"جنگ ممنوع"
راستش میخواستم، این مطلب جنگ جنگ است، را درز بگیرم که یک اتفاقی پیش اومد، که" جنگ جنگ است 4" را رقم زد، تا یک چهره دیگری ار جنگ را بهتون نشان بدهم، که خودم با آن برخورد کردم. آقای ولفگانگ ویرت یک آقای 47/48 ساله با موهای کاملا سفید است . آقای ولفگانگ ویرت در واقع اصلا با ما سر و کار ندارد و اگر راستش را بخواهید دفترش 2 طبقه پایین تر است و دورادور او را میشناسم، آدم آرام و مهربانی به نظر می آید. گاهی در راهرو که به هم میرسیم، سری تکان میدهیم و سلامی میکنیم و رد میشویم . دیروز"هایکه" که در همسایگی آقای ولفگانگ ویرت زندگی می کند و گاهی هم به ما سری میزند و چاق سلامتی ای میکند، با هیجان وارد اتاقمان شد و گفت: "سلام! میدونید چه خبر شده؟ خانه آقای ویرت بمب پیدا کرده اند!" من و آلکس یک نگاهی به هم انداختیم و یک لبخند پرمعنا رد و بدل کردیم. آخر میدانید هایکه ما یک کمکی غلو میکند، از آن معدود آلمانی هایی است، که من با آنها برخورد کرده ام و به زبان خودمون هی، یک کمکی خالی بند است. ما هم این گفته را به حساب همیشه جز موارد نه خیلی جدی گذاشتیم . هایکه که حسابی دلخور شده بود گفت :" الان که از خانه می آمدم، ماشین آتش نشانی، آمبولانس، پلیس و ... آنجا ردیف شده بودند. جدی میگویم. رادیو را باز کنید، حتما الان خبرش را میدهد." شب که آمدم خانه خبرش را در صدر اخبار روز شهرمان خواندم . بعللله، بمبی از بمب های زمان جنگ جهانی دوم درحین عملیات ترمیم خیابان زیر دیوار خانه آقای ولفگانگ ویرت پیدا شده بود. امروز ساعت 5-9 شب باید هزار نفر از ساکنین منطقه را ترک میکردند، از جمله آقای ویرت و خانواده اش . خانه من البته درست در مرز محدوده قرنطینه قرار داشت، هرچند که من اصلا در آن ساعت خانه نیستم و یا تازه به خانه رسیده ام. این پیدا کردن بمب چیز تازه ا یی نیست، 6-7 ماه پیش هم همین اتفاق افتاد. این جور مواقع منطقه را قرنطینه اعلام میکنند و یک تیم خنثی کردن بمب با همه گروه ایمنی از امداد تا صلیب سرخ گرفته در منطقه به حال آماده باش در مِی آیند. بعد از 60 سال هنوز بمب های انگلیسی و آمریکایی را پیدا میکنند. جنگ تمام شده است ، سالهاست ... آنها که این بمب ها را ریخته اند، سالهاست که دیگر نیستند . نمی دانم دختر و پسر کوچولوی آقای ویرت این 2 روز چه کرده اند، یا شب کجا خوابیده اند. مطمئن هستم آشنایی دوستی به آنها سر پناهی داده است آنها که فامیلی یا آشنایی نداشتند ، در مدرسه "هاینه" و "گوته" جای داده شدند و امکانات لازم در اختیارشان قرار داده شده بود، تا بتوانند این چند ساعت را بسر بیاورند. راستی، آقای خلبان جنگنده بمب افکن(حتما الان صدای من را از توی آسمان یا هر جا که هستی میشنوی، نه؟) هیچ فکر میکردی، 60 سال بعد هدیه ات در نشانی کسانی دریافت شود، که حتی پدرانشان هنوز در جنگی که تو هم یک طرفش بودی، به دنیا نیامده بودند. به نظرت آیا این عادلانه است؟ جوابش با خودت . زهر تلخ یادگاری هایت دوست من (میتوان کسی را که بر روی شهر را و مردمان بیدفاع بمب می ریخته است دوست خواند؟ شک دارم! اما با این همه میگویم) هنوز هم هست، نه فقط در خاطره ها ، عکس ها و فیلم ها، بلکه زیر دیوار خانه آقای ویرت شاید فردا حتی در حیاط ساختمان ما باشد. کسی چه میداند؟ همانطور بمب هایی خرمشهر، آبادان،کرمانشاه، کابل، قندهار و فلوجه کسی چه میداند 60 سال دیگر این هدایای ناخواسته را آنجا که دریافت میکند ؟. خدا کند آنجا و آنموقع کسی باشد، که بمب زیر خانه علی، مریم و حمیده را خنثی کند و نگذارد، کودکانی دیگر به کودکان آواره دنیا اضافه شود، یا بدتر از آن به کشته شدگان بیگناه جنگ . بیایید فراموش نکنیم "جنگ ممنوع"!
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 5 شنبه 24 ارديبهشت