشنا و ناگزير وحي تو شد "هل من ..." و يک قافله پيغمبرت کوفه کوفه شرمساري مانده در تاريخ و باز کربلا در کربلا ماييم و زخم پيکرت! |
|
اسماعیل حبیبی-رشت
مثل پيغمبري كه زاده نشد حرف هاي نگفته هم دارم هم خودم را نديده ام جایي هم خيال « نيامدم » دارم مي توانم هميشگي باشم سهم تنهاترين آدم ها بروم يا دوباره برگردم هرچه دارم من از خودم دارم من كتابم نخوانده خواهد ماند جاي من توي مشتري ها نيست با خودم حرف مي زنم گاهي خاطراتي از اين « شدم » دارم پشت اين روزهاي تكراري پرِ يك عادت عجيبم من بي تو يا دست هاي من خالي است يا تو را من هميشه كم دارم بعد از اين ماجراي من اين است تو نباشي جهان كمي خالي ست باز با من كسي نخواهد بود باز من میل « مي روم » دارم اين صداي من است مي افتد ! فكر شايد نديدنت هستم من به دنيا نيامدم هرگز من تو را از نبودنم دارم مثل خطي كه هيچ خوانده نشد من دلم از رسالتم خون است اين نوشتن شروع تنهايي است اين سكوتي كه از قلم دارم
|
عباس حبیبی بدرآبادی
|
|
هوشنگ حبیبی - خرم آباد
|
فرامرز حجازی
|
|
محمد علی حریری- جهرم پاييز داغ کمي نيست آنجا که تنهائيت را جز بي کسي همدمي نيست جز اشک هايي که شورند بر زخم تو مرحمي نيست آنجا که کز کرده در تو اي کاش،اي کاش،اي کاش از آرزوهاي گنگت جز حسرت مبهمي نيست آنجا که از بس نباريد باران براي بلوغت در رويش ريشه هايت يک قطره،حتي نمي نيست برگي که رنگش پريده ست،تاکي که تا ته تکيده ست باغي که پاييز ديده ست،پاييز داغ کمي نيست باور نکرديد از من،از شمعداني بپرسيد ديگر براي وضوي پروانه ها شبنمي نيست تا واژه ها واژگون است شاعر شدن بي شگون است آنجا که قدر قلم را اندازه درهمي نيست
|
رضا حساس
سر قرار نيامد دلم به شور افتاد
دوباره ا ين دل وامانده کار دستم داد
و کوچه کوچهي بن بست برگريزان بود
همان مکان قديمي ، محلهي ميعاد
پلاک خانه همان ... نه ! عوض شده انگار
پلاک
؟؟ سابق شده
؟؟؟
چقدر پنجره ها ..... دير شد کجا مانده !؟
و کوچه را دو سه باري قدم زدم در باد
مرا ببخش که بعد از سه سال و چندين ماه
دوباره آمدم با ترانه با فرياد
و باجه ي سر کوچه ، خداي من آخر
کي اين شمارهي اشغال مي شود آزاد ؟!
؟
دو سايه از بغلم رد شدند يک زن و مرد
زني شبيه گذشته مليح و ساده و شاد
؟؟؟
هواي ابري پاييز و نم نم باران
کسي به ساعت خود خيره شد و رفت از ياد .........
|
کاووس حسنلی ما محنت بال بسته را میفهمیم مفهوم نگاه خسته را می فهمیم زندانی قرن های تشویش و غمیم ما پنجره های بسته را می فهمیم بر بال عروجمان هزاران زخم است پرواز به خون نشسته را می فهمیم ما چلچله ایم و عاشق بوی بهار ما هجرت دسته دسته را می فهمیم ما معتقدیم زنگی شیرین است با آنکه دل شکسته را می فهمیم فردا که سپیده چهره می آراید خورشید به مهمانی ما می آید
|
هادی حسنی جو احساس تو برفی ست من اما داغم این چه سری ست که در مرکز سرما داغم من پسر خوانده ی هذیانم و ته مانده ی شب آتشم آتشم آتش که سراپا داغم این پدر سوخته دل را به تو دادم شاید یخ احساس مرا آب کنی تا داغم من چرا این همه امروز به خود می پیچم س س سردم شده اما چ چرا دا داغم اگر امروز به فردا برسد می فهمم چه بلایی به سرم آمده حالا داغم غزلم شروه ی درد است که گرم است هنوز جو احساس تو برفی ست من اما داغم
|
|
حامد حسین خانی
|
حسین حسین پور
|
|
اسماعیل حسین زاده اي تمام غزل ها فدايت پشت انديشه ها رد پايت مانده بر شانه شعر هايم بار سنگين افسانه هايت با همين بيت هاي مه آلود مي سرايم دلم را برايت هستيم جز همين شعر ها نيست باز مي ريزم آن را به پايت جاي صد زخم در سينه دارم از تو اما ندارم شکايت خلوت سرد و سنگين دل را پر کن از موج گرم صدايت از توچيزي نمي خواهم آري جز همين خلوت بي ريايت با تو بايد شبي بود تا ديد غيرت سبزت،اي بي نهايت
|
احمد حسيني
|