بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست


قاطی پاطی

خانوم (آقا) هنوز شین این آخیش قبلی را نگفته بودم، که کله پا شدم. این هم از شانس خوب! الان کمکی بهترم و امیدوارم که بزودی جبران مافات بکنم. عرض شود حضورتان که هوا بسی مطبوع میباشد و در خنکای 21 درجه ما اول مرداد را می رویم که داشته باشیم (جنایتی در حق زبان پارسی!).

چیزی که من این روزها حالیم نمی شود، اینه که چی شده بعضی ها افتادن به جان بعضی ها ؟! از هیچکدامشان توقع نداشتم. اصلا انگار یکی هکشان کرده، جایشان می نویسد. بابا یک کم مدارا، یک کم تحمل ... خب، حالا که همه قول دادند، بهتر شوند، یه جایزه! میخوام عکس یک گلابی بانمک سه چهار روزه را برایتان اینجا بگذارم. البته فقط به مدت 48 ساعت. بعدش عکسه خود به خود دود میشود و محو میشود! خلاصه بشتابید، از کفتان میرود! نمی دانم بچه چرا چشمانش به ژاپونی ها رفته؟! بابا، مامانش که هیچ کدام چشم بادومی نبودند؟! با همه این حرفها بیگانه خانم عاشق شد و رفت! از روزی که این عکس ها به دستم رسیده، هی سر کار این عکس را باز میکنم و قربان صدقه این فسقل بدگل میرم! کاشکی این دور و بر ها بودی خانم کوچول!

Nini Joon Par!

پیوست: بچه اصلا به خاله اش نرفته، هر چند که این ژرمنهای ندیدبدید (در زمینه چشم ابرو مشکی عرض میکنم) تشابهاتی رویت می نمایند.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 5 شنبه 30 تیر 1384

فعلا برای یکی دو روز: آخیش!

امروز از یک خواب 11 ساعته بلند شدم. هنوز خستگی این دو سه ماه اخیر توی تنم است. چند تا برنامه موازی – بجز همون چند تای اصلی که خودش برای کله کردن حضرت نپتون کافیه – مرا حسابی بیخ دیوار گذاشته بود. خانه ام مثل جگر زلخیا یا کمدآقای ووپی است. این روزهای اخیر باید از روی موانع متعدی عبور میکردم تا مثلا به در خانه میرسیدم. یا صبح سحر که ساعت زنگ میزد حتما یه چیزی در حین خاموش کردن صدای ساعت شماطه دار لگد میشد. خدا رحم کرد که مهمون نداشتم والا باید یک هفته قبلش بشور و بساب راه می انداختم، هرچند دلم میخواست چند روز پیش ها رفیقی را دعوت میکردم، اما دیدم توی این هیر و ویری همینم مانده که همان سه چهار ساعت خواب شبانه ام را چندین شب به جمع کردن ضایعات جنگی بپردازم، پس از خیرش گذشتم. از امشب غروبها 1 ساعت جمع و جور میکنم، با این امید که ظرف یکی دوهفته همه چیز شکل آدمیزاد بخود بگیرد. راستی از 5 شنبه ساعت 8:30 تا 9 شب میخواهم هر شب نیم ساعت در جنگل پشت محل کارم بدوم، کسی پا هست؟ تنهایی دویدن اصلا حال نمی ده!

Neptun

این هم حضرت نپتون خدای قدرقدرت رومی دریاها و حامی بنده (بابا شوخی کردم کی میاد ابوالفضل رو ول کنه نپتون را بچسبه؟ اونم نپتونی که گویا ملتی را یاد جارو می اندازد. اصلا افت داره خدایش مقایسه کنی!)


راستی یه سووال! یه چند وقتی هست که شنیده ام توی محل کارم پشت سر خانم بیگانه یه جورایی حرف درآوردند. شنیده ها حاکی از آن است که این خانم بیگانه (که تازگیها اسمش بیشتر سر زبون افتاده! من بی تقصیرم از بیگانه خانم بپرسید؟!) یه جورایی خاصی عجیب غریب است. حالا شما بگید، این بیگانه خانم – که شما شاید20 درصدش را مستحضر حضورتان هست – به نظرتان آدم عجیب غریبی هست؟ بعدش به نظرتان عجیب غریب یه جورایی توهینه یا تعریف؟ اگه آدم اونجوری بود باید ناراحت بشه؟ قبلا از همکاریتان با یک خانم جوان و کنجکاو کمال تشکر را داریم

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 3 شنبه 28 تیر 1384

مردان شجاع

منم هر گونه اقدامات وحشیانه و غیرانسانی از جمله مهاباد را محکوم میکنم.

Mahabad

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 2 شنبه 27 تیر 1384

مرد شجاع

کاشکی میتوانستم (شعر از سیمین بهبهانی با صدای آقای تهرانی)

لینک از پانته آی غربتستان

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 1 شنبه 26 تیر 1384

زندگی

خاله شدم. خاله واقعی. خواهر خانمی مامان یه خانم کوچول شده است. مادرم برای اولین بار مادر بزرگ میشود. احساس عجیب اما خوبیه. یادم می آید، وقتی خودش (خواهرم ها، نه مامانم) به دنیا آمد، پدر در سفر بود. من و مادر توی اون مملکت غریب سرد وبرفی تنها بودیم. می دونستم، قراره یک نی نی به جمع مان اضافه بشود، البته همه چیز تا آن شب عادی بود. آن شبی که نصف شب از خواب بلند شدم، به عادت وقت هایی که پدر در سفر بود، توی تخت مادر و کنارش خوابیده بودم، چشمانم را مالیدم، نگاه کردم و دیدم که مادر در تخت نبود. یک خانم غریبه جایش توی تخت دراز کشیده و خواب بود. با تعجب تکانش دادم و صدایش کردم و گفتم: "تو کی هستی؟ مامانم کو؟" خانم هم در حالیکه چشمانش را می مالید، از جایش بلند شد و گفت: "من خاله آذر هستم (از اون خاله ها که دوست مامان آدم هستند، شاید قبلا خاله آذر را دیده بودم، ولی آن نصف شب و آن بهتی که مرا برداشته بود، گمان نکنم اگر فسقل دیگری هم از خواب بلند می شد، چنین خاله ایی را بجا می آورد!) خانم خواب آلود ادامه داد: "مامانت رفته نی نی را بیاره." یک کمی براندازش کردم و بعد با وجود اینکه کل ماجرا خیلی عجیب بود، گفتم: "باشه. خب، حالا من تشنه ام هست. مامانم همیشه وقتی تشنه ام میشود، بهم آب سیب میدهد، میشه به من آب سیب بدهی؟" فکر کنم، باید کمی نگاهم کرده باشد، یادم می آید که خودم تا در یخچال همراهیش کردم. هنوز میتوانم نور نارنجی لامپ یخچال را در آن تاریکی نیمه شب بخاطر بیاورم. با لیوان آب سیب توی تخت رفتم و تا ته لیوان را سر کشیدم، بعد یک کمی به خاله تازه پیدا شده ام، نگاه کردم و پرسیدم: "کی مامانم به خانه می آید؟" خاله آذر به من اطمینان داد که فردا خودش مرا نزد مادر می برد. باید کمی نگاهش کرده باشم و بعد گفته باشم، باشه. یادم می آید که لیوان را دادم دستش، لحاف را کشیدم رویم و خوابیدم (برای یک دختر بچه چهارساله کاملا شجاعانه به نظر می آید. فکر کنم اگر امروز این اتفاق بیافتد و بلند شوم همچین خاله ایی را کنارم ببینم، اولا احتمالا سکته میکنم. ثانیا تشنگی، گشنگی از یادم می رود، ثالثا از دلشوره اصلا خوابم نمی برد، اگر هم بفرض محال مجبور باشم بخوابم، باید چند ساعت این ور و آن ور بشوم تا خوابم ببرد). فردایش البته من مادر را ندیدم، در عوض خاله آذر مرا با خودش به سرکار برد و چون دلم دیگر هوای مادر را کرده بود، برایم یک شیشه خیلی بزرگ نوتلا (شکلات صبحانه) خرید، و من یادم می آید که در تمام مدت شیشه شکلات را سفت توی بغلم گرفته بودم. فکر کنم برای اینکه مادر هیچ وقت اجازه نمی داد یک شیشه به آن گندگی شکلات را، خودم تنهایی بخورم، تازه یک کمی هم خوشحال بودم که مامان پی نی نی بیمارستان است و شیشه شکلات من جایش امن امن است. فکر کنم دیگر طرفهای ظهر شیشه شکلات هم جاذبه اش را برایم از دست داد و ترجیح می دادم که مامان و نی نی را زودتر ببینم ...

اولین بار که دیدمش توی شیشه بود. پدر که از سفر آمد، گفت می رویم مادر را ببینیم. با خوشحالی راه پشت بیمارستان را شلنگ تخته کنارش می پریدم و او سعی میکرد، بهم بفهماند، باید در بیمارستان آرام باشم. عجب راه طولانی ای بود، خودم از خستگی آرام گرفته بودم. مادر توی تخت دراز کشیده بود، مثل همیشه چشمان روشنش مهربان بودند، هر چند که همیشه خیلی آرام و جدی بود، دستی به سرم کشید و گفت:"خواهرت را دیدی؟" و یک جعبه شیشه ای را نشانم داد که کنارش بود. پدر توضیح می داد که چون خواهرت زرد رنگ است، باید مدتی توی شیشه باشد و رویش لامپ روشن کنند، تا رنگش قهوه ایی شود. به نظرم البته آن کوچولو که توی شیشه بود، با آن همه موهای ابریشمی مشکی روی کله اش، اصلا هم زرد نبود و ما می توانستیم همین الان بزنیمش زیر بغلمان و بیاوریمش خانه. اما مادر و پدر چندان موافق نبودند و من هم باید قبول میکردم. یک روزی، نمی دانم کی، جفتشان به خانه آمدند، مادر و خواهر خانمی. یادم هست که به تقلید از پدرم، بغلش می کردم و می گذاشتم روی شکم و سینه ام، تا وقتی که آب دهانش راه نمی افتاد، یا انقدر وول نمی زد که خودش را از بغلم خلاص کند. وقتی خیلی بی تابی می کرد، ولش می کردم روی تخت و سراغ ماشین کوچولوی خودم می رفتم و سوارش میشدم. هرچه بود، ماشین ها از بچه ها جالب تر بودند، جیغ و ویغ هم نمی کردند... حالا همون کوچولوی مهتابی رنگ یک خانم کوچول دارد. مادرم توی تلفنی راه دوری که نیمه کاره قطع شد، می گفت موهای خانم کوچول هم به سیاهی شب است، اما حجمش به پای موهای خواهر خانمی نمی رسد. داشتم فکر میکردم، چطور هنوز مادر یادش هست که موهای خواهر خانمی چقدر بود، که دوباره همه این خاطرات به ذهنم هجوم آوردند. خواهر خانمی چشمت روشن. امیدوارم هر دوتایتان، تو و خانم کوچول که ندیده عاشقش شده ام، هرگز غم نبینید و هرگز جدایی ناخواسته را مجبور به تجربه نباشید. خانم کوچول به دنیا خوش آمدی. دنیا زشت است هم زیبا، اما زندگی "همیشه" هست زیبا، هست زیبا ...

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 5 شنبه 23 تیر 1384

مردان واقعی ...



آخ، این نوشته های اخیر چقدر تلخ بودند و من خودم هم ... اما وقتی همه اش اتفاقات بد می افتند، چه میشود کرد؟ نمونه اش همین جریان نوشی و جوجه هایش ... از دستم کاری برنمی آید جز اینکه برایش موج مثبت بفرستم. راستی انتقام چیزی بدیه . خیلی کم مردان واقعی ِ را در ایران دیدم، که از حقی که به ناحق – حداقل در نود درصد موارد به ناحق – به آنها داده شده است، استفاده نکرده و حق نگهداری از فرزند را برای مادر باقی گذارده اند. نمی خواهم عشق پدری را نفی کنم، اما عشق مادری – بازهم در در نود درصد موارد – چیز دیگری است، کما اینکه کمتر پیدا میشود، مردی، که عشق فرزند را بر عشق زن ترجیح بدهد و بعد از همسرش (چه فوت شده باشد، چه طلاق گرفته باشد) همسری اختیار نکند، در حالیکه در فرهنگ ما و حتی سایر سرزمین ها هزاران نمونه مادرانی وجود دارند، که تمام عمر و هستی شان را به پای فرزندشان ریخته اند، بدون اینکه دیگری را حتی با همه مشکلاتشان حتی به زندگی شان راه داده باشند. درست یا غلطش را کاری ندارم، اما این فقط شاهدی بر این مدعاست، که هیچ کس برای فرزند بیشتر از مادر دل نمی سوزاند. توی این ماجرا فقط جوانمردی ام آرزو است. یافت نمیشود. مردانگی ام آرزو است. آنهم انگار که دیگر نیست. حیف ...


بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 3 شنبه 21 تیر 1384

به دلیر زنان تاریخ ...



فکر نکنم حس انسانیت یا قانون ویژه ای لازم باشد تا حق را به مختاران مای بدهد. من اما نه تنها حق را، در دیوانی که "داد" را به هیچکس نداد، به تو مختارانم می دهم. من حتی بیش از این به تو Mukhtaran Mai افتخار میکنم. تو یک قربانی نیستی، بلکه یک قهرمانی . تو خود ِ شرافت و اصالتی. اگر همه زنان سرزمین های متحچرِ ِ دنیا چنان کنند که تو کردی حتماً روزی خواهد آمد که ... روزی که ضجه های کمتری زده شوند و اشکهای کمتری ریخته شوند. دلم بدرد می آید که درد ِ زنهای دنیا، داشتن رئیس جمهور زن یا سه تا وزیر در کابینه نیست، کسی باید که سهم زنها را از دنیای مردانه بگیرد، سهم ما زیاد نیست، حتی حق ِ ارث نیست ، سهم ما از زندگی فقط یک نفس ِ آسوده است. از چه کسی این سهم را بگیریم؟

Mokhatarab


بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ جمعه 13 تیر 1384

"دیگر تمام شد"

"دیگر تمام شد."

گفتم :
"همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم"


نه که فکر کنی می گویم تمام شد، چونکه بوی خاک مرده میاید. نه بوی خاک مرده چند وقتی هست، که هست. از آنوقت که به بهانه آزادی مردم را کتک زدند و در ها را بستند. نه در سرزمینی که پر کفترها را میکشند، تا دور نپرند که مثلا در سرزمین آزادی ... تا کسی حرفی غیر از آنچه آنها خوش دارند، نزنند.

از آنوقت که فهمیدم جای دیو اژدها می آید. اگر اژدها نیاید، شاید تمساح بیاید. اگر تمساح نیاید، حتما ً کفتار، که دندانش را مدتهاست تیز کرده است ... فرقی نمی کند از کجا، از اروپا، آمریکا یا که افغانستان و عربستان یا از دل خاکی که ایران نام دارد. فرقی نمیکند احمد با محمود. رضا با علیرضا. مریم با فاطمه. راستی فرق اژدهای طالبانی، تمساح آمریکایی یا که کفتار اروپایی یا هیولای ایرانی چیست؟ خودمان را فریب ندهیم. کسی دلش برای من و تو نسوخت و دلش برای وطن نتپید. "دیگر تمام شد." یعنی خیلی وقت بود که تمام شده بود. نمی دانم از کی ... هزار سال پیش؟ دو هزار سال پیش؟ آیا اصلا بود؟ ... باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم. نیامده، مرد و رفت.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ شنبه 4 تیر 1384