آخ، این نوشته های اخیر چقدر تلخ بودند و من خودم هم ... اما وقتی همه اش اتفاقات بد می افتند، چه میشود کرد؟ نمونه اش همین جریان نوشی و جوجه هایش ... از دستم کاری برنمی آید جز اینکه برایش موج مثبت بفرستم. راستی انتقام چیزی بدیه . خیلی کم مردان واقعی ِ را در ایران دیدم، که از حقی که به ناحق – حداقل در نود درصد موارد به ناحق – به آنها داده شده است، استفاده نکرده و حق نگهداری از فرزند را برای مادر باقی گذارده اند. نمی خواهم عشق پدری را نفی کنم، اما عشق مادری – بازهم در در نود درصد موارد – چیز دیگری است، کما اینکه کمتر پیدا میشود، مردی، که عشق فرزند را بر عشق زن ترجیح بدهد و بعد از همسرش (چه فوت شده باشد، چه طلاق گرفته باشد) همسری اختیار نکند، در حالیکه در فرهنگ ما و حتی سایر سرزمین ها هزاران نمونه مادرانی وجود دارند، که تمام عمر و هستی شان را به پای فرزندشان ریخته اند، بدون اینکه دیگری را حتی با همه مشکلاتشان حتی به زندگی شان راه داده باشند. درست یا غلطش را کاری ندارم، اما این فقط شاهدی بر این مدعاست، که هیچ کس برای فرزند بیشتر از مادر دل نمی سوزاند. توی این ماجرا فقط جوانمردی ام آرزو است. یافت نمیشود. مردانگی ام آرزو است. آنهم انگار که دیگر نیست. حیف ...
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 3 شنبه 21 تیر 1384