در نزدیکی شهر دره کوچکی است، که تا به حال فرصت دیدارش پیش نیامده بود. لیزا وقتی فهمید که هنوز دره را ندیده ام، پیشنهاد کرد، یک روز با هم به آنجا برویم. امروز که تعطیل رسمی و هوا هم مساعد بود، تصمیم گرفتیم، بالاخره سری به دره بزنیم. رودخانه کوچکی میان یک دره تنگ و سبز جریان داشت. پل های چوبی پشت سر هم مرا به یاد در بند می انداخت، دلم بدجوری هوای خانه را کرد، یاد دربند رفتن ها که هر کدامشان برای خودشان خاطره ایی بودند (نه اینکه هر جمعه دربند بوده باشم، اما همان بارهایی که بودم). در طی مسیر پیرمردها و زنها را می دیدی که دست در دست هم می رفتند، گاهی هم زوج جوانی را می دیدی که کوله بر دوش از کنارت عبور می کردند. لیزا می گفت، معمولاً دره خیلی خلوت است و امروز، روز شلوغی است، بازهم شلوغی اش به پای روزهای جمعه دربند نمی رسید، که توی صف آدمها پیش می رفتی. جای قهوه خانه ها هم در مسیرمان خالی بود. در عوض بعد از پیاده روی رفتیم، یک قهوه خانه تا کیک و قهوه بخوریم و چند کلامی هم اختلاط کنیم.
از ماشین که پیاده شدیم، لیزا در ادامه گفتگو هایمان ناگهان رویش را به من کرد و پرسید: "آیا تو ایران را دوست داری؟"
لحظه ای با حیرت مکث کردم و گفتم: "معلومه که ایران را دوست دارم. ایران سرزمین من است. چطور می توانم، وطنم را دوست نداشته باشم؟" فکر کردم، چرا این سووال را کرد. شاید برای اینکه من سرزمینی را که ادعا می کنم، وطنم است، ترک کرد ه ام و تصمیم به بازگشت هم ندارم. راستی چرا؟ ادامه دادم: " چیزی که مرا در ایران آزار می دهد، تعصب کور کورانه است. ارتجاع و باورهایی که حتی قسمت اعظم قشر روشنفکر ایرانی، ناخودآگاه به آن وفادار است".
پرسیدم: " تو چطور؟ تو آلمان را دوست نداری؟"
لیزا کمی فکر کرد و گفت: " نه، یعنی اینکه برایم فرق چندانی نمی کند. من می توانم به راحتی تصور کنم، به جای دیگری مهاجرت کنم و هرگز برای زندگی به آلمان بازنگردم. نسبت به این خاک یا مردمش احساس خاصی ندارم."
آهی کشیدم و گفتم: " تهران پردود ترین و شلوغ ترین شهر دنیا هم که باشد، برای من قشنگ ترین و آشنا ترین جای دنیاست. من هنوز شهری را ندیده ام که به اندازه این شهر برایم عزیز باشد".
فکر کردم، آیا هنوز حاضرم در تهران زندگی کنم، یا اینکه این شهر برایم فقط یک عزیز است، مثل یک عزیز از دست رفته که با عشق و حسرت یادش می کنی، ولی می دانی که هرگز دوباره نخواهی دیدش. خاطرات به ذهنم هجوم می آورند. تهران شهری که در آن مدرسه رفتم، دانشگاه رفتم، عاشق شدم، کار کردم و از مهرآبادش مسافر شدم . مهاجر شدم و رفتم. راستی اگر انقدر این شهر را دوست دارم، چرا برنمی گردم؟ نمی دانم! خودخواهی؟ ترس؟ مهاجرت بدجوری نظام ارزشهای آدم را به هم می ریزد، همانطور که یک سووال سادهء لیزا مرا به هم ریخت. آیا راستی راستی، ایران و شهرم، تهران، را دوست دارم؟ نمی دانم. شاید هم تقصیر این ترانه است که خواب را از چشمانم ربوده است.
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تار یخ 5 شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸6