|
دوستاني كه براي ما شعر مي فرستند لطفا تاريخ سرودن شعر را هم ذكر كنند. در اين صفحه اشعاري جديد از دوستان شاعرجهرمي: عبدالرضا كوهمال، غلامرضا قاسمي، فروغ تنگاب، سارا پناهي، محمد علي حريري و عبدالعلي زارعي آورده شده است.با تشكر از اين عزيزان كه اشعار زيبايشان را در اختيار ما فرار دادند. در ضمن اظهر نظر در باره ي اين اشعار بلا مانع است. M-J
|
|
عبدالرضا كوهمال جهرمي
در اين غزل دوباره تو را آفريده ام امشب قدم گذاشته اي روي ديده ام با ديدن نگاه تو روشت ترين شبم من ماه را به خلوت دنجي كشيده ام دستام بوي يك تپش ساده مي دهد من سيبي از بهشت خداوند چيده ام؟! نه، فكر چشم هاي تو بودم كه آمدي من جرعه جرعه جرعه تو را سر كشيده ام مستم چنان كه نفهميدم از كجا هي پنجه پنجه دست خودم را بريده ام خونم حلال عشق، كه درگير او شدي من عشق را از آتش دست تو چيده ام حالا براي چه نگراني؟!...براي چه؟!... وقتي كه با تو من به خدايم رسيده ام مرداد 83
|
|
غلامرضا قاسمي -جهرم
آهسته شب از كنار ديوار گذشت آهسته كه انگار نه انگار گذشت يكباره هچوم خاطراتي وحشي آن لحضه ميان خواب وبيدار گذشت آن لحضه كه با خنده سلامم كردي آن لحضه كه، آه، كارم از كار گذشت گفتم بروم قيد تورا هم بزنم يك فعل هزار باره تكرار-گذشت- *** آن دختر كولي چه به روزت آورد آن شب كه براي آخرين بار گذشت آن دختر كولي كه از اين پس كوچه با چار قد آبي گلدار گذشت يادت نرود جواب خوبي هايش من با تو نمي ....خدا نگهدار، گذشت *** من ماندم و قلبي كه فرو ريخته بود بي معرفت از كنار ديوار گذشت من ماندم و يك اتاق خالي، يك عكس من ماندم و يك پاكت سيگار، گذشت *** آه... تا كي از آن قصه بنالي ، تا كي؟ هي احمق بي شعور بي عار! گذشت نگذار غزل به بيت آخر برسد دست از سر اين قافيه بردار، گذشت حافظ سر كيف است بيا فال بگير شايد غم و تشويش شب تار گذشت شايد كه يهو دايره ي قسمت ما چرخي زد و از نقطه ي پرگار گذشت *** اما غزلم بدون نام است هنوز به كوري چشم عشق بگذار: گذشت مرداد 83
|
|
فروغ تنگاب- چهرم
شبيه قطره اي از روي شيشه هاي بخار- گرفته ي چشمم آمدي چه نكبت بار و بعد آمدنت فصل ها زمستان شد تمام بنجره ها بسته شد به روي بهار تو مرد زندگي من نبودي از اول من وتو؟ نه... و خدا اشتباه كرد اين بار برو عبور كن از خاطرات كهنه ي من از اين همه نرسيدن، از اين همه تكرار خدا كند كه بداني چه درد سنگيني ست كه نيم ديگر يك زن شوي تو بالاجبار و هي قدم بگذاري به روي احساسش وحرف هاي زيادي...شعار پشت شعار ## برو به فكر خودت باش، من كه مي خواهم دوباره پنجره باشم كه مي رسد به بهار مرداد83
|
|
سا را پناهي -جهرم امشب به دريا مي زنم تا روي شن ها تنها بماند رد پايي تازه برجا تن مي تكانم روي پلك نازك موج مي رقصم امشب پا به پاي رقص دريا بايد پريشان تا دل فردا برانم بايد كمي روشن كنم تاريكي ام را امشب خدا حافظ، صدف ها بي قرارند چيزي نمانده تا قرار آخر ما دارد ستاره مي چكد از صورت ماه وقتش رسيده بعد از تنهاي تنها من باشم و رؤياي فردا هاي آبي ديگر نمي خواهم بمانم با تو ...اما اينجا هنوز اسم تو روي ماسه ها، نه بر آب ها عكس تو افتاده ست آيا؟ آري تو اينجايي و روي رد پاهام دارد مي افتد رد پاهاي تو، حالا دست تو روي شانه هايم مي نشيند لبريز رؤيا مي كند من را سراپا در چشم هايت طرحي از امواج اندوه مي خواهد از من با نگاهي گرم و گيرا- تا باشم اينجا در هوايت تا هميشه درياي من با تو به دريا مي زنم، با- صد شاخه ي خشكيده در جانم كه امشب گل مي دهد تا ابتداي صبح فردا 20/5/83
|
|
محمد علي حريري جهرمي
بيا دوباره سري به ترانه هام بزن به نقش خسته ي من رنگ التيام بزن بيا و بغض گلوگير شعر را بشكن تلنگري به سكوت ترانه هام بزن دوباره شاعر پروانه ها و پنجره كن- مرا و بند غزل را به دست وپام بزن اگر كه نيمه ي شب آمدي خيالي نيست نرو كه خواب بمانم، بمان صدام بزن مرا بلند كن از خواب تلخ بي رؤيات به دست و صورتم آبي سپيده فام بزن مجال چانه زدن هيچ نيست ناز فروش! بهاش هرچه نياز است يك كلام بزن بهشت را بهل اي حور آتشين آغوش گناه پاي خودم، بوسه اي حرام بزن به زخم هام اگر طالبي كه گوش دهي دوتار گيسوي خود را به زخمه هام بزن # به خود مي آيم: شب، شعر، زير سيگاري... تو نيستي و من افتاده ام به كام زدن مرداد83
|
|
عبدالعلي زارعي - جهرم
نگاهت را كه مي بندي مواظب باش دست دلم لاي آن نباشد
دستش كه افتاد/ فهميد كه كفاره ي لمس آب است
وزن ها شكسته غزل! با آهنگ دست هايت شعر ها را بند ببند |
|
غلامرضا قاسمي - جهرم مي خواهم از لب تو بگويم«شَنا» ولي هي حرف توي حرف مي آيد، چه كل كلي - افتاده است بين من و واژه ها ببين ديوانه مي شوم من از اين حرف ها، ولي تا پاي عشق تو به غزل باز مي شود من مي شوم شبيه همان مرد اولي مردي كه چاك دامنت از سينه اش گذشت فواره زد نفس نفسش از بلوز لي هي واژه واژه نام تو را ريخت در غزل آن واژه ها هجا به هجا مثل تاوَلي - بيرون زدند و نام تو را داد مي زدند حالا دورن شعر به طور مسجلي
خانم چرا هميشه شما دير مي كني؟ اصلا چرا شما سر بيتم معطلي؟ مردت تمام زخم هاي خودش را به شعر دوخت از تار و پود او شده اين شعر مخملي خانم نرو، بيا بنشين جاي قافيه شعرم فقط براي تو آورد صندلي اينجا عزا عزاي همان شاعري ست كه مي خواست از لب تو بگويد ولي شَنا مرداد83
|