بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست


جنگ، جنگ است 1

همه آنها جنگ را به گونه ای حس کردند ... بعضی وقتها وحشت میکنم، وقتی خاطراتشان را یا خاطرات پدرانشان را و پدران پدرانشان را میشنوم. تجربه های وحشتناکی که داشتند، مرا به هراس می اقکند. اینکه تصور کنی، جنگ جهانی دوم برای ژرمنها به اندازه کشورهای دیگر وحشتناک و دردناک نبوده، بی انصافی است. جنگ، جنگ است. برنده و بازنده، آغازگر و خاتمه دهنده، هر دو به یک اندازه "بازنده" اند. راجع به جنگ جهانی دوم با ژرمنها صحبت کردن، خیلی مشکل است. ممکن است خیلی با شما صمیمی باشند، از پنهان ترین زوایای زندگی شان با شما صحبت کنند، گپ بزنند، بخندند، با شما متاثر یا شاد شوند، ولی وقتی حرف جنگ حهانی دوم میشود سکوت میکنند. بعضی وقت ها فکر میکنی به خاطر شرمساری است، از آنچه که اتفاق افتاد. بعضی وقتها به نظر می آید به دلیل زجری است که در دوران جنگ و بعد از آن کشیدند. هر انگیزه ای که داشته باشد، " جنگ جهانی دوم" موضوعی است، که معمولا در صحبت های روزمره به خصوص برای نسلی که 27/28 سال به بالا هستند و به گونه ایی پدر بزرگها و مادر بزرگهاشان بازیگران و تماشاگران و شاهدان آن بودند، به موضوعات ممنوعه و سردرگم کننده تعلق دارد. موضوعی که تو باید وقتی با ژرمنها در موردش حرف میزنی، خیلی خیلی محتاط باشی.من به این باور رسیده ام که هنوز مثل یک غده چرکی در سینه شان زنده است. بسیاری از ژرمن ها نمی دانند، در موردش بخصوص در برابر سایر ملل چه عکس العملی نشان بدهند، یک جوری تکلیف خودشان هم با تصورشان از آن فاجعه جهانی معلوم نیست...

من کسانی را را میشناسم که در جنگ جهانی 4-5 ساله بودند. کسانی که پدر و مادر ها شون جنگ را خودشان تجربه کردند. جوانترها تقریبا همه شان پدر بزرگ هاو مادر بزرگهاشون در جنگ به نوعی مبارزه کردند. در شهر ما محسمه ایی در مرکز شهر قرار دارد که نام سربازان بسیاری که در جنگ کشته شده اند بر پایه های آن ثبت شده است . تلخی و غم انگیزی جنگ با نوشته ایی که بر این یادمان ثبت شده است بیشتر آشکار میشود:

مردان ما برای "هیچ" جانفشانی نکردند، آنها از جان گذشتند تا تاریخ درس بگیرد.

افسوس که آزموده را این روزها هزار باره می آزمایند. افسوس که انسان فراموشکار است. بسیار فراموشکار ... بیخود نیست که میگویند : خاک سرد است .

=========================

خواب آلودگی و آرامش ناشی از خوردن نهار ، آفتاب شادی بخش و صلح آمیز ما را که برای آشامیدن قهوه بعد ازنهار در حیاط غذا خوری زیر چتر سایه بان بزرگی نشسته بودیم و برآن داشت که در غیاب رییس از استراحت نهارمان یک کمی طولانی از معمول لذت ببریم و این طور شد که جمع 6-7 نفره مان که همه به جز من ژرمن بودند آرام به سمت گفتگویی رانده شد که من هرگز فراموش نمی کنم ...

ادامه دارد...

پیوست : راستی انقدر از تخم مرغ شکلاتی گفتم براتون که درست روزبعد از عید پاک که سر کار بودم آقای رییس - همون که شکلات بچه فسقل ها رو برداشته بود- به همه نفری یک بسته تخم مرغ شکلاتی هدیه داد. بسته من با طعم کاپوچینو بود.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ جمعه 28 فروردین

سخنان قصار/ تخم مرغ عید پاک

همیشه وقتی که منتطرش نیستی میاد . وقتی که تو براش وقت نداری. بعد که وقتش میره حسرت میخوری چرا اینجوری شد.


از کلمات قصار آلمانی یکی این از راینهولد نیبوهر از سال 1943 است که من خیلی دوست دارم . براتون اینجا به فارسی ترجمه اش میکنم :

به من "توان" پذیرفتن آن چیزهایی را بده که "تغییر دادنشان" در توانم نیست،
به من "شهامت" تغییر دادن آن چیزهایی را بده ، که "تغییر دادنشان" در توانم هست،
و به من "قدرت تشخیص" بده، تا آن یکی را از دیگری تشخیص بدهم.


,Gib mir die Gelaßenheit
,Dinge hinzunehmen, die ich nicht ändern kann
,den Mut
,Dinge zu ändern, die ich ändern kann
,und die Weisheit
.eine von dem andern zu unterscheiden


(Reinhold Niebuhr, 1943)


========================================

عید پاک روزی است که به اعتقاد مسیحیان مسیح از روی صلیب به معراج رفته است و قدیمی ترین عید مسیحیت (325میلادی) به شمار می آید ، در واقع مسیحیان این عروج را جشن میگیرند. مراسم آیینی آن در کلیسای کاتولیک همراه است: با روشن کردن شمع، غسل تعمید، دعا. عید پاک اما بین مردم عادی با خرگوش و تخم مرغ های رنگی استقبال میشود. در باور عرف خرگوش آورنده تخم مرغ است . در قرون وسطی خرگوش نماد معراج مسیح بود . در روز عید پاک مردم اجازه داشتند روزه خود را با تخم مرغ (که در ایام روزه خوردن آن مجاز نبود) باز کنند. روایاتی هم هست که در این روز میبایستی مردم خراج و مالیاتی به صورت خرگوش و تخم مرغ به اربابان میپرداختند. به این ترتیب خرگوش نماد این روز شد به گونه ای که بستگان و دوستان به همدیگر تخم مرغ های پخته شده هدیه می دادند. بعد ها روی آن ها را رنگ آمیزی میکردند یا با نوشته هایی خود که شامل آرزوها و تبریکهایشان بود آنها را مزین میکردند. تا این که امروزه در ایام عید پاک هدیه دادن خرگوش و تخم مرغ شکلاتی (البته معمولا به بچه ها) به صورت عرف و سنت درآمده است. (بر گرفته از دایره المعارف مایر)

ینطور که شنیده ام، این جا در آلمان بعضی ها روز اول با بچه ها به حیاط خانه یا محوطه سر سبزی میروند ، تا تخم مرغ هایی را که آقا خرگوشه قایم کرده است (البته مسلمه که مامان بزرگ یا بابابزرگ قبلا نقش خرگوش را بازی کرده و تخم مرغ ها را خرگوش وار پنهان نموده) ، پیدا کنند و ماجرا برای بجه ها به صورت یک اکتشاف اسرار آمیز تخم مرغ های پخته یا شکلاتی در می آید. البته بعضی وقتها هم یکی مثل آقای رییس بنده برای پیاده روی از همه جا بیخبر وارد جنگل میشود و چشمش به تخم مرغ ها می افتد و همه را جمع میکند و با خودش به خانه میبرد و در نتیجه سفر اکتشافی بچه فسقل ها بی نتیجه میماند. بعدش را نمی خواهم تصور کنم: لابد مادر بزرگ پوست کله پدر بزرگ را میکند، که چرا تخم مرغ شکلاتی ها را خودش یواشکی خورده است. باید امیدوار باشیم که مامان بزرگ، ته کمد چوب گردویش چند تا تخم مرغ شکلاتی، برای روز مبادا نگه داشته باشد، تا نوه های کوجولو خیلی هم دست خالی نروند.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 1شنبه23 فروردین

شهر فرنگ

من بهترم ، هنوز البته موفع خداحافطی رفقای ژرمنم بهم میگن : "خدا شفات بده ایشا...!" ، اهم خب راستش را بخواهید ترجمه دقیقش این نیست ها، آخه این جا رسم نیست زیاد اسم خدا را بیارن . مثلا هیچ کس نمیگه: "یه خدا راست میگم ." یا "خدا خیرت بده" یا "خدا حافظ" یا حتی "پناه بر خدا" البته آلمانیها هم یک تکیه کلام دارند، که تقریبا شبیه "پناه بر خدا" است ولی در کل خیلی استفاده نمیشود. میشه گفت که توی اصطلاحات نسل جوان ژرمن جایی ندارد. حتی یک جورای "خدا خیرت بده" هم دارند که دیگه خیلی عصا قورت داده است و هیچکس نمیگه شاید کشیش ها توی کلیسا بگن! حالا من هم که چپ میرفتم راست میرفتم توی ایران "خدا خیرت بده" میگفتم این اصطلاح ورژن آلمانی را گاهی استفاده میکنم ولی خودم و اونی که خدا قراره بهش حیر بده با هم از هیبت این اصطلاح میختدیم . بگذریم منظورم این که در واقع به جای "خدا شفات بده ایشا...!" به من می گویند : " امیدوارم بهتر بشی" یا "بهبودی برات آرزو میکنم." ولی راستش رو بخواهید یه نظر من ترجمه فارسی اش یک دونه ایشا... کم داره، حالا شما رو نمی دونم.

خب دنباله اخبار را داشته باشید ... بعله من بهترم . آلکس حالش بده، سرما خورده اساسی ! (چیه ؟ چرا چپ چپ نگاه میکنین؟ به من چه؟ درسته که توی محل کارمون ما دو تا هم اناقیم، ولی به من هیچ ارتباطی نداره ، هوا خرابه جونم . آدم مریض میشه دیگه ... دهه ...) بعللله ینده خدا، دیروز از بس که حالش بد بود، نصف روز ول کرد و رفت. ولی دیگه امروز اگر میرفت، آقای رییس پوستش را غلفتی میکند. برای همین کلی دوا موا بهش دادیم ، حالش بهتر شد. اولش انقدر ریخت و احوالاتش بد بود، که سر ناهار کلاوس بهش میگفت: "ببینم، جنس میخوای برات تهیه کنم . بگو مصرفت چیه ؟!" البته فقط دوا درمان های ما موثر واقع نشد، بلکه یک نیم ساعتی هم که بعد از ناهار دور از چشم آقای رییس سرش را گذاشت، روی میز و بیهوش شد، هم کارساز بود. خوشبختانه موقع رفتن حالش بهتر بود. کلاوس فردا مرخصیه ، برای اینکه باید فردا به اتفاق مادرش به تشیع جنازه زن عموی 83 ساله اش بروند. برایمان تعریف کرد، فردا بعد از تشیع جنازه با مادرش به یک رستوران میروند، که میزشان را از حالا در تالار سبز و کنار پنجره ررزو کرده است (از توی اینترنت ررزرو رو کرده بود، دیگه نمیدونستم میتونی صندلی ات را هم خودت اینجوری مشخص کنی. باحاله نه؟). قراره ماهی بخورند، چون مامانش هم معتقد است، باید یک جوری حواسشون را از جریانات تشیع جنازه پرت کنند (خدا عمر مامانشو زیاد کنه، اونم باید 2-3 سالی از زن عموی مرحوم جوون تر باشه). ناتالی مرخصی است. گربه آنته هم دیشب زایمان کرد. امروز صبح اولین خبری که بهمون داد همون حبر زایمان و مادربزرگ شدن خودش بود (جل الخالق نمی دانستم که "کیزما" را - گربه مادهه رو میگم - آنته خانوم خودش زایده ، که حالا اون یعنی آنته نوه دار شده...!؟). سه تا گربه نقره ای (والا به من ربطی نداره ، آنته میگه این رنگ سفید مایل به حاکستری را در گربه ها باید بگوییم : "سیلور" که همون نقره ایست). یکی از یکی خوشگل تر . حالا قراره عکس های گربه ها را برایمان بیاورد. به این ترتیب مییبیند که در همین یک روز گذشته چفدر اتفاق افتاده اینجا. از شفا یافتگی (کمی تا قسمتی البته) بنده تا مریضی آلکس . از تولد تا مرگ. از استعلاجی آلکس تا مرخصی ناتالی و قس علیهذا! راستی جمعه عید پاکه . یادتون نره دنبال تخم مرغ بگردین و خرگوش شکلاتی هم بخرین که اگه نخورین ، عید پاکتون، پاک پاک نمیشه

بگذریم به قول دوستان نازنین فرتگی ام از حالا عید پاکتون مبارک.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 4شنبه19 فروردین

کنترا باس

خب خیلی چیزها هست که باید بنویسم! اما از اونجا که به علت سرما خوردگی (از نوع ویروسی) بالاخره دو روز اجازه در بستر ماندن را داشتم، الان هم فقط کوتاه خودمتون اومدم، که یک گزارش مختصری بدم، تا بعد که دوباره روبه راه بشوم. حضورتان عرض کنم، قرار بود که من با دوست نازنینی به تئاتر بروم. اسم تئاتر بود : "کنترا باس" . این نمایشنامه در زبان آلمانی یک اثر کلاسیک معروفی هست، که در سالهای هشتاد میلادی برای نویسنده اش پاتریک زوسکیند، موفقیت بسیاری به همراه داشت. این نمایش یک اجرای تکنفره است. البته با حضور یک : "کنترا باس". بازیگر، نقش نوازنده کنترا باس در ارکستر سمفونیک شهر را دارد و در تمام طول نمایش منولوگی را در باره ساز خودش، حرفه و زندگی اش دنبال می کند. من فکر میکردم شاید یک کمی خسته کننده بشود . دو ساعت تمام فقط یک بازیگر روی صحنه کار ساده ای نیست. اما این طور نبود . نبودید که ببینید این ژرمنهای معمولا جدی، چقدر میخندیدند و در آخر هم چقدر تشویق کردند. بانمکیش این بود که، ماجرای آن خیلی به زندگی معمولی آدمها شبیه بود . همان تضاد ها و پیچیدگی های که همه انسانهای معمولی دارند . همان میل ها و آرزوها، همان ضعفها و قوتها ... و همه اینها به نحو کاملا واقعی و زیبایی در نمایش تصویر شده بود . توصیه میکنم اگر یک وقت امکانش برایتان بود حتما ببینید. خب من هم قرص آنتی هیستامین که خوردم داره اثر میکنه و باید از خدمتتان مرخص بشم. تا به زودی :)

پیوست: یک تکه از متن نمایش به آلمانی (با عرض پوزش از اونها که آلمانی نمی دونند):

...

Ein Kontrabass ist mehr, wie soll ich sagen, ein Hindernis als ein Instrument. Das können sie nicht tragen, das müssen sie schleppen. Und wenn's hinfmällt, zerreiiüßs Ihnen. Im Auto geht er nur hinein, wenn sie den rechten Vordersitz heraustun. Praktisch ist der Wagen dann voll. In der Wohnung müssen Sie ihm immer ausweichen

...


Er steht so, so blöd herum. Wissen Sie! Aber nicht wie ein Klavier. Ein Klavier ist ja ein Möbel. Nicht wahr. Ein Klavier können Sie zumachen und stehen lassen. Ihn Nicht! Ersteht immer so herum. So ist der Kontrabass


Wenn Sie mit einer Frau allein sein wollen, steht er dabei und überwacht das Ganze. Werden Sie intim, er schaut zu. Das letzte Mal, da habe ich ihn im Bad versteckt, aber es hat nichts geholfen. Sein Geist schwebte über uns wie eine Fermate. Wenn ich noch EINMAL eine Frau bekomme, ja, es gibt ja immerhin welche, die schauen schlechter aus als ich und ich bin immerhin Beamter und ich kann mich noch verlieben

...


بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ شنبه15 فروردین

عشق بیقید و شرط /آقا پسران آلمانی (هول نشین به هم ربط ندارند.)

خب کتبالو خانم گل هم انگار از مرخصی برگشت و یک مطلب جالب نوشته است که من را یاد یک حکایت انداخت که مینویسم. رابعه اولین کسی است که در عرفان اسلامی بحث عشق بی قید شرط به خدا را مطرح کرد. روزی او را دیدند که در یک دست مشعلی و در دست دیگر سطل آبی در شهر سرگردان است. پرسیدند: اینها را برای چه به دست گرفته ایی؟ گفت: میخواهم با این مشعل به بهشت آتش بیافکنم و با این سطل آب جهنم را خاموش کنم تا آنها که خدای را از بحر بهشتش یا از بیم جهنمش میپرستند او را به خاطر خودش و نه از بحر چیزی حمد و ثنای گویند.

ما آدمها خیلی کم پیش می آد که بدون قید و شرط واقعا بدون قید و شرط همدیگر را دوست داشته باشیم. شاید عشق مادر به فرزند یک مورد از اون بیقید و شرط ها باشه. شاید ...

آها راستی راجع به مطلب دیروز ! عرض کنم که یک مطلب بدون شرح نقل میکنم نتیجه گیری با خودتون... یک آمارگیری و نظر خواهی در آلمان نشان داده است که پسران و آقایان آلمانی به نسبت خجالتی تشریف دارند مخصوصا اگه جنس مخالف خوشگل هم باشه دیگه اصلا طرفش نمی روند. یعنی میترسند که سنگ روی یخ بشوند. برای همین بیشتر دخترهای خوشگل و خوش پوش و خوش اخلاق و خلاصه خیلی خوب تنها میمونند. (شاید هم توقعشون زیاده؟)

بحث اخلاقی متفرقه : آقا پسر های گل ایرونی اگه دنبال جلب توجه این دختران موبور هستید اصلا خجالت نکشید سر صحبت را باز کنید و از دختر مقابلتان (به مقدار لازم و کافی) تعریف کنید. (البته من و شما دختران ایرانی میدونیم که خجالتی بودن آقا پسر های گل ایرونی تقریبا جزو شوخی های سال به شمار می آید.). در مورد رفقای مونث ساکن ژرمنستون عرض کنم که اگه تنها موندین فقط میتونم بگم که نشانه خوبیه . :)

بعد از تحریر: با این مطلب هم طرفدارهای فمنیستم را از دست دادم هم غیر فمنیستم را . هم اینکه آقایون از دور سایه ام را با تیر میزنند. ای بابا شوخی موخی هم سرتون نمی شه؟

پیوست یا مطلب اصلی: ای بابا یادم رفت اصل کاری را بنویسم اونم این که یه دم جنبانک دارم به هیچکی نمیدمش! اما خب گاهی که دلم براش تنگ میشه دچار مشکل خود کم دیتی *Date complex * میشوم و دلم برای یک درخواست "دیتا دیتی" تنگ میشه . خب آدمیزاده دیگه... دلش میخواد دیگه ... ربات که نیستم بابا ... ولی خودمونیم کدوم آدم خل و چلی پیدا میشه که حاضر بشه یک دیت *Date* داشته باشه که از 7 صبح تا 9 شب نیستش...؟ وقتی هم که میاد یا کتاب میخونه یا پشت کامپیوتره؟ (احتمالا وقت دلتنگ شدن هم نداره...!) اگه میشناسین معرفی کنین میتونیم به عنوان آقا پسر شایسته ازش تقدیر به عمل بیاریم. :)


بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 3 شنبه4 فروردین

سلامتی

خب این سال 1383 هم تحویل شد. جای شما خالی ... توی غربت ، به صرف سبزی پلو ماهی دعوت شدن صفایی داره! تخمه شکستن و تلویزیون ایرونی هفت رنگ داخلی- خارجی نگاه کردن ، صفایی داره! (اونم واسه تلویزیون ندیده ای ، مثل من که 3 سال بدون این موجود عزیز زندگی میکنم). بعللله ، سال را کنار سفره هفت سین درست و حسابی ، با صدای نقاره و توپ و شعر حافظ تحویل کردن ، چه حالی داره. البته ، بعدش بدو بدو خرید رفتن و بعد هم سر کار رفتن زیاد صفا نداره! ولی این هم ، لابد مالیات فرنگ بودن ماست. بگذریم ، همه چیز بر وفق مراد و ایام به کام است. کماکان مشغول امور پارسالی هستیم. خبری شد ، باز میام ، ولی فعلا برم باز سراغ کارام. آها، راستی! امروز یک نامه برقی داشتم. می دونین عنوانش چی بود؟ هوم ، چی باشه خوبه ؟ بعللله: Date ! کلی ذوق کردم ،گفتم: بیگانه جان ، سفت بشین اومد! هوم ، آخه کی نامه نوشته یک Date ازم میخواد؟! خلاصه نامه رو که خوندم ، دیدم ، یکی از دوستام میخواد ، با من به دیدن یک تئاتر بانمک بره و برای همین پرسیده بود که وقت دارم یا نه. البته یک کمی توی ذوقم خورد ، چون رفقیم مثل خودم از دختران حوا به حساب می آید (فرقش فقط اینه که زبون مادریش ژرمنه). خلاصه ، حالا قرار من هم به این دوست عزیزم یک Date بدم. فعلا از دیت های دیگه خبری نیست. همین را بجسبیم غنیمته! فعلا با کلمه Date خوشم! فکر کنم از متنم معلومه! آقا یی که شما باشین، ببخشین خانما و آقایونی که شما باشین، ما دیگه رفتیم سر (پی) کارمون! آها اگه یکی علاقمند هست بدونه، قرارم (Date دیگه بابا) 4 شنبه است.


بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 2 شنبه3 فروردین