آخرين ارسال Thursday, July 26, 2007
بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست English | Deutsch

.B. G


پـــــــــوه ! این نام های فرنگی هم گاهی آدم را حسابی گیج می کنند:

بریگیت دوست لیزا است.

بریگیته توی دوتا پروژه با ما کار می کرد هنوز هم هر از گاهی همدیگر را می بینم.
بیرگیت همسایه دست چپی ام است.
بریگیتا خواهر ناتالی است.
بیرگیتا یک زن فوق العاده است که هم کاری هم شخصی با هم زیاد سرکار داریم.
....
و من حتی یکبار نتوانستم سر ضرب نامشان را درست بگویم! همیشه باید اول فکر کنم:
"هوم الان کدام نگاره (ورژن!) ب.گ. است؟!"

حق ندارم آخه؟

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تار یخ 5 شنبه 4 مرداد ۱۳۸6

سووال بی پاسخ 2

کفـپنجره خانه ها و آپارتمانها، لبهء بالکنهای اینجا، اغلب به رنگ های درخشان و سبز گل ها آراسته است. گاهی که توی خیابان راه می روم، محو ذوق و سلیقه صاحبان این پنجره ها می شوم.



پنج سال پیش وقتی به آپارتمان جدید نقل مکان کردم، جلوی بالکن کوچکم هم یک گلدان بزرگ لب نرده بود. به خودم گفتم سر فرصت گلی خواهم کاشت. یک شاخه سبز توی گلدان سرگردان بود. فراموشش کردم. شاخه را و جعبه گل را، وعده کاشتن یک گل را... حتی وقتی سالی دوبار بالکن کوچک را آب و جارو می کردم و نگاهی می انداختم که آیا بالکنک هنوز پا برجاست ... دیروز که بعد از مدتها کمی بیشتر در خانه بودم به بالکنکم سری زدم. نگاهم به جعبه گل خیره ماند. گل سپیدی میان دسته ای از برگ های سبز و جوان در باد می رقصید. احساس غریبی بود. حالا که می خواهم دل بکنم و بروم ... تو آمدی ... راستی چرا خیلی چیزها در زمان خودشان اتفاق نمی افتند؟ عجیب نیست؟


بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تار یخ دوشنبه 1 مرداد ۱۳۸6

سووال بی پاسخ 1

در نزدیکی شهر دره کوچکی است، که تا به حال فرصت دیدارش پیش نیامده بود. لیزا وقتی فهمید که هنوز دره را ندیده ام، پیشنهاد کرد، یک روز با هم به آنجا برویم. امروز که تعطیل رسمی و هوا هم مساعد بود، تصمیم گرفتیم، بالاخره سری به دره بزنیم. رودخانه کوچکی میان یک دره تنگ و سبز جریان داشت. پل های چوبی پشت سر هم مرا به یاد در بند می انداخت، دلم بدجوری هوای خانه را کرد، یاد دربند رفتن ها که هر کدامشان برای خودشان خاطره ایی بودند (نه اینکه هر جمعه دربند بوده باشم، اما همان بارهایی که بودم). در طی مسیر پیرمردها و زنها را می دیدی که دست در دست هم می رفتند، گاهی هم زوج جوانی را می دیدی که کوله بر دوش از کنارت عبور می کردند. لیزا می گفت، معمولاً دره خیلی خلوت است و امروز، روز شلوغی است، بازهم شلوغی اش به پای روزهای جمعه دربند نمی رسید، که توی صف آدمها پیش می رفتی. جای قهوه خانه ها هم در مسیرمان خالی بود. در عوض بعد از پیاده روی رفتیم، یک قهوه خانه تا کیک و قهوه بخوریم و چند کلامی هم اختلاط کنیم.


از ماشین که پیاده شدیم، لیزا در ادامه گفتگو هایمان ناگهان رویش را به من کرد و پرسید: "آیا تو ایران را دوست داری؟"
لحظه ای با حیرت مکث کردم و گفتم: "معلومه که ایران را دوست دارم. ایران سرزمین من است. چطور می توانم، وطنم را دوست نداشته باشم؟" فکر کردم، چرا این سووال را کرد. شاید برای اینکه من سرزمینی را که ادعا می کنم، وطنم است، ترک کرد ه ام و تصمیم به بازگشت هم ندارم. راستی چرا؟ ادامه دادم: " چیزی که مرا در ایران آزار می دهد، تعصب کور کورانه است. ارتجاع و باورهایی که حتی قسمت اعظم قشر روشنفکر ایرانی، ناخودآگاه به آن وفادار است".
پرسیدم: " تو چطور؟ تو آلمان را دوست نداری؟"
لیزا کمی فکر کرد و گفت: " نه، یعنی اینکه برایم فرق چندانی نمی کند. من می توانم به راحتی تصور کنم، به جای دیگری مهاجرت کنم و هرگز برای زندگی به آلمان بازنگردم. نسبت به این خاک یا مردمش احساس خاصی ندارم."
آهی کشیدم و گفتم: " تهران پردود ترین و شلوغ ترین شهر دنیا هم که باشد، برای من قشنگ ترین و آشنا ترین جای دنیاست. من هنوز شهری را ندیده ام که به اندازه این شهر برایم عزیز باشد".

فکر کردم، آیا هنوز حاضرم در تهران زندگی کنم، یا اینکه این شهر برایم فقط یک عزیز است، مثل یک عزیز از دست رفته که با عشق و حسرت یادش می کنی، ولی می دانی که هرگز دوباره نخواهی دیدش. خاطرات به ذهنم هجوم می آورند. تهران شهری که در آن مدرسه رفتم، دانشگاه رفتم، عاشق شدم، کار کردم و از مهرآبادش مسافر شدم . مهاجر شدم و رفتم. راستی اگر انقدر این شهر را دوست دارم، چرا برنمی گردم؟ نمی دانم! خودخواهی؟ ترس؟ مهاجرت بدجوری نظام ارزشهای آدم را به هم می ریزد، همانطور که یک سووال سادهء لیزا مرا به هم ریخت. آیا راستی راستی، ایران و شهرم، تهران، را دوست دارم؟ نمی دانم. شاید هم تقصیر این ترانه است که خواب را از چشمانم ربوده است.


بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تار یخ 5 شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸6

آن مرد ِ افغانی در سیل آمد

اواسط دهه شصت بود، خیابان های شهرک هنوز همه شان آسفالت نبودند. مدرسه مان در حاشیه یکی از خیابان های اصلی قرار داشت. همه جا خانه های در حال ساخت می دیدی، که در آنها کارگران ساختمانی مشغول بنایی بودند. ساعتی یک اتوبوس شرکت واحد از یک سمت و یک خط دیگر دو، سه کیلومتر آنطرف تر تنها امکان حمل و نقل عمومی ِ فصل امتحانات بودند، یعنی وقتیکه سرویس مدرسه کار نمی کرد. برای رسیدن به ایستگاه اتوبوس باید یک عالمه پیاده روی می کردی. هر ده دقیقه یک بار شاید اتومبیلی عبور می کرد. کتاب علوم به دست، کیف قهوه ای بر دوش، کنار خیابان های پهنی که آن روزها خیلی پهنتر بودند (یا بنظرم پهن تر می آمدند)، روی پیاده رو هایی که ناگهان تمام می شدند، (اگر هم نمی شدند، هر چند متری در پستی و بلندی گودالی گم می شدند) راه می رفتم. ظهر بود و من هنوز در تب و تاب امتحان .... شب قبل باران شدید باعث سرریز شدن آب کانال ها شده بود. خیابان های محله پر از آب بود. هر از گاهی از روی گودال آبی می پریدم. پاچه های شلوار روپوشی گشاد خاکستری رنگ ام خیس شده بود، با این همه هنوز گِلی نشده بودم. پیاده رو تمام شد. باید از خیابان عبور می کردم. وسط خیابان با دلخوری متوجه شدم، عمق آب شکلاتی رنگ وسط خیابان حتی از زانویم هم بیشتر است. نه راه رفت داشتم، نه راه برگشت. غمگین و سرگردان وسط خیابانی که کنارش چند تا ساختمان نیمه کاره بودند، ایستاده بودم. هیچ کس آن دور و بر نبود، اما نه ... یک کارگر ساختمانی، آن سمت خیابان کنار یکی از ساختمان ها ایستاده بود و به من خیره شده بود. وقتی نگاه خیره اش را دیدم، آب دهانم را با وحشت قورت دادم. پوست صورتش آفتاب سوخته و تیره بود، ریش کم پشت و حالت چشمانش مرا به یاد حرف خانم ابراهیمی انداخت، کارگر افغانی. پدرم همیشه می گفت، حق ندارم به کارگران بنایی نزدیک بشوم یا با آنها حرف بزنم. خانم ابراهیمی همسایه مادر بزرگ می گفت: "کارگران افغانی بچه ها را می دزدند، آدم بزرگ ها را لخت می کنند و بعد می کشند".


مرد از کنار ساختمان به سمت پیاده رو آمد، هنوز به من خیره شده بود. نمی خواستم، دزدیده بشوم. می خواستم به خانه بروم. سردم بود. مادر حتماً سوپ پخته بود. نمی خواستم بمیرم. می خواستم فرار کنم، بگریزم. اما اگر هم می خواستم میان آن رودخانه گلی و از فاصله حداکثر 15 متری، حتما ً کمتر از چند ثانیه او با قدم های بلندش به من می رسید. چرا هیچ کس نمی آمد؟ چرا هیچ ماشینی عبور نمی کرد؟

مرد به طرف من می آمد. چقدر صورتش چروک بود، ناخود آگاه کتاب علوم را چنگ زدم و به خودم چسباندم. چشمانش چرا اینطور نگاه می کردند. احساس کردم، چیزی در گلویم بالا می آید و صورت آن کارگر بنایی افغان در برابرم تار می شود. سردم بود پاچه های شلوار روپوشی سنگینی می کردند. من دلم سوپ مادر را می خواست. مرد خیره به من می نگریست، جلوتر می آمد. باید فرار می کردم. به کجا اما؟ چرا نمی توانستم فرار کنم. خشک شده بودم. خانم ابراهیمی به مادر گفته بود که کارگران افغانی خطرناکند، مواظب باشید.


مرد، دو سه قدم مانده به من ایستاد. پاهایش تا زانو در آب بودند. نگاهش در نگاه من قفل شده بود. ناگهان خم شد. زمان ایستاده بود، من هم ... مرد دستهایش را میان رودخانه گل آلود ِ وسط خیابان در آب فرو برد. نگاه کردم، بزحمت در میان آب گل آلود، کنده درختی را که بر اثر باران و سیل کنده شده بود، تشخیص دادم. مرد کنده درخت را بلند کرد. آب دهانم را قورت دادم. کنده درخت را که بالای سرم نگاه داشته بود، چروک های صورتش بیشتر و چشمانش کوچکتر شده بودند. دستهایش حالا گل آلود بودند و موهای خاکستری اش آشفته. چشمانم را بستم. وقتی که صدای برخورد کنده با آب را شنیدم، چشمانم را باز کردم. مرد نگاهم کرد، لبخند زد و دور شد. کنده درخت افقی روی گودال عظیم پر از آبی که در میان خیابان بود، برای من پلی شده بود. مرد کنار ساختمان ایستاد و با لبخندی که شاید با ذره بین می دیدی، با احتیاط به من و به پلی که برایم ساخته بود، نگاه می کرد. از روی پل درختی که عبور کردم، نگاهم به نگاهش گره خورد. چرا نفهمیده بودم؟ نگاهش چقدر مهربان بود. حتی کلامی نگفت که شاید مرا بوحشت بیاندازد. حتی امروز هم برق نگاه محبت آمیز و شادی معصومانه چشمانش را بخاطر دارم، که مرا بدرقه می کرد. مطمئنم او هم در نگاه دخترک 12 ساله قدردانی را خواند. امروز نمی توانم حتی ذره ایی از شکوه و عظمت انسانی ِ آن کار و آن گفتگوی خاموش را که شاید 5 ثانیه بیشتر نبود، وصف کنم، شاید شما هم که این نوشته را می خوانید، آن را خیال پردازی تصور کنید. ولی می توانم، قسم بخورم که با وجودی که کلامی بین ما رد و بدل نشد، آن مرد خمیده، زحمتکش و شریف افغانی با نگاهش به من گفت که چقدر دور از خانه و خانواده اش، دلش برای بچه هایش تنگ شده است، چقدر سخت است بی وطنی ... امیدوارم که او هم روزی دخترش را هر جا که هست، در کابل، در هرات یا در مزار شریف پیدا کرده باشد.

--------------------------------------

از آن روز به بعد هرگز از یک افغانی نترسیدم. هر آنکه از دیار افغانستان تا امروز دیده ام، انسانی بسیار شریف بوده است. هنوز هم گاهی از آن وحشت و پیش داوری های بچه گانه قبل از پیش آمد احساس شرمساری می کنم، شرمساری ای که امروز با رفتار بی انصافانه دولتمردان و برخی از مردم سرزمینم در برابر این میهمانان (که هرگز به این چشم دیده نشدند) پررنگ تر می شود. متاسفم. برای آن رنجی که می برید، برای آن رنجی که می بریم ...



بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تار یخ شنبه 15 ا ردیبهشت ۱۳۸6

شاهد

شاهد بودم. شاهدِ عقد دو نازنینی که دور از خانه و پدر و مادر پیوندشان را رسمیت می بخشیدند. شهرداری – محل ِ اجراء عقد رسمی – به رسم شهرهای تاریخی اروپایی در حاشیه میدان ِ اصلی ِ شهرِ قدیم قرار داشت، میدان بازار هفته ... چهارشنبه بازار بود و میدان مثل همه بازار های هفته شهر، سرشار از شور زندگی ... راهمان ناگزیر از میان جمعیت و لابه لای دکه های بازار می گذشت. نگاههای شاد و لبخندهای مهربان، زوج جوانمان را، که در لباس رسمی شان نگاهها را به سوی خود می کشیدند، پر مهر بدرقه می کردند. همه جای دنیا به گمانم عروس و داماد را با لبخند و بهترین آرزوها بدرقه می کنند. از پله های شهرداری بالا رفتیم. سالن کوچکِ انتظار، به نشانه عشق به رنگ های شاد و سرخ، به گل و تزئینات ساده با نشان قلب، آراسته بود. بعد از انتظاری کوتاه، وارد سالن عقد شدیم. خانم دکتر فریدریش، که رئیس حوزه بود، مراسم را اجراء می کرد. عروس و داماد روی دو صندلی مقابل او جای گرفتند و ما دو شاهد عقد در دو انتهای میز روی صندلی های مان نشستیم. خانم دکتر فریدریش معنای این پیوند و تعهدی را که دو زوج جوانمان نسبت به هم خواهند داشت، توضیح داد. او مسوولیتی را که نه از برای این یک تکه کاغذ، بلکه به خاطر عهدی که با هم می بستند، خاطر نشان کرد. دو بار همه حضار، به احترام عهدی که بسته می شد، بلند شدیم، تا در نهایت هم عروس و هم داماد جمله "بله من می خواهم او را به همسری قبول کنم" را بر زبان آوردند.


احساس خوبی بود. وقتی روی برگه عقد امضاء می کردم، از ته قلب برای هر دو آرزوی خوشبختی کردم.

متاء سفم از اینکه صادقانه بگویم، وقتی جملات عقدنامه آلمانی خوانده می شدند، تفاوت عمیق محتوایِ عقدنامه، "بنیاد ازدواج" و "نقش زن بعنوان همسر" که نسبت به عقدنامه ایرانی وجود داشت، طعم شادی ام را تلخ کرد. در آن لحظه ای که اوج شادی خودم و دوستان نازنینم بود، به قوانین و فرهنگ آلمان غبطه خوردم و از قوانین و فرهنگ سرزمینم احساس شرمساری کردم.

قوانین و فرهنگ ملتی که زن را به عقد مردی در نمی آورند، در آن مرد زن را به همسری نمی گیرد و زن به عقد مردی درآورده نمی شود، بلکه زن و مرد هر دو با هم ازدواج می کنند. به قوانین و فرهنگی که در آن زن و مرد در ساده ترین و کوچک ترین بنیاد اجتماعی اش هر دو حقوقی برابر با هم دارند و تعهدی یکسان قبول می کنند، غبطه خوردم. دلم برای زنان ِ سرزمینم سوخت. در قوانین، عرف و فرهنگِ مردم ِِ سرزمین من، زن حقوقی برابر مرد ندارد، اگر در خانواده ایی، احترام، آزادی عقیده، اختیارات و ... زن و شوهر برابر بوده است (مصادیقش حتی در خانواده های قدیمی و سنتی کم نیست)، زن و مرد باهم به چنین تفاهمی و توافقی رسیده اند. عرف، جامعه و قانون این اختیار را به مرد داده است، که این امکان را به زنش "بدهد". از دیدگاه چنین جامعه ایی در یک چنین "بنیاد توافقی ای" زن مدیون و مرهون مردش است. این مرد، یک مردِ خوب، مردِ مهربان، گاهی هم از دیدگاه برخی، مردِ ضعیف و ذلیلی است، که برای زنش حقوقی برابر قائل شده است. زن در فرهنگِ عامه سرزمین ِ من (حتی گاهی در فرهنگ بسیاری و در اعماق افکار زنان و مردان روشنفکرش) شهروندی درجه دو یا سه است. برای رسیدن به برابری راهی بس دراز در پیش است، آنهم وقتی که می بینی، در جوامعی مثل آلمان که قانون از زنان حمایت می کنند، هنوز راه به نیمه هم نرسیده است.


--------------------------------------

دو سه هفته پیش برای اولین بار فیلم بدون دخترم هرگز همان داستان بتی محمودی را دیدم. حیرت کردم چرا بسیاری از هموطنانم از دیدن آن بر آشفته شده بودند. فیلم واقعیت ِ محض بود. حتی امروز هم خانواده هایی هستند که دقیقاً این گونه اند (ماجرای تاکی‌موتوی بی‌چاره را از ساروی کیجا بخوانید). فیلم شاید 5% خانواده های ایرانی را به تصویر می کشید (بر این باورم که این در صد خیلی بالاتر است). من می توانم حتی خشونتی که در مکالمات روزمره خانواده سنتی، تا حدی روستایی و زمخت وجود داشت، از نگاهِ یک فرنگی درک کنم. دکنر محمودی یک مرد سنتی واقعی است، که تحصیلات و زندگی در فرنگ هم نتوانسته اصولی که سالها از کودکی در ذهنش شکل گرفته است، تغییر بدهد. راستش را بگویم چند تا مرد یا زن ایرانی می شناسید، که به خیلی از این قوانین نانوشته معتقد نیستند؟

بیاید برای دگرگونی از خودمان و نگاهمان به محیط اطرافمان شروع کنیم: همه انسانها مرد و زن، پیر و جوان، ایرانی، افغانی و آلمانی، خودی و غیر خودی، همه ما حقوق انسانی برابر داریم.


بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تار یخ شنبه 8 ا ردیبهشت ۱۳۸6

بهار

تعطیلات عید پاک شروع شده است، 4 روز تعطیلات ... روی میز کارم خرگوشک ِ شکلاتی طلایی رنگ هدیه پترا به من لبخند می زند. زنگولک گردنش را دوست دارم، مرا به یاد اسباب بازی های دوران کودکی می اندازد. روزها گرم تر و بلند تر شده اند. سنجابها روی درختان رو به روی دفترم از این درخت به آن درخت می پرند، زندگی در جریان است و من هم با او کماکان در راه ام. گاهی حیرت می کنم، چرا راه را انتهایی نیست ...؟ هر بار دوباره و این بار به قصدِ مقصدی صعب تر، سخت تر... به گمانم عشقِ ِ قله نوردی "نفرین" است. هر قله ایی که بالا رفتی می خواهی، بعدی را هم بروی ، بالاتر و این گونه است که همیشه مسافری، بیقراری، همیشه ... سرگردان ِ صدایی که ترا می خواند که صدایت می کند و تو باید بروی و تو همیشه عاشقی، عاشق صدایی که ترا می خواند. به گمانم این عشقِ است که "نفرین" است.

--------------------------------------

امیدوارم سال خوبی باشد، هر چند که دلم امسال بیش از هر سال نوی دور از خانه برای ایران و مردمش شور می زند. با همه اینها سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی را به همه شما که سالتان را با بهار آغاز می کنید، تبریک می گویم. تن و دلتان شاد!


بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تار یخ پنج شنبه 16 فرودین ۱۳۸6

وبلاگها


همولایتی ها در غربت


نشانه بگذار

Make a Sign!
powered by  bravenet.com

Powered by Bravenet


لينک بده

Logo

 

فهرست موضوعي

من کيم و کجام ؟
بلاگ به آلماني
بلاگ به انگليسي


آچار فرانسه وبلاگ نويس
لامپونويس فارسی
يونيكد نويس پارسيك
پینگیلیش به پارسی
اعلام به روز کردن

۱۳۸6 اردیبهشت
۱۳۸6 فروردین
۱۳۸5 اسفند
۱۳۸5 بهمن
۱۳۸5 دی
۱۳۸5 آذر
۱۳۸5 آبان
۱۳۸5 مهر
۱۳۸5 شهریور
۱۳۸5 خرداد
۱۳۸5 اردیبهشت
۱۳۸5 فروردین
۱۳۸4 اسفند
۱۳۸4 بهمن
۱۳۸4 دی
۱۳۸4 آذر
۱۳۸4 آبان
۱۳۸4 مــهــر
۱۳۸4 شهریور
۱۳۸4 مرداد
۱۳۸4 تیر
۱۳۸4 خرداد
۱۳۸4 اردیبهشت
۱۳۸4 فروردین
۱۳۸۳ اسفند
۱۳۸۳ بهمن
۱۳۸۳ دی
۱۳۸۳ آذر
۱۳۸۳ آبان
۱۳۸۳ مهر
۱۳۸۳ شهریور
۱۳۸۳ مرداد
۱۳۸۳ تیر
۱۳۸۳ خرداد
۱۳۸۳ اردیبهشت
۱۳۸۳ فروردین
۱۳۸۲ اسفند
۱۳۸۲ بهمن
۱۳۸۲ دی
۱۳۸۲ آذر
۱۳۸۲ آبان
۱۳۸۲ مهر
۱۳۸۲ شهریور



referer referrer referers referrers http_referer

This site is hosted for free by FreeWebs.com

Click here to get your own free website


Weblog Commenting by HaloScan.com