بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست


جنگ، جنگ است 4

"جنگ ممنوع"

راستش میخواستم، این مطلب جنگ جنگ است، را درز بگیرم که یک اتفاقی پیش اومد، که" جنگ جنگ است 4" را رقم زد، تا یک چهره دیگری ار جنگ را بهتون نشان بدهم، که خودم با آن برخورد کردم. آقای ولفگانگ ویرت یک آقای 47/48 ساله با موهای کاملا سفید است . آقای ولفگانگ ویرت در واقع اصلا با ما سر و کار ندارد و اگر راستش را بخواهید دفترش 2 طبقه پایین تر است و دورادور او را میشناسم، آدم آرام و مهربانی به نظر می آید. گاهی در راهرو که به هم میرسیم، سری تکان میدهیم و سلامی میکنیم و رد میشویم . دیروز"هایکه" که در همسایگی آقای ولفگانگ ویرت زندگی می کند و گاهی هم به ما سری میزند و چاق سلامتی ای میکند، با هیجان وارد اتاقمان شد و گفت: "سلام! میدونید چه خبر شده؟ خانه آقای ویرت بمب پیدا کرده اند!" من و آلکس یک نگاهی به هم انداختیم و یک لبخند پرمعنا رد و بدل کردیم. آخر میدانید هایکه ما یک کمکی غلو میکند، از آن معدود آلمانی هایی است، که من با آنها برخورد کرده ام و به زبان خودمون هی، یک کمکی خالی بند است. ما هم این گفته را به حساب همیشه جز موارد نه خیلی جدی گذاشتیم . هایکه که حسابی دلخور شده بود گفت :" الان که از خانه می آمدم، ماشین آتش نشانی، آمبولانس، پلیس و ... آنجا ردیف شده بودند. جدی میگویم. رادیو را باز کنید، حتما الان خبرش را میدهد." شب که آمدم خانه خبرش را در صدر اخبار روز شهرمان خواندم . بعللله، بمبی از بمب های زمان جنگ جهانی دوم درحین عملیات ترمیم خیابان زیر دیوار خانه آقای ولفگانگ ویرت پیدا شده بود. امروز ساعت 5-9 شب باید هزار نفر از ساکنین منطقه را ترک میکردند، از جمله آقای ویرت و خانواده اش . خانه من البته درست در مرز محدوده قرنطینه قرار داشت، هرچند که من اصلا در آن ساعت خانه نیستم و یا تازه به خانه رسیده ام. این پیدا کردن بمب چیز تازه ا یی نیست، 6-7 ماه پیش هم همین اتفاق افتاد. این جور مواقع منطقه را قرنطینه اعلام میکنند و یک تیم خنثی کردن بمب با همه گروه ایمنی از امداد تا صلیب سرخ گرفته در منطقه به حال آماده باش در مِی آیند. بعد از 60 سال هنوز بمب های انگلیسی و آمریکایی را پیدا میکنند. جنگ تمام شده است ، سالهاست ... آنها که این بمب ها را ریخته اند، سالهاست که دیگر نیستند . نمی دانم دختر و پسر کوچولوی آقای ویرت این 2 روز چه کرده اند، یا شب کجا خوابیده اند. مطمئن هستم آشنایی دوستی به آنها سر پناهی داده است آنها که فامیلی یا آشنایی نداشتند ، در مدرسه "هاینه" و "گوته" جای داده شدند و امکانات لازم در اختیارشان قرار داده شده بود، تا بتوانند این چند ساعت را بسر بیاورند. راستی، آقای خلبان جنگنده بمب افکن(حتما الان صدای من را از توی آسمان یا هر جا که هستی میشنوی، نه؟) هیچ فکر میکردی، 60 سال بعد هدیه ات در نشانی کسانی دریافت شود، که حتی پدرانشان هنوز در جنگی که تو هم یک طرفش بودی، به دنیا نیامده بودند. به نظرت آیا این عادلانه است؟ جوابش با خودت . زهر تلخ یادگاری هایت دوست من (میتوان کسی را که بر روی شهر را و مردمان بیدفاع بمب می ریخته است دوست خواند؟ شک دارم! اما با این همه میگویم) هنوز هم هست، نه فقط در خاطره ها ، عکس ها و فیلم ها، بلکه زیر دیوار خانه آقای ویرت شاید فردا حتی در حیاط ساختمان ما باشد. کسی چه میداند؟ همانطور بمب هایی خرمشهر، آبادان،کرمانشاه، کابل، قندهار و فلوجه کسی چه میداند 60 سال دیگر این هدایای ناخواسته را آنجا که دریافت میکند ؟. خدا کند آنجا و آنموقع کسی باشد، که بمب زیر خانه علی، مریم و حمیده را خنثی کند و نگذارد، کودکانی دیگر به کودکان آواره دنیا اضافه شود، یا بدتر از آن به کشته شدگان بیگناه جنگ . بیایید فراموش نکنیم "جنگ ممنوع"!

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 5 شنبه 24 ارديبهشت

جنگ، جنگ است 3

آلکس از جنگ اینطور برایم تعریف کرد :

پدربزرگ من سالم از جنگ برگشت . عجیب بود، ولی خانواده ما هیچ کشته ایی در جنگ ندادند. از طرفی ما یک حانواده اصیل آلمانی بودم . آنطور که هیتلر دوست داشت : آریایی اضیل . برای همین هم کسی از خانواده ما گذارش به اردوگاه یا کوره آدم سوزی نیافتاد .

پدرم میگفت، پدربزرگ من هم هرگز از خاطرات دوران جنگ نمی گفت، شاید برای این که آلمان در جنگ شکست خورده بود، شاید از شرمساری جنایات نازیها بود ، شاید ... نمی دانم ... راجع به یهودی ها ... بعضی ها هستند که میگویند، دروغ بوده است و نازیها شش میلیون یهودی را در کوره های آدم سوزی از بین نبردند. دلم میخواست بگویم آنها راست میگویند، اما ثابت شده است. آنها (نازی ها) همه چیز را ثبت میکردند، همه اسامی را، اینکه یهودیان را از کجا آورده بودند و در چه روزی، چه تعدادی را به کوره ها سپرده بودند ... شاید شش میلیون نفر نبوده اند، چه فرقی میکنه که به روایت بعضی ها چهار میلیون نفر بوده اند.

ما نمی دانستیم که چه بر سر یهودیان می آورند؟ آنطور هم نبود. همسایه های یهودی ناپدید یا دستگیر می شدند. پدرم میگفت، قطار ها ساعت ها از روی ریل های راه آهن بدون توقف در ایستگاهها عبور میکردند. میگفتند این قطار ها حامل یهودیان هستند. ما میدانستیم که آنها را به ارودگاهها میبرند. میدانستیم که اردوگاههای کار اجباری برای یهودیان وجود دارد، ولی اینکه در آشویتس، داخائو و ...چه جنایتی اتفاق می افتد، نه نمی دانستیم ... آن موقع نه کسی توانش را و نه جراتش را داشت، در برابر نازیها مقاومت کند. ما میخواستیم باور کنیم، که آنقدر ها هم همه چیز بد نیست، ولی بود. خیلی بد تر از آن بود، که فکرش را میکردیم . شاید برای همین هم حتی امروز من که نسل سوم بعد از هستم، دلم نمی خواهد در باره اش حرف بزنم .

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 5 شنبه 17 ارديبهشت

جنگ، جنگ است 2

کلاوس از جنگ اینطوربرایم تعریف کرد :

مادرم چند سال قبل از جنگ جهانی اول به دنیا آمد. سربازان روس در پایان جنگ خانواده پدر و مادرش را، از سرزمین خودشان، یک جایی در امپراطوری پروس (لهستان فعلی) ، بیرون کردند. آنها خانه شان، مزرعه شان ومغازه شان را رها کردند و یک جایی درآلمان آن دهه بیست قرن بیستم ، در نزدیکی مرز و کنار رودخانه دانوب، زندگی دوباره ایی شروع کردند. شهرشان، شهر کوچکی بود که مردم مهربانی داشت و منظره های زیبایی و آرامشی بار نکردنی...

آنها اما هنوز هم غریبه بودند و مادرم همیشه وصف سرزمین کودکی اش، سرزمینی که خانواده اش ناگزیر به ترک شدند، می شنید . مادرم با 24-25 سال سن با پسری از همان شهر کوچک نامزد کرد . جنگ جهانی دوم شروع شد. همه جوانهای شهر باید به جنگ میرفتند . نامزد مادرم هم همینطورراهی نبردی شد که در پایان 56 میلیون کشته به بار آورد. روس ها پیشروی می کردند. برای بار دوم مادرم و خانواده اش خانه شان، مزرعه شان و مغازه شان را رها کردند و به جایی، این بار در قلب آلمان ، پناه آوردند. جایی که نه روسها بلکه آمریکاییها آلمان را دراشغال خود داشتند. مادرم دو بار آوارگی و فرار را تجربه کرد ، دو بارناگزیر به ترک سرزمینش شد و سرزمینی که بعد ها از آلمان جدا و به کشور لهستان الحاق گردید و او هرگز اجازه دیدار از آن را پیدا نکرد. مادرم به ندرت از خاطرات فرار و آورگی می گوید . شاید یادآوری اش برای او انقدر دردناک است، ،که راجع به آن سکوت می کند. جنگ بالاخره تمام شد، نامزد مادرم اما برنگشت. چند تا از جوانهای شهر، که هنوز زنده بودند، به خانواده های خود پیغام دادند که زنده اند و در ارودگاه متحدین اسیر هستند . نامزد مادرم هم گویا در بین آنها بود . مادرم منتظر نامزدش ماند. سالها طول کشید، تا نامزد جوان که اینک مردی 43-44 ساله بود، از ارودگاه بازگشت و آن دو همدیگر را دوباره یافتند .

آنها اما خوش شانس بودند، خیلی ها خانواده هایشان، فرزندانشان و همسرانشان را هرگز دو باره پیدا نکردند. اینطور شد که وقتی من به دنیا آمدم، مادرم 45 سال داشت . مادرم تعریف میکند: پدرت هرگز نگفت، که در جنگ چه اتفاقی افتاد ویا حتی در کدام قسمت خدمت میکرده است . من هم هرگز از پدرم کلمه ایی راجع به جنگ نشنیدم . پدرم جنگلبان شد و ترجیح داد در جنوبغربی آلمان به جای انسانها به تیماردرختان بپردازد . رفتار نظامی اش اما همیشه مرا آزار میداد . مادرم میگفت پدرت بعد از جنگ واسارت آدم دیگری شد. من همیشه در مدرسه از اینکه پدر و مادری به این مسنی داشتم، خجالت میکشیدم. دوستانم خواهر و برادر داشتند وخاله، عمو و مادربزرگ داشتند و من فقط پدر و مادری که جای پدر و مادربزرگ آنها بودند. مادرم هنوز به سرزمینی که مجبور به ترکش شدند، می اندیشد و خاطراتش را برایم تعریف میکند. به مادرم قول داده ام، روزی از مرز بگذرم – هر چند که دیگر امروز مرزی به آن معنا وجود ندارد – و به سرزمینی که او ترک کرده بود و به خانه اربابی آنها بروم و همه چیز را خودم تجربه کنم . شاید اگر مادرم هم هنوز زنده بود، عکس هایش را به او نشان بدهم و برایش تعریف کنم، که آیا گندم زار هنوز همانطور طلایی هست ؟ آیا اسب ها و گاوها همانطور سرحال قبراق در میان علفزار میخرامند و آیا خانواده کولمان - که با شهردار سر و سری داشتند - هنوز مالک اراضی پشت رودخانه هستند؟ آیا میهمانخانه مایر، هنوز آبجو های سنتی خودش را تهیه میکند یا اینکه از میهمانانش با همین آبجوی آماده و بشکه ای کالزبرگ پذیرایی میکند . راستش من هنوز شهامتش را نداشته ام ، که به شهر کوچک مادرم بروم . میدانم اگر بروم و ببینم که نه خانه اربابی خانواده مادرم، نه گندم زار، نه اسب ها و گاوها ، نه خانواده کولمان و نه میهمانخانه مایر دیگر وجود ندارند، چطور در چشمان مادرپیرم نگاه کنم و بگویم که آنها دیگر نیستند، انگار که هرگز نبوده اند... شاید برای همین است که هر سال به مادرم میگویم: سال دیگر مادر، سال دیگر حتما میروم و عکس هایش را برایت می آورم و برایت تعریف میکنم از خانه اربابی تان ، از گندم زار، از اسب ها و گاوها ، از زمین های پشت رودخانه خانواده کولمان و ...بعله سال دیگر حتما میروم.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ شنبه 11 ارديبهشت