اواسط دهه شصت بود، خیابان های شهرک هنوز همه شان آسفالت نبودند. مدرسه مان در حاشیه یکی از خیابان های اصلی قرار داشت. همه جا خانه های در حال ساخت می دیدی، که در آنها کارگران ساختمانی مشغول بنایی بودند. ساعتی یک اتوبوس شرکت واحد از یک سمت و یک خط دیگر دو، سه کیلومتر آنطرف تر تنها امکان حمل و نقل عمومی ِ فصل امتحانات بودند، یعنی وقتیکه سرویس مدرسه کار نمی کرد. برای رسیدن به ایستگاه اتوبوس باید یک عالمه پیاده روی می کردی. هر ده دقیقه یک بار شاید اتومبیلی عبور می کرد. کتاب علوم به دست، کیف قهوه ای بر دوش، کنار خیابان های پهنی که آن روزها خیلی پهنتر بودند (یا بنظرم پهن تر می آمدند)، روی پیاده رو هایی که ناگهان تمام می شدند، (اگر هم نمی شدند، هر چند متری در پستی و بلندی گودالی گم می شدند) راه می رفتم. ظهر بود و من هنوز در تب و تاب امتحان .... شب قبل باران شدید باعث سرریز شدن آب کانال ها شده بود. خیابان های محله پر از آب بود. هر از گاهی از روی گودال آبی می پریدم. پاچه های شلوار روپوشی گشاد خاکستری رنگ ام خیس شده بود، با این همه هنوز گِلی نشده بودم. پیاده رو تمام شد. باید از خیابان عبور می کردم. وسط خیابان با دلخوری متوجه شدم، عمق آب شکلاتی رنگ وسط خیابان حتی از زانویم هم بیشتر است. نه راه رفت داشتم، نه راه برگشت. غمگین و سرگردان وسط خیابانی که کنارش چند تا ساختمان نیمه کاره بودند، ایستاده بودم. هیچ کس آن دور و بر نبود، اما نه ... یک کارگر ساختمانی، آن سمت خیابان کنار یکی از ساختمان ها ایستاده بود و به من خیره شده بود. وقتی نگاه خیره اش را دیدم، آب دهانم را با وحشت قورت دادم. پوست صورتش آفتاب سوخته و تیره بود، ریش کم پشت و حالت چشمانش مرا به یاد حرف خانم ابراهیمی انداخت، کارگر افغانی. پدرم همیشه می گفت، حق ندارم به کارگران بنایی نزدیک بشوم یا با آنها حرف بزنم. خانم ابراهیمی همسایه مادر بزرگ می گفت: "کارگران افغانی بچه ها را می دزدند، آدم بزرگ ها را لخت می کنند و بعد می کشند".
مرد از کنار ساختمان به سمت پیاده رو آمد، هنوز به من خیره شده بود. نمی خواستم، دزدیده بشوم. می خواستم به خانه بروم. سردم بود. مادر حتماً سوپ پخته بود. نمی خواستم بمیرم. می خواستم فرار کنم، بگریزم. اما اگر هم می خواستم میان آن رودخانه گلی و از فاصله حداکثر 15 متری، حتما ً کمتر از چند ثانیه او با قدم های بلندش به من می رسید. چرا هیچ کس نمی آمد؟ چرا هیچ ماشینی عبور نمی کرد؟
مرد به طرف من می آمد. چقدر صورتش چروک بود، ناخود آگاه کتاب علوم را چنگ زدم و به خودم چسباندم. چشمانش چرا اینطور نگاه می کردند. احساس کردم، چیزی در گلویم بالا می آید و صورت آن کارگر بنایی افغان در برابرم تار می شود. سردم بود پاچه های شلوار روپوشی سنگینی می کردند. من دلم سوپ مادر را می خواست. مرد خیره به من می نگریست، جلوتر می آمد. باید فرار می کردم. به کجا اما؟ چرا نمی توانستم فرار کنم. خشک شده بودم. خانم ابراهیمی به مادر گفته بود که کارگران افغانی خطرناکند، مواظب باشید.
مرد، دو سه قدم مانده به من ایستاد. پاهایش تا زانو در آب بودند. نگاهش در نگاه من قفل شده بود. ناگهان خم شد. زمان ایستاده بود، من هم ... مرد دستهایش را میان رودخانه گل آلود ِ وسط خیابان در آب فرو برد. نگاه کردم، بزحمت در میان آب گل آلود، کنده درختی را که بر اثر باران و سیل کنده شده بود، تشخیص دادم. مرد کنده درخت را بلند کرد. آب دهانم را قورت دادم. کنده درخت را که بالای سرم نگاه داشته بود، چروک های صورتش بیشتر و چشمانش کوچکتر شده بودند. دستهایش حالا گل آلود بودند و موهای خاکستری اش آشفته. چشمانم را بستم. وقتی که صدای برخورد کنده با آب را شنیدم، چشمانم را باز کردم. مرد نگاهم کرد، لبخند زد و دور شد. کنده درخت افقی روی گودال عظیم پر از آبی که در میان خیابان بود، برای من پلی شده بود. مرد کنار ساختمان ایستاد و با لبخندی که شاید با ذره بین می دیدی، با احتیاط به من و به پلی که برایم ساخته بود، نگاه می کرد. از روی پل درختی که عبور کردم، نگاهم به نگاهش گره خورد. چرا نفهمیده بودم؟ نگاهش چقدر مهربان بود. حتی کلامی نگفت که شاید مرا بوحشت بیاندازد. حتی امروز هم برق نگاه محبت آمیز و شادی معصومانه چشمانش را بخاطر دارم، که مرا بدرقه می کرد. مطمئنم او هم در نگاه دخترک 12 ساله قدردانی را خواند. امروز نمی توانم حتی ذره ایی از شکوه و عظمت انسانی ِ آن کار و آن گفتگوی خاموش را که شاید 5 ثانیه بیشتر نبود، وصف کنم، شاید شما هم که این نوشته را می خوانید، آن را خیال پردازی تصور کنید. ولی می توانم، قسم بخورم که با وجودی که کلامی بین ما رد و بدل نشد، آن مرد خمیده، زحمتکش و شریف افغانی با نگاهش به من گفت که چقدر دور از خانه و خانواده اش، دلش برای بچه هایش تنگ شده است، چقدر سخت است بی وطنی ... امیدوارم که او هم روزی دخترش را هر جا که هست، در کابل، در هرات یا در مزار شریف پیدا کرده باشد.
--------------------------------------
از آن روز به بعد هرگز از یک افغانی نترسیدم. هر آنکه از دیار افغانستان تا امروز دیده ام، انسانی بسیار شریف بوده است. هنوز هم گاهی از آن وحشت و پیش داوری های بچه گانه قبل از پیش آمد احساس شرمساری می کنم، شرمساری ای که امروز با رفتار بی انصافانه دولتمردان و برخی از مردم سرزمینم در برابر این میهمانان (که هرگز به این چشم دیده نشدند) پررنگ تر می شود. متاسفم. برای آن رنجی که می برید، برای آن رنجی که می بریم ...
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تار یخ شنبه 15 ا ردیبهشت ۱۳۸6