Mehran1960 


                              
قصهء قاضی حِمص
                                    ( برگرفته ازکتاب پانزده گفتار، تألیف مجتبی مینوی )

     در قدیم الایام در یکی از بلاد شام مرد مسلمانی در جوار یک یهودی خانه داشت، این مرد مسلمان بسیار فقیر بود و آن یهودی ثروت بی اندازه داشت. مرد مسلمان از راه اضطرار و بیچارگی نزد یهودی رفته التماس کرد به او صد دینار زر قرض دهد تا آن را سرمایه تجارت و کاسبی کند، و وعده داد که قدری از منفعتی را که عایدش می شود به او بدهد. این مرد مسلمان زن بسیار خوبرویی داشت که آن یهودی او را مکرر دیده بود و یک دل نه صد دل عاشق او شده بود و همواره منتظر فرصتی بود که بر این مسلمان تسلطی بیابد شاید به مراد خود برسد. و دید که حالا خوب مجالی بدستش افتاده، رو به او کرد و گفت « تو همسایه منی و من دلم می خواهد کارت سروسامانی بگیرد، از خدا می خواهم که بتوانم به تو کمکی بکنم و هیچ نفع هم از تو نمی خواهم. صد دینار طلا به تو قرض می دهم به این شرط که درست سر شش ماه به من پس بدهی، اما برای خاطر جمعی یک سند بنویس و به من بسپار که اگر یک روز از موعد بگذرد من محق باشم که به وزن همین صد دینار یعنی درست صد مثقال از گوشت بدن تو ببرم ». و پیش خود خیال کرد که این حتما در سر شش ماه نمی تواند از عهده ادای قرضش بر بیاید، و زنش ناچار می شود که دست بدامن من بشود، و آن وقت چه کار که حاضر نیست برای نجات دادن شوهرش بکند.
     مرد مسلمان از این شرط متوحش شد و گفت« چطور چنین چیزی ممکن است؟ » اما چون بفکر سختی کار و گرسنگی عیال و اطفالش افتاد گفت « هرچه باداباد، پول را می گیرم ومنتهای جدوجهد را می کنم که قبل از انقضای موعد قرض را ادا کنم ». سندی نوشت و به مهر شهود رسانید، و یک کلمه از این بابت به کسان خود نگفت، وراه سفر پیش گرفت. در این مسافرت تمام فکر و خیالش متوجه این شرط و سند بود، و متصل به خود می گفت« خدا نکند که موعد منقضی شود و یهودی مرا رسوای خاص و عام کند». به این جهت حد اعلای کفایت و مهارت را در کسب و تجارت بکار برد و نفع زیادی حاصل کرد، وبه مجردی که برایش میسر شد صد دینار طلای کامل عیار تمام وزن بدست مسافر امین معتبری سپرد و خواهش کرد که چون به شهر ما می رسی این پول را بدست زن من بده و بگو که به آن کلیمی همسایه ما بپردازد و سند مرا از او پس بگیرد. اما زن این مرد در موقعی که وجه بدستش رسید در سختی و تنگی بود، و از شرطی هم که بین یهودی وشوهرش شده بود خبری نداشت، آن پول را به مصرف حوائج خود و اطفالش رسانید.
     از آن طرف مرد هم به اطمینان اینکه قرض پرداخته شده است مدتی زیادتر از آنچه قبلاً قصد کرده بود در سفر ماند و ثروت خوبی حاصل کرد و شاد و خرم به شهر خود برگشت. روز اول کلیمی به رسم همسایگی وآشنائی بدیدن او آمد و با کمال ادب سلامت احوال او را جویا شد، و روز بعد باز آمد که « خوب، ارباب، قرض خود را ندادی و موعد گذشته است و حالا باید بگذاری که من صد مثقال یعنی یک رطل از گوشت بدنت ببرم ». تاجر مسلمان گفت « این چه حرفی است؟ من پول را مدتی پیش از این برایت فرستادم » و یهودی جواب داد که « هیچ کس پولی به من نداده و سندت هنوز در دست من است ». تاجر از زوجه خود تحقیق کرد، و زنش همینکه از ماجرا مطلع شد از اینکه بر خلاف دستور شوهر عمل کرده بود پشیمان شد، اما پشیمانی سودی نداشت. یهودی تاجر را به حضور قاضی کشید و احقاق حق خواست. قاضی همینکه سند را دید و عرایض طرفین را شنید رو به تاجر کرد که « یا باید یهودی را راضی کنی که از حقش بگذرد، و یا باید بگذاری که یک رطل از گوشت بدنت ببرد ». تاجر به این حکم راضی نشد، و گفت « بیا تا به پیش یک قاضی دیگر برویم » رفتند و او هم همین حکم را داد. چند روزی بدین وتیره گذشت و تاجر از کثرت فکر و خیال خواب راحت نداشت. یک روز با یکی ازدوستان خود که مرد ذکی و با هوشی بود مشورت کرد، واو گفت « تو مسلمانی و او ذمّی است، و حق انتخاب قاضی با تواست. به او بگو « بیا پیش قاضی حمص برویم » و یقین بدان که اگر پیش او بروید کار بر وفق مرادت خواهد شد ». تاجر با کلیمی مطالب را در میان نهاد و با هم عهد و پیمان موثق کردند که هر دو به حکم قاضی حمص راضی شوند و از آنچه بگوید تخلف نکنند. بنابر این با هم به جانب حمص رهسپار شدند.
     در این سفر گوئی بلا و گرفتاری از در و دیوار برای تاجر بیچاره می بارید. هنوز چندان مسافتی طی نکرده بودند که دیدند قاطر چموشی رو به ایشان می تازد، و صاحب قاطر در دنبال او می دود، و فریاد می کند« محض رضای خدا قاطر مرا بگیرید یا کاری کنید که به سمت من برگردد ». تاجر سنگی از زمین برداشت و به سمت قاطر پرتاب کرد، از قضا سنگ بچشم قاطر اصابت کرد، و قاطر ایستاد. صاحبش او را گرفت و دید که یک چشمش بیرون آمده است. دست در گریبان تاجر زد که «قاطر مرا کور کردی ، باید تاوان بدهی ». یهودی به میان آمد که حقی که من بر او دارم اولویت دارد برای آنکه من مقدم بوده ام ، و پس از مدتی نزاع و گفتگو عاقبت قرار بر این شد که صاحب قاطر هم با یهودی و تاجر بحضور قاضی حمص برود.
     اواسط روز عبورشان به فلاّح ضعیف فقیری افتاد که خرش بر زمین افتاده و در گل گیر کرده بود و هر چه می کوشید به تنهائی نمی توانست خر را بلند کند، به این مسافرین التماس کرد که به او کمک کنند، وآنها هم اطراف خر را گرفتند، وتاجر دست در دم خر زد و با قوت هر چه تمامتر کشید، دم خر از بیخ کنده شد و در دست تاجر ماند. فلاح دادوبیداد کرد که« دم خرم را کنده ای و باید قیمت خر را بدهی». همراهان تاجر او را راضی کردند که با ایشان به شهر حمص برود و از قاضی آنجا حکومت بخواهد. آن شب را سر راه در دهی اقامت کردند و بالای بام خانه ای خفتند. دو پاسی از شب گذشته بانگ و غوغائی شنیده شد و این چهار مسافر از خواب بیدار شدند. تاجر که همسفرها را مشغول تجسس از علت بانگ و فریاد دید از موقع استفاده کرده از بام خانه به پائین جست که از چنگ شکایت کنندگان فرار کند، از قضا بر روی پیر مردی افتاد که در پای دیوار خوابیده بود، و پیر مرد فریادی کشیده آناً مُرد. دو پسر آن مرد گریبان تاجر را گرفتند که پدر ما را کشته ای و باید به قصاص برسی. یهودی و صاحب قاطر و صاحب خر نیز پائین آمدند و مردم جمع شدند، وپس از مجادله فراوان مقرر شد که این مرافعه را هم به حضور قاضی حمص ببرند. لذا صبح روز بعد شش نفری با هم براه افتادند.
     در میان راه از دهی می گذشتند. در کوچه باریکی مرد تاجر دری نیمه باز دید، خود را بشتاب به آن در رسانیده لگدی بر در نواخت و خود را بدرون انداخت تا از دست آن پنج نفر بگریزد. از اتفاق بد زنی حامله پشت آن در بود، ضرب سختی بر او وارد آمد و ناله و عربده سر داد و جنین سقط شد. شوهر زن دست در گریبان آن سیه روز زد، و عاقبت او هم بناچار همراه جمع رو بشهر حمص آورد.
     چون وارد شهر شدند در یکی از کوچه ها منظری عجیب دیدند: پیر مردی با ریش انبوه و عمامه بزرگ وعبای بلند وارونه بر پشت خری نشسته بود و چنان مست بود که پا از سر نمی شناخت، و استفراغ کرده بود و لباسهای خود و کفل خرک را آلوده کرده بود. پس از تحقیق معلوم شد که شیخنا محتسب شهر است که کارش نهی از منکرات ومنع از شرب مسکرات است ! قدری دورتر به مسجدی گذشتند که دیدند در شبستان آن جمعی از مردم نشسته اند و قمار می کنند وفردی بساط پهن کرده شراب می فروشد. هنوز چند قدمی نرفته بودند که دیدند جماعتی از مردم تابوتی بر دوش گرفته اند و می آیند، و در میان تابوت مردی زنده نشسته است و فریاد و زاری می کند و از عابرین سبیل تقاضای ترحم و یاری می کند، که« ای مسلمانان، ببینید که من زنده و تندرستم و این مردم از خدا بی خبر می خواهند مرا به قبرستان ببرند و چال کنند»، و کسانی که تابوت را می برند به مردم خطاب می کنند که« گوش به این حرفها ندهید، دروغ می گوید، مدتی است مُرده است و قاضی حکم کرده است اورا دفن کنیم». در آن هنگام بانگ مؤذن از مسجد جامع شهر برخاست که می گفت « اشهدأن لااله الالله ، وإنّ أهل حمص یشهدون أنّ محمّداً رسول الله ». همه تعجب کردند. به مسجد رفتند دیدند امام جماعت بر یک پا ایستاده و نماز می خواند.
     آن شب را آن هفت نفر در کاروانسرایی با هم بسر بردند و ضمناً شنیدند که آن مرد بدبخت را بردند و زنده زنده به گور کردند. صبح روز بعد هر هفت نفر با هم به خانه قاضی رفتند. تاجر که پیشاپیش می رفت بی خبر و ناگهان در غرفه قاضی را باز کرد. چیزی دید که مسلمان نشنود کافر نبیند. پسری نوجوان بر قاضی سوار بود. با شتاب در را بست و به آواز بلند به همراهان خود گفت« جناب قاضی مشغول سجود است باید صبر کنیم تا سلام بگوید». قاضی این کلام او را شنید و صورت او را هم در آن یک لحظه دیده بود.
     بعد از آنکه کار خلوت او تمام شد و مرافعه کنندگان را به حضور خود خواند هر شش مدّعی در آن واحد فریاد شکایت بلند کردند و غوغائی بپا شد که قاضی نمی توانست مطلب هیچ یک را بفهمد، همین قدر اجمالاً ملتفت شد که این تاجر مدّعی علیه است و سایرین همه شاکی. مصمّم شد که به پاداش خطا پوشی وحفظ آبروی قاضی که از او بروز یافت او هم جانب تاجر را رعایت کند. ارباب دعوی را ساکت کرد و امر داد که یک به یک بترتیب دعوی خود را اقامه کنند.
     ابتدا مرد یهودی سند خود را ارائه داده گفت« مولانا قاضی امر فرماید که این تاجر مسلمان یک رطل از گوشت تن خود را به من بدهد». و تاجر تصدیق کرد که با یهودی چنین شرطی بسته بوده، منتهی پولی را که به این قصد فرستاده بوده است زنش خرج کرده و به داین نداده است، و حاضر است که حالا وجه او را با منفعت هنگفت بپردازد، اما دادن یک رطل از گوشت بدن خود را خلاف انصاف می داند. قاضی به مأمورین شحنه امر کرد که تیغ تیزی حاضر کنند. از شنیدن این فرمان لرزه بر اندام تاجر افتاد. همینکه تیغ را آوردند قاضی روی به داین کرده گفت« برخیز، یک رطل گوشت از تن او جدا کن، به نحوی که نه بیشتر باشد نه کمتر. زیرا اگر ذره ای بیشتر یا کمتر از یک رطل ببری ترا نزد حاکم می فرستم که به قتلت برساند» و یهودی جواب داد که « من نمی توانم درست به اندازه یک رطل ببرم، و ناچار قدری کمتر یا زیادتر خواهد شد». قاضی اصرار کرد که حق تو درست یکصد مثقال از گوشت تن اوست، و نباید ذره ای کمتر یا بیشتر ببری، ویهودی که چاره ای ندید راضی شد که از حق خود گذشته برود. ولی قاضی آن را هم اجازه نداد و گفت« یا باید جان خود را بدست قضا و قدر سپرده مبادرت ببریدن یک رطل گوشت کنی، و یا آنکه مخارج سفر او را بپردازی». و عاقبت مرافعه به این ختم شد که یهودی یکصد دینار دیگر هم به تاجر داده از کلیه حقوق خود بگذرد و برود.
     بعد از آن صاحب استر آمد و شکایت کرد که این مرد قاطر مرا کور کرده و باید تاوان بدهد. قاضی پرسید که « قیمت قاطرت پیش از کور شدن چقدر بود؟» و او جواب داد که اقلاً هزار درهم می ارزید. قاضی گفت « بسیار خوب، مطلب بسیار ساده و آسان است، ارّه ای بگیر و قاطر را سراپا به دو نصف کن، نیمه کور را به او بده و پانصد درهم بگیر». صاحب قاطر به این کار راضی نشد و گفت قاطر من با همین چشم کورش الآن هم هفتصدوپنجاه درهم می ارزد، چرا عبث او را بکشم و پانصد درهم بگیرم؟ بهتر اینست که از دعوی خود بگذرم. قاضی گفت« اختیار با تست، اما چون شکایت بی موردی آورده ای و این تاجر محترم را بزحمت انداخته ای باید به او مبلغی برای جبران زحمت بپردازی تا او از تو بگذرد» و صاحب قاطر هم صد دینار زر پرداخته رفت.
     سپس دو فرزند پیر مردی که مُرده بود دعوی خود را اقامه کردند. قاضی از ایشان پرسید که « آیا بام آن خانه به بلندی بام این مدرسه که می بینید هست یا نه؟» گفتند « بلی هست مولانا » قاضی گفت بسیار خوب، این تاجر در پای دیوار می خوابد و شما هردو به بالای بام رفته بر سر او می جهید، و چون از خون بهای پدر به تساوی سهم می برید باید مواظب باشید که هر دو در آن واحد روی او بیفتید، اگر مرد که شما به حق خود رسیده اید، و اگر نمُرد به هرحال قصاص به عمل آمده است ». آن دو جوان بالای بام رفتند و از آنجا نگاهی به زیر انداختند، ایشان را وحشت گرفت. دوباره پائین آمده گفتند « ایهاالقاضی، اگر ما مثل سگ هفت جان داشته باشیم یکی را بدر نخواهیم برد، بهتر آنست که از خون پدر در گذریم ». قاضی گفت « شما قصاص خواستید و چاره ای نیست جز اینکه قاتل را به قصاص برسانید ». بعد از مدتی گفت و شنید و میانجی شدن مصلحین خیراندیش عاقبت این دو نفر نیز دویست دینار به تاجر جریمه دادند و رفتند.
     مردی که زنش بچه انداخته بود پیش آمد و عرض حال کرد. قاضی پرسید بچه چند ماهه سقط شده است؟ مرد جواب داد شش ماهه. قاضی گفت حکم این قضیه این است که زن را طلاق دهی و پس از انقضای مدت عدّه، او را برای مدعی علیه عقد کنیم و شش ماه پس از انعقاد نطفه زن را به تو مسترد دارد. آن مرد دید بچه اش مرده است، زنش را نیز به همخوابگی دیگری باید تسلیم کند گفت ای جناب قاضی، مرا با او مرافعه ای نیست. قاضی گفت اگر چنین است چرا این همه با او مناقشه و مجادله کردی و رسوای خاص و عامش کردی؟ پس باید به جبران آنکه تضییع آبروی او شده است مبلغی بپردازی و او را از خود خشنود سازی. مرد فرزند مرده نیز صد دینار زر داد و رفت.
     آخر از همه صاحب خر آمد، و تاوان دم خرش را خواست، قاضی گفت« السن بالسن والجروح قصاص » اما از آنجا که تاجر خر ندارد به تو حق می دهم که تلافی خر خود را سر خر من دربیاوری و دم او را بکنی. پس خر قاضی را آوردند واین مرد دم او را محکم در هر دو دست گرفت و به سختی هرچه تمامتر کشید. اما این خر خری بود که قاضی بر پشتش سوار می شد، و زیر بار چنین شوخی ها نمی رفت قدمی به جلو گذاشت و چنان جفته محکمی به سینه مرد زد که او را نقش زمین ساخت. همینکه صاحب خر بر پا خاست تقاضا کرد که او را از گرفتن حق خودش معاف بدارند، ولی قاضی به این راضی نمی شد که صاحب خر از حق خود صرف نظر کند. یک بار دیگر دم خر قاضی را کشید، ویک بار دیگر لگدی جانانه حواله شکم و سینه او شد که بر زمین افتاد. نالان و تضرع کنان گفت« ای حضرت قاضی من بر این تاجر ادعای باطل کرده بودم، اصلاً این خر من از کرّگی دم نداشت. اما اگر باید که من هم مثل دیگران جریمه ای بدهم بفرمائید چقدر است تا بدهم و دنبال کار و زندگی خود بروم ». و بعد از اندک گفت و گویی او را هم به دادن صد دینار زر ملزم کردند.
     همینکه شکوی کنندگان همه رفتند و مجلس قاضی خلوت شد قاضی آن ششصد دیناری را که از ارباب دعوی جمع کرده بود به قاعده « نصف لی و نصف لک ان الله خیرالرازقین » بین خود و تاجر تقسیم کرد. و چون دید که تاجر هنوز نشسته و مستغرق بحر تفکر است از او پرسید « مگر حکم مرا نپسندیدی و به آنچه کردم راضی نیستی؟» تاجر گفت « خدا بر عمر و عزّت قاضی بیفزاید، من رضایت کامل دارم، و حکمت و عدالت قاضی مرا غرق حیرت و تحسین کرده است، ولیکن از آن دم که وارد این شهر شدم تاکنون چند امر عجیب و وقعه غریب دیده ام که از خیال آنها بدر نمی روم : محتسب مست خمر، مسجد محل قمار و فروش شراب، مسلمی تندرست در تابوت، وقاضی مسلمین بینی بر خاک!... اگر مولانا سرّ این امور بر من مکشوف سازد و علت آنها را بیان کند خود را رهین منّت او خواهم شناخت ». و قاضی جواب داد که ترا بر گردن من حقی ثابت شده است که ناچار هر حاجتی از من بخواهی اگر از عهده من خارج نباشد آن را بر آورده خواهم کرد. بدان که تمام تاکستانها و خمّارخانه های این شهر وقف خیرات و مبرّات شده است و من دیدم که اگر شراب اندازی و شراب فروشی را قدغن کنم ضرر به موقوفه می رسد، و از هیچ ممرّ دیگری باین اندازه وجه عاید نمی شود تا بتوانم موقوفه را تبدیل به احسن کنم، اما مو کارها و خمّارها نادرست اند و اگر دستشان برسد آب و چیزهای دیگر در شراب داخل می کنند، یا شرابهای بد می فروشند، و این هم باعث ضرر موقوفات می شود. باین جهت محتسب را مأمور کرده ام که گاه گاهی بی خبر به دکّانها و سردابه های خمّاران برود و شراب آنها را بچشد تا خاطر جمع شود که عیبی در آنها نیست. و اگر از هر خمره ای چند قطره هم بچشد در آخر بسرش می زند و او را از حال طبیعی خارج می کند. چنین تصادف کرد که دیروز که شما وارد شهر شدید محتسب به امتحان و چشیدن خمره های شراب رفته بود.
     آن مسجد که دیدی موقوفه ای ندارد جز موستان، ولی انگور آن خوردنی نیست، ناچار محتسب آب آن را می گیرد و شراب می سازد و می فروشد و بهای آن را در مصارف جامع خرج می کند. و چون این مسجد فعلاً محتاج مرمّت و تعمیر کلی است، به این جهت شبستان آن را هم برای بازی و مشغولیت اجاره داده ایم تا از این راه پولی فراهم شود و بتوان آن را سر و صورتی داد و برای طاعت و عبادت آماده کرد.
     اما مردی که دیدید در تابوت گذاشته اند و بقبرستان می برند خاطرت جمع باشد که مُرده بود و موت او در محضر خود من به ثبوت رسیده بود. ده ماه پیش از این زن او به حضور من آمد ودعوی کرد که شوهرش در غربت فوت کرده است و اذن خواست که زن دیگری بشود، من از او شاهد و بیّنه خواستم، و آن زن دو شاهد عادل معتمدالقول گذرانید که شوهرش فوت شده است، و چون امر بر من ثابت و محقق شد فتوی دادم که می تواند عدّه متوفی نگه دارد و بعد از آن زن دیگری بشود. دیروز این مردی که دیدید آمد و شکایت کرد که زن من با دیگری ازدواج کرده است، من گفتم آن زن را آوردند و مطلب را از او پرسیدم، و معلوم شد این مرد همان شوهر اوست که ده ماه قبل به شهادت عدول، فوت او را در محضر خود من به ثبوت رسانیده بود. من به این مرد گفتم « چنانکه می بینی وفات تو محقّق و مسلّم شده است و حکمی که در این باب داده ام قابل نقض و نسخ نیست، و اگر اصرار بر زنده بودن بورزی زندگانی این زن و مرد را سخت و تلخ می کنی، و من برای استراحت آن دو نفر و برای اینکه مرتکب معصیت کبیره ای نشده باشند ناچارم امر بدهم تو را دفن کنند ».
     اما مؤذن، حکایتش اینست که مؤذن ما ناخوش شده است، یک نفر یهودی بلند آواز خوش صدا اجیر کرده ایم که برای ما اذان بگوید، ناچار می گوید اهل حمص شهادت می دهند که محمد رسول خداست.
     اما پیشنماز مسجد، همینکه بانگ نماز جماعت را شنید با شتاب بیرون آمد پای او به نجاست آلوده شد، برای آنکه وقت نگذرد همان طور به نماز ایستاد ولی پای نجس خود را از نماز خارج نگه داشت، و بعد از ختم نماز رفت و تطهیر کرد.
و پسری که دیدی بر من سوار است، پدرش مُرد و مال فراوانی برای او به ارث گذاشت، و پسر صغیر بود، حالا بزرگ شده است و جماعتی آمده شهادت دادند که بالغ شده است، و من امتحانش می کردم ببینم راست است یا نه.
     تاجر بر شمّ فقاهت و رأی متقن قاضی آفرین کرد و مخصوصاً از اینکه در مورد خود او چنان احکام عادلانه بی خدشه ای صادر کرده بود شکر گزاری کرد و از خدمت قاضی مرخص شده به شهر خود برگشت و با ثروتی که از برکت حزم و حکمت قاضی حمص حاصل کرده بود باقی عمر را با عیال و اطفال در کمال خوشی و رفاه گذرانید.

***

|

Home