بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست


مادر بزرگها

مادر بزرگ اولی چشمهای آبی داشت و کمی تپلی بود. گاهی وقتها وقتی حوصله داشت و ظهر های کش دار و گرم تابستان هم برای فسقل نوه ها پایانی نداشتند، قصه ایی تعریف میکرد یا که شعری میخواند. تاپ ناپ خمیر یا لی لی حوضک از همه بیشتر محبوب نوه کوچولو بودند. پس دست کوچکش را میگرفت و میخواند:

لی لی حوضک، جوجو اومد آب بخوره افتاد تو حوضک. اولی رفت خبر کرد. دومی کشت و پر کرد. سومی پخت و پز کرد. چهارمی گفت : مال منو کی خورد؟ آخری گفت: من ِ من ِ کله گنده ...


مادربزرگ دومی چشمهای عسلی داشت و کمی هم تپلی بود ( حالا که فکر میکنم، میفهمم مادربزرگ ها برای این تپلی اند که بغلشان به اندازه کافی برای نوه ها گرم و نرم باشه. دلیلش همین است، مگه نیست؟). او هم میدانست که نوه کوچولو عاشق بازیست، پس دست کوچکش را میگرفت و میخواند:

ی لی حوضک، گنجشکک اومد آب بخوره افتاد تو حوضک. اولی گفت: بریم دزدی دومی گفت: چی بدزدیم سومی گفت: تشت طلا. چهارمی گفت :جواب خدا رو کی میده؟ آخری گفت: من ِ من ِ کله گنده ...

نوه کوچولو میدانست که این مامان بزرگ و اون مامان بزرگ "لی لی حوضکشان" با هم فرق دارد. با وجود این که آن دو مادربزرگ با هم بیش از هزار کیلومتر فاصله داشتند و شاید در مجموع دو سه دفعه بیشتر همدیگر را ندیده بودند و بیشک آن دو سه مرتبه هم با هم راجع به همه چیز به جز لی لی حوضک حرف زده بودند، ولی شعر-بازی هر دوتاشان به " من ِ من ِ کله گنده" ختم میشد و همین برای نوه کوچولو بس بود، که هر دو روایت "لی لی حوضک" را معتبر حساب کند.

سالها وقت لازم بود تا نوه کوچولو که حالا بزرگ شده بود دوباره به این شعر بیاندیشد و از خود بپرسد چرا این شعر، آغاز و پایانش در هر دو روایت آنگونه خشن و غم انگیز بود. میگویند افسانه ها و شعرهای بچه گانه یک ملت نماد فرهنگ آنند. آیا براستی اینگونه ایم؟ راستش را بگویم از بودن با جماعتی که منتظرند تا جوجو یا گنجشکک در آب بیافتد تا به اعتبار کله گنده شان پرپرش کنند و بخورندش یا باز به همان اعتبار (کله گنده را عرض میکنم) از حواس پرتی صاحب خانه سوءاستفاده کنند و تشت طلا بدزدند، خون در رگهایم منجمد می شود. فکر میکنم من این جماعت را نمی شناسم (برای شناختن یک شعر ساده شان بیش از یک چهارم قرن زمان نیاز داشتم، بیشترش پیشکش ...)، هرگز نمی شناختم، شاید هم هرگز نشناسم.


در حاشیه:
من خسته ام . از سیاهی خانه ام. از سیاهی دل ها. از آنها که در دل سرود ِ "هر که دوست نیست پس دشمن است" میخوانند و "همچنان كه ترا مي‌بوسند در ذهن خود طناب دار ترا می بافند". دلم پر از درد است، از آن به گمانم آشنای بیرون گود نشین – ربطی به وب نشین ندارد، چون هنوز به تاثیر اینترنت در جامعه عصر حجری معتقد نیستم – که حاضر است حمام خون راه بیاندازند تا شاید از آن خونابه ها ماهی ای، مرواریدی نصیب اش بشود، از آن توی گود نشین ها که عقلشان را به دست بیرون گود نشین ها می دهند. از آنها که توی گود هستند اما هنوز در گودند (احتمالا به عمق هفتصد و پنجاه سال پیش یک جایی مثلا تو مایه های قرون وسطی). نمیدانم چرا فکر کردم. چرا فکر کردم که در سرزمین من دیگر "میان دیدن و پنجره فاصله" ای نیست؟ ما همانیم که هستیم، گنجشکک را در جوی آب مرده میخواهیم. ما " من ِ من ِ کله گنده" می خواهیم (فرقی نمی کند تاجدارش، با کلاه یا بی کلاهش، سفید یا سیاه نشانش). القصه انقدر خسته و دل شکسته ام که دیگر صدایم را به کسی یا چیزی نخواهم داد، هر چه باداباد ...

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 3 شنبه 31 خرداد 1384

خانه سیاه من و تو

این خانه اگر سیاه است، اما خانه ما است. اگر سپید میخواهیمش، قلم برداریم و نقش سپید بزنیم. حتی اگر قلم شکسته باشد، با قلم شکسته نقش زدن بهتر از آن است که سیاهی را تف و لعنت کنیم و بنشینیم. بیاندیشم به بزرگ انسانهایی همانند مهاتما که با صبر و مبارزه منفی غول هایی را شکستند.

فردا من و تو می توانیم قلم برداریم شاید هم که قدمی ... اگر خواستی قلم و به باور من برای سرزمینت قدمی برداری، بیاندیش که آزموده را آزمودن خطاست و گوش بده به صدای قلبت، مطمئنم هرگز نام کسی را که روزی تفنگ به دست گرفته است (نه برای دفاع بلکه به روی جوانان سرزمینت) نخواهی شنید. فردا فقط به صدای قلبت گوش بسپار و همانگونه که من نیز با همه خشمی که در دلم دارم، به مردی خواهم اندیشید که شاید بتواند به کمک من و تو نه فقط حقِِ منِِ زنِ ایرانی را، بلکه همه ما ایرانیان را بستاند. این خانه اگر سیاه است، خانه من است، خانه تو است. اگر من قلم برندارم، تو برنداری، کسی دیگری می آید و تفنگ برمی دارد و خانه سیاه من و ترا سرخ خواهد کرد و جگر مان را هم ...

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 5 شنبه 26 خرداد 1384

5 سی سی خون

یک هفته است که همه مان خبردار شدیم، اریکا مریض است. سرطانِ خون. واژه وحشتناکی است. من اریکا را نمی شناختم. رئیس قسمتشان برای همه مان ایمیل زد و از او، از آن دخترک بیست و پنج ساله ایی که در عکس توی نامه برقی به ما لبخند می زد و از بیماریش، نوشت. اینطور شد که حالا من هم اریکا را می شناسم. بیماری او انقدر پیشرفته است، که باید مغز استخوانش تعویض شود. برای اینکار یک سازمان و بانک ملی مغز استخوان در آلمان وجود دارد که اطلاعات اهداءکنندگان مغز استخوان در آنجا نگهداری می شود. کسانی که یحتمل روزی مغز استخوانشان، به نجات کسی می آید که همانند اریکا سرطانِ خون دارند و باید مغز استخوانشان تعویض گردد. هم اکنون هر نمونه برداری از هر یک داوطلب اهداء معز استخوان، ثبت اطلاعاتِ نمونه مزبور، نگهداری و پردازش آن در بانکِ نمونه ها پانصد یورو هزینه دارد. تا کنون نزدیک به دو و نیم میلیون نفر در آلمان خود را برای اهداء مغز استخوان ثبت کرده اند، نمونه برداری شده و حدود نیمی از این تعداد بررسی و در بانک ثبت گردیده اند. رقم مزبور در تمام دنیا کمتر از ده میلیون نفر است که از این تعداد حدود 6 میلیون نمونه پردازش و طبقه بندی نهایی گردیده است. بزرگترین بانک موجود در مینیاپولیس، آمریکا واقع است و بانک مغز استخوان آلمان دارای دومین مقام - بزرگی و تعداد نمونه ها - در جهان است که نمونه هایش حتی برای بیماران خارج از آلمان ارسال میگردد. حیات این بانک، فعالیتهای مربوطه اش و همینطور پردازشِ اطلاعاتِ دواطلبان آن صرفاً به کمک های خیریه وابسته است و اگر روزی این کمکها قطع شوند... به همین جهت هم حساب بانکی ای اعلام شدتا هر کسی که دوست داشت، بتواند برای هزینه های مربوطه مبلغی اهداء کند. فردا قرار است یک تیم نمونه برداری بهنگام ِ ناهار و جلوی غذاخوری حاضر شود، تا از کسانی که مایلند به اریکا مغز استخوان اهداء کنند، 5 سی سی خون بگیرند. با این 5 سی سی خون این داوطلبان برای در ثبت در بانک معرفی میگردند. شخصی که مغز استخوانش با اریکا مطابقت بکند، در بیمارستان بستری شده و طی عملیاتی (جراحی نخواهد بود) از مغز استخوانش برداشته و به اریکا پیوند میشود. در مجموع باید سه روز در بیمارستان بستری شد. دلم میخواهد به اریکا کمک کنم، فکر کنم فردا پنج سی سی خون را بدهم. ته دلم اما کمی دلهره دارم، همکارم آلکس کمی ته دلم را خالی کرده است که چه طور جرات میکنی و خیلی درد دارد و ... (آلکس برای اهداء معمولی و همیشگی خون هم همیشه کلی داستان های وحشتناک تعریف میکند و حاضر نیست خون اهداء کند، برای همین فکر کنم، شاید در این مورد هم یک کمی اغراق میکند) با همه این حرفها از هفته پیش که با اریکا آشنا شده ام، نمی توانم به او فکر نکنم و فکر میکنم، هر چقدر هم که درد داشته باشد، حتی اگر الان در اوج کارهایم مجبور شوم 3 روز در بیمارستان بخوابم و یکی دو روز بعدش هم حالتِ گریپ داشته باشم (گویا از عوارضش است) می ارزد اگر نمونه مغز استخوانم به اریکا بخورد و او زندگی ای دوباره پیدا کند. این پست را فکر کنم بیشتر برای خودم نوشتم: تا خودم را قانع کنم. هر چند که من آدم شجاعی نیستم، اما گاهی وقتها درحالیکه پاهایم می لرزند، بازهم جلو می روم. خدایا به اریکا و اریکا ها کمک کن.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 3 شنبه 15 خرداد 1384

امــــر خــــیر!

فکر نکنم هیچ احساسی بد تر از این باشد، یک جوانِ برومندِ نسبتاً خوش تیپ و خوش اخلاق (میگویم نسبتاً، چون اولیش که سلیقه ایی است و بعدیش هم، آدم فقط وقتی دستش می آید که با یکی زندگی کرده باشد)، خانواده دار، سالم (حداقل بگیریم ریه هایش سالمند، در ارتباط با مسئله سیگار بابا جان...!)، صادق و تحصیل کرده (خب اگر برای بعضی ها این حسن است، اضافه می کنم: مهندس)، که تو هم حداقل سه سال است، می شناسیش و از هر نظر آدم ِ معقول و دوست داشتنی ایی (البته به چشم خواهری) است، بعد از این همه مدت یک روز صادقانه برایت درد و دل کند و تو نتوانی بهش کمکی بکنی. بگوید که چقدر در آرزوی داشتن خانواده و بچه است، ولی تا به حال با دختری آشنا نشده است که مثل او خواهان یک رابطه همیشگی و زندگی ِ خانوادگی باشد. کسی که بخواهد با او زندگی کند و همراه آینده اش باشد. اینکه دیگر این آرزو برایش دست نیافتنی به نظر می رسد و می خواهد به شهری دیگر نقل مکان کند، شاید آنجا شریک زندگی اش را بیابد. قسمت باورنکردنی یا اندوهناک قضیه هم این است که این آدم خیلی هم اجتماعی باشد و تو هرگز فکرش را هم نکنی که آشنایی با "دختران حوا" که مثل او اهل خانواده اند مشکلی باشد. اینجا بود که فکر کردم، اینکه توی فرهنگ ما عمه خاله ها، مادر بزرگ ها و ... راه می افتادند – هنوز هم بعضی جاها راه می افتند – تمام دخترهای آشنا و غیر آشنا را ردیابی و به آقاداماد بالقوه معرفی می کردند، چندان هم بد نبوده است: "اگر آدم خودش طرفِ مربوطه اش را یافت که بهتر! اگر نه، انگار که یک چنین کمک های به اصطلاح *خاله زنکی* چندان هم بد نیست"! یادش بخیر قدیم تر ها چند بار نزدیک بود با این خاله خان باجی ها کارم به درگیری بکشد، که دست از سر کچل آدم بردارند. جایی مثل اینجا که به آدم از این کمک ها نمی شود، خیلی ها در عین شایستگی و توانایی برای یک زندگی خانوادگی خوب فقط و فقط به خاطر اینکه آدمی که دنبالش هستند، سر راهشان قرار نمی گیرد، تنها می مانند. بهش گفتم که متاسفانه من هم کسی را نمی شناسم که به او معرفی کنم (هر چند که چنین چیزی را به طور ضمنی هم نخواسته بود و صحبتمان صرفاً جنبه درد و دل داشت). لبخند تلخی زد و بحث را عوض کردیم. با همه خودداریم – خوشبختانه یا شاید هم بدبختانه تا کنون باعث و بانی هیچ رابطه ایی نبوده ام و ترجیح می دهم خودم را از جریانات اینچنینی کنار بکشم – وسط حرف هایمان ازش پرسیدم که آیا هرگز به سایر ملیت ها فکر کرده است یا همیشه به دنبال دختران ژرمن بوده است. گفت نه تا به حال به این مسئله پیش نیامده است و البته تا به حال هم توی برخورد هایش با دختران خارجی برخورد نکرده است که به علاقه ایی ختم بشود، اما اگر آن دختر زبان او را حرف بزند یا او زبان او را چرا که نه (بالاخره که باید یک جوری بتوانند با هم ارتباط برقرار بکنند؟). خلاصه از وقتی مکالمه مان تمام شده است، بد جوری توی فکرِ ِ یکی دو تا دختر خوبِ ایرانی که می شناسم، رفته ام ...! تازه مارگیت هم دختر خوبی است یا آنته ... خلاصه بدجوری روح خاله خانباجی هایمان توی جلدم رفته است، که یک دختر خوب برای این برتهولد بینوا پیدا بکنم. بعدش فکر می کنم، اصلاً به من چه مربوط! مگر من با خاله جان قمر آقا (مادربزرگ نوه عموی پسر خاله همسایه مان مریم خانوم) که برای امور خیر ِ کارشناسی دختران، همیشه توی خیابان یا حمام عمومی بود، نسبتی دارم؟ آن هم توی مملکت غریب برای ملت همسر پیدا کنم! از طرفی حیف نیست آدمی که در صورت یافتن "تای"ِ خود همسر و پدر خیلی خوبی میشود، این طور اسیر یاس و نا امیدی باشد ... دِدِدِدِدِِ آخر یکی نیست به من بگوید، دختر به تو چه ...! بر شیطون لعنت! شما چه می گویید؟!
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 5 شنبه 11 خرداد 1384

دنیای مردانه

روایت اول: حزب یونیون خانم آنگلا مرکل را برای صدرات – صدر اعظم اختیاراتش تقریباً همانند رئیس جمهور در کشور ماست – دوره بعد آلمان معرفی کرد. همین خانم مرکل، که غالباً به خاطر رفتار و شخصیت بالنسبه مردانه اش مورد انتقاد زنان ِ آلمانی است، در دوره قبل بنا به ملاحظات مردانه حزبش مجبور شد، به نفع آقای اشتویبر کنار برود (که در انتخابات هم شکست خورد). امروز هم هنوز خیلی ها سووال میکنند، آیا آلمان پذیرش یک صدراعظم زن را (هر چند که اکثر زنان آلمانی این خانم را به هیچ وجه نماینده خود نمی دانند) دارد یا خیر؟

********************************

روایت دوم: نماینده (های؟) کاندیداهای انتخابات ریاست جمهوری ایران از حضور در مصاحبه تلویزیونی ای که نماینده انتخاباتی آقای میم یک زن بود سرباز زد(ند؟). می توانم تصور کنم که اظهارات رد و بدل شده یک چیزی توی این مایه ها بوده است:

نماینده انتخاباتی آقای الف: معصومه خانوم باشه، من نمی آم. این زنها تازگی رویشان خیلی زیاد شده است. تازه اگر به همین معصومه رو بدهیم، پس فردا خودش رو رجل سیاسی حس میکنه و واسه خودمون شاخ میشه...
نماینده انتخاباتی آقای ب: من با زن جماعت سر یک میز نمی شینم. ما مجالس شام و نهارمان هم با منزل (مادر بچه ها به اصطلاح بعضی افراد ِ بسیار متدین) سر یک سفره نمی شینم، حالا بیایم با منزل یکی دیگه (معصومه خانم منظورشانند) مناظره بکنم. اصلا ً همه شان را باید حبس در همان منزل کرد.
نماینده انتخاباتی آقای جیم: آقا خونتان را کثیف نکنید، این معصومه خانم را عذرش را میخواهیم ولی خودمانیمها این خانم ها برای معلم ابتدایی (دبستان) که خوب هستند. این بنده زاده ما انقدر مرید مربی مهد(کودک)شان خانم یمینی شده است که ما حتی منزل هم که مشکلی با بنده زاده داریم، زنگ میزنیم به ایشان که با دو کلمه حرف این بچه شرور را مثل پنبه نرم میکند (البته ایشان در این اینجا از اشاره به دیگر خدماتی که اشخاصی همچون خانم ِx به شخص خودشان یعنی پدر بنده زاده میدهد چشم پوشی کرده و لزومی به توضیح بیشتر نمی بیند).
نماینده انتخاباتی آقای دال (پایش را به زمین میکوبد): آقا جان جای زن این جا نیست. تمام.
... و بحث در پشت درهای بسته استودیوی تلویزیونی ادامه پیدا میکند.

کارگردان و تهیه کننده مصاحبه: معصومه خانم را عذرش را خواستیم. خواهش میکنیم ناراحت نشوید.

********************************

پیوست: گفته میشود همین آقای میم که اکنون نماینده انتخاباتی اش برای مناظره تلویزیونی معصومه خانم بوده است در تمام مدت منصبش یک زن را نیز به عنوان رئیس یکی ازسازمانهای تابعه اش انتخاب نکرده است. این که کسی یا کسانی، اینطور مثل آقایان الف، ب، جیم، دال و میم باشند برایم دیگر چیزی عجیبی نیست، سالها باید تا این دنیای مردانه و مردان "مرد صفتش (؟!)" عوض شوند، اما اینکه این مردها و آن مردها برای منافعشان برای زنان نقش های ظاهرالصلاح بازی میکنند، حالم را بهم می زند. اینها و آنها که اینگونه زنانی مثل "کلمنتينا کانتونی" را برای مقاصد شان به بازی میگیرند، هر دو به یک اندازه شایسته "تفی" بر چهره هستند. بعضی وقتها فکر میکنم، برای ما زنها دنیا "دنیای کثیفتری" است.

*******************

Human Rights!

ما ایرانیها

در این سفر – به ایران – با تعدادی همکاران خارجی از کشورهای مختلف همراه بودم. معمولاً مابین برنامه های فشرده کاری موقع صرف غذا، در حین رفتن به محل برنامه های کاری یا بازگشت از آنجا و یا در محل اقامت فرصتی پیش می آمد، با آنها که سنخیت بیشتری با خودت یا کارت داشتند، گپی بزنی. یکی از این همکاران، سوون آقای 44-45 ساله رئیس یکی از موسسات علمی معتبر سوئد بود. آدم خوش اخلاق و گرمی که اصلا ً به کلیشه مردمان سرزمینهای شمالی نمی خورد – حالا این بحث کلیشه اصلاً چقدر درسته بماند...

شبی بهنگام صرف شام به قولی گپ می زدیم و من با لذت فسنجان و خورش بادمجان تناول می کردم و دوباره از طعم غذاهای ایرانیِ مدل مامان پز لذت می بردم (البته"آن" فسنجان و خورش بادمجان را احتمالاً یک حاج آقایی در فلان رستوران پخته بود). سر میزمان تنها من ایرانی بودم. ناگهان سوون مرا خطاب قرار داد و گفت: "شما ایرانی ها خیلی آدمهای مهربان، دوست داشتنی، مودب و با ملاحظه ایی هستید، اما من در دو موقعیت از شماها وحشت می کنم". متحیر از این اظهار نظر بی مقدمه اش به او خیره شدم و منتظر ماندم که حرفش را ادامه بدهد: "یکی موقع رانندگی که اصلاً گذشت و ملاحظه ایی در این فرهنگ معنایی پیدا نمی کند. یکی موقع کشیدن غذا در مجالس که من سعی می کنم خودم را از دم دست ایرانیها کنار بکشم. اصلاً این آدمها را آنجا (کنار میز غذا) دیگر من نمی شناسم". متحیر ماندم که چه جوابی بدهم . فکر کردم با اینکه چند سال نبوده ام اما این صحنه ها انقدر به نظرم عادی و طبیعی آمده اند، که بی اختیار از کنارشان بی تفاوت گذر کرده ام، تو گویی می دانستم که اینها از ویژگی های لاینفک ما ایرانی ها هستند: یکی دو صحنه رانندگی که سریع به فحش های ناموسی ختم شد یا به هنگام صرف غذا که مثلاً آقای ایکس – از آدمهای مهم فلان وزارت خانه مان که از صاحبان مجلس بود – با شتاب و به نحوی ناخوشایندی دیس های باقالی پلو را به دنبال تکه های گوشت زیر و رو میکرد و ... حرفی نداشتم که بزنم. سوون سریع اضافه کرد: "البته من از شما ایرانی ها خوشم می آید و کلاً ویژگی های مثبت خیلی دارید. هر چند که من حاضر نیستم در خیابان های تهران رانندگی کنم". در سکوت با لبخند تلخی نگاهش کردم اما نفهمیدم چرا خورش خوشمزه ناگهان در دهانم، انقدرمزه شن می داد...