بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست


سال تحویل

احتمالاً تو هم مثل من، اگر خانواده ات برای مراسم عید و سفره هفت سین ارزش خاصی قائل بودند، سال تحویلت همیشه یک آهنگ مشخص و مخصوص به تو و خانواده ات را دارد: سفره هفت سین تقریباً همیشه یه جور است. ظرف های نقشدار مخصوص سفره هفت سین ِ مادر بزرگت، مادرت، شاید هم خودت یک ارج قرب خاصی دارند و شاید که تمام سال توی ویترین شیشه ایی ظرف های "پلوخوری" انتظار ِ ایام عید را میکشند، تا دست پر از شوقی غبار یک ساله شان را پاک کند، تا بشوند "سین دون"ِ سفره هفت سین مادربزرگ، مادر یا شاید هم خود تو ... بعد از سال تحویل، مراسم عیدی گرفتن و تبریک گفتن همیشه با یک کمی بالا و پایین تقریباً یک جور است. شاید حتی اگر چشمهایت را ببندی بتوانی تمام لحظه های قبل و بعد از سال تحویل خانواده را مجسم کنی. اگر مثل عید امسال سال تحویل وسط روز باشد، احتمالاً داداش کوچیکه تا 5 دقیقه قبل از سال تحویل جلوی آیینه دست شویی موهایش را با آب یا ژل صاف و صوف میکند. مادر از همه زودتر کنار سفره نشسته مثل همیشه همه را تند تند صدا میکند، که زودتر پای سفره بیایند و بشینند. آبجی کوچیکه هنوز پای تلفن است، پدر عینکش را برداشته است و با کتاب حافظ سر سفره مشغول است... هیچ مراسمی و هیچ لحظه ایی مرا انقدر به یاد خانه و خاطرات سالهای گذشته نمی اندازد. هیچ چیزی اما، انگار جز این غربت نمی توانست، این مراسم را انقدر عوض کند. از وقتی غریبه شده ام، هر سال، سال تحویلم یک رنگ داشته است، رنگ سال تحویل دوستانم را . رنگِ یاسمن یا رنگِ مریم. هر بار دوستانی که از برگ گل هم نازک ترند، چینی تنهایی این لحظه ها را حتی اگر شده به زور اما نرم و آهسته شکسته اند، تا نباشد که سال نو را با گره ای در گلو و تنها آغاز کنم. میدانم که حتی اتاقک مجازی شبکه جهانی و حضور دوستان و عزیزانی که حتی یاد هر کدامشان لبخندی را برلبم مینشاند، نیز خلقم را باز نخواهد کرد. برای همین امسال به اصرار ِ دوستِ دوستی، که او هم مثل شما از تبار آدم های پاک و دوست داشتنی است، 60 کیلومتر دور تر از خانه ام سال را تحویل خواهم کرد. شاید بالاخره روزی برسد، که بتوانم در خانه خودم – حتی اگر لاجرم در غربت – بدون سوزشی در گلو سفره هفت سین را بچینم و غبار سین دون هایم را با اشتیاق نه با اندوه پاک کنم. راستی جای ما بهار راستی راستی آمده است. جای شما چطور؟ بگذریم اگر نیامده حتماً در راه است! از اینها گذشته دل آدم بهاری باید. سال نویتان هم مبارک .
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 3 شنبه 29 اسفند 1383

...

دیدید بعضی وقت ها، به دلایل نامعلومی محبت آدم، قلمبه میشود بیرون میزند؟ ندیده اید؟ خب، یکی از علائم و نشانه هایش این است که آدم دلش می خواهد، بپرد و همه آدمهای دور و برش رو بغل و به دنبالش ماچ کند، بعد کلی قربان صدقه شان برود و نوازششان کند. البته به شما اکیداً توصیه میکنم،بهتر است جلوی خودتان را در اکثر مواقع بگیرید، بویژه در جاییکه که آدمهای دور و برتان آدمهایی هستند، که ممکن است، این فرایند قلمبگی محبت را اشتباه تعبییر نمایند. تا کِی؟ آهان، تا وقتی که به جایی برسید، که آدمهای دوربرتون آشنا باشند. آن هم آشناهایی که در صورتی گرومپی بغلشون کردید، چندتا ماچ آبدار چپ و راست صورتشان انداختید، سکته نکنند. در این مورد بویژه اگر شما هم آدم ذاتاً جدی و سنگین رنگینی باشید و بقیه هم بدانند که اهل مایعات نشاط آور (الکلجات که معرف حضورتان هست) نیستید – که این حرکات تحت تاثیر آن باشد –، احتمال سکته طرف بغل شونده بالاتر میرود برای همین اکیداً توصیه میشود، از تحرکات هیجانزا در مقابل این شخص خودداری نمایید.

حالا، دید بعضی وقتها، به دلایل نامعلومی نوازش خونِ آدم پایین می آید؟ ندیدید؟ آهان خب، یکی از علائم و نشانه های این حالت این است که آدم دلش می خواهد، یک راست خودش را بیاندازد بغل یکی که آدم خاطرش را خیلی می خواهد – از مادر و خواهر آدم گرفته، بگیر، تا همانی که دم جنبانکت است – و آن آدم که حتماً همانقدر خاطر آدم را می خواهد، مثل یک گربه کوچولو نوازشت کند، تا وقتی که پلکهایت مثل همان گربه کوچولو سنگین شود.

اونوقت دید چه حس وحشتناکی است، هم محبت آدم قلمبه بشود و هم نوازش خونِ آدم پایین بیاید؟ ندیده اید؟ خب توصیه می کنم، یک تک پا غربت تشریف بیارید، تا بفهمید وقتی این دو تا با هم به جون آدم می افتند، تو هم تا شعاع چند صد کیلومتری که سهل است، تا چند هزار کیلومتری ات یک آدم سراغ نداشته باشی، که خاطرت را بخواهد، تو هم خاطرش را بخواهی و از همه مهمتر از یک بغل ساده پر از محبتت هم پس نیافتد یا هزار فکر و خیال نکند، یعنی چه. این یعنی غربت ، نه چیز دیگر ... امشب هم از آن شبهایست که من از همیشه غریبه ترم.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 3 شنبه 12 اسفند 1383

مردی برای 14 سال

سیزده سالم که بود فکر میکردم خیلی بزرگ شده ام . دلم نمی خواست بزرگتر شوم. همه آدمهای محبوبم، توی کتاب قصه ها سیزده ساله بودند. پولیانا (روشنایی کوهستان)، میگل، لوئیزه و لوته (خواهران غریب) سیزده ساله بودند. سیزده سالگی به نظرم قشنگترین و کامل ترین سنی بود، که یک آدم میتوانست داشته باشه، تولد 14 سالگی ام عزا گرفته بودم، که من نمی خواهم 14 ساله شوم. امروز میبینم 14 سال نه تنها یک عمر است، نه تنها مرز گذشتن از پختگی ِ سیزده سالگی است، بلکه زمانی است که میتوان یک انسان را به خاطر اندیشه هایش، به خاطر نوشته هایش و به خاطر حرفهایش در محبس نشاند. 14 ســــــــــــــال! یک عمر ... حالا میفهمم که چرا 14 سال نحس بود!

فقط میگویم که متاسفم و نامم را در سیاهه آنها مینشانم که متاسف بودنشان را، با اعتراض و خشم به هرچه بی داد است، در سکوت حرفهایشان به نمایش میگذارند. تا دنیا بداند، از کاوه ها آرش و از آرش ها کاوه* می روید. حتی اگر 14 سالها 41 سال بشوند.
*کاوه آهنگر

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ جمعه 7 اسفند 1383

وقتی عمو جرج پیش ژرمنها مهمونی میاد

تصادفاً در جایی زندگی میکنم که در نزدیکی محل دیدار عمو بوش است و دیشب هم اتفاقی در شهری بودم،که لورای نازنین (زن عمو بوش منظورمه) شب را بسر آورد و از طرفی هم ژرمنهای دور و برم، صحبتشان در این دو سه روز اخیر فقط دیدار عمو بوش بوده است، به همین دلیل گفتم یک کمی از دیده ها و شنیده هایم برایتان تعریف کنم:

همسر توماس توی یک شهرک نظامی آمریکایی (مستقر در خاک آلمان) کار میکند، که لورا خانم قرار بود، دیروز از آنجا هم بازدید کند. حتی قرار بود، که لورا جان سری هم به محل کار شان بزند. از مدتها قبل حسابی توی محل کارش همه (طبعاً آمرِیکایی ها توی شهرک نظامی منظورمه) هیجان زده و امیدوار بودند، که لورا را شخصاً ملاقات کنند. حالا من متحیرم که دیدار زن عمو به عمو چه ربط دارد؟ یادم باشه فردا از توماس بپرسم، بالاخره لورا خانم به قسمت خانمش سر زد یا نه؟ دیشب هم که ویسبادن بودم – شهری که لورا خانم هم دیشب آنجا تشریف داشتند، به دلایل امنیتی جدا از همسر گرامی –، هنوز خیابان ها را نبسته بودند، ولی امروز قرار بود، قسمتی از مرکزشهر را قرنطینه کنند. مثلاً به ساکنین خیابان ویلهلم شتراسه که خیابانی با بوتیکهای گرانقیمت است و قرار بود لورا جان امروز در آنجا "شاپینگ" کنند، دستور داده بودند، از خانه خارج نشوند. حتی پنجره ها را باز نکنند و از پشت پنجره هم به تماشا یا دست تکان دادند، نایستند. با چند نفر از ساکنین شهر که صحبت میکردم حسابی عصبانی بودند، که به خاطر سرکار خانم متحمل اینهمه دردسر شده اند. در شهر ماینز، شهری که شرودر و عمو بوش همدیگر را ملاقات کردند، محدودیت های بیشتری اعمال شده بودند. در مسیر حرکت اتومبیل بوش تمام دریچه های کانال فاضلاب را جوش داده و مسدود کرده بودند. ده هزار پلیس در شهر به حالت آماده باش بسر میبردند. مرکز شهر به طور کامل قرنطینه شده بود، به قول یکی از آشنایان مگس هم پرنمی زده است. بالای پشت بامها پر از تک تیرانداز های آلمانی بوده اند، البته تعداد زیادی هم مامورین آمریکایی به آنجا آمده بودند، که کسی آماری از آنها خبر ندارد. قرنطینه کردن ساکنین در مسیر عبور عمو بوش در منازلشان ، بالطبع شدید تر از مسیر لورا خانم بوده است، مغازه دار های مسیر به بستن مغازه مجبور شده بودند. به ساکنین منطقه قرنطینه گفته شده بود، حتی در صوریتکه به صورت اضطراری به ملاقات پزشک نیاز داشته باشند، یک پلیس آنها را از در خانه همراهی خواهد کرد. هفتاد پرواز فرودگاه بین المللی فرانکفورت، به خاطر این دیدار لغو یا به تعویق افتاده بود. خلاصه که همه این حکایت ها باعث شده بود که دوستان و همکاران آلمانی ام، حسابی از بابت این همه محدودیت و هزینه هایی که دیدار عمو بوش به آلمان تحمیل کرده بود، شاکی و ناراضی باشند. حتی خبرنگارهای آلمانی هم از استاندار صریحا رقمی را که برای این بازدید هزینه شده بود، بازخواست کرده بودند، که البته ایشون هم از پاسخ طفره میروند. توی شهر من هم از دو سه هفته قبل، خیلی از جاها اعلامیه برای شرکت در تظاهرات ضد سیاست های بوش نصب شده بود، ولی عملاً با محدود کردن حرکت قطارها به ماینز، امکان رفتن به آنجا برای همه نبود، مسیرهای اتومبیل منتهی به شهر ماینز را هم چند ساعت بسته بودند. باهمه محدودیت هایی که برای جلوگیری از یک تظاهرات در شهر ماینز به وجود آمده بود، هفت هزار نفر توانسته بودند، جلوی شهرداری و محل دیدار دو رهبر جمع شوند. خلاصه که این دو سه روز انقدر از عمو بوش و لورا جان شنیده ام که نپرسید. منکه اصلاً حالیم نمیشه، این ژرمنها چرا انقدر غر غر میکنند. خب مهمون مهمونه دیگه، حالا حتی بعضی وقتها هم که روش زیاد میشه، صابخونه میشه، بازم باید حرمتش را نگه داشت. تازه مگه به عمو بوش که به این نازنینی و ملیحی انقدر قشنگ از مهمون نوازی ژرمن ها تشکر هم کرد، میشه ایراد گرفت. نه آخه شما بگین، میشه؟

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 4 شنبه 5 اسفند 1383

به کجا می رویم؟

پشت پنجره برف می آید، من سردم است. من میلرزم، اما لرزش من از سرما نیست. با چشمهایی وحشتزده به مرد توی قاب شیشه ایی رو به رویم نگاه میکنم و به آن مردی که در پسزمینه بر پیکر برهنه اش میکوبد. مردی که محبوب ترین مردِ این روزهایِ سرزمین من و سرزمین همسایه من است. اما نمی دانم چرا در چهره این مرد و آن مرد پشت سری اش پیوسته بازجوی کتایون را می بینم. همان کتایون که یک "دار" میخواست، همان بازجویی که هم بازجویی خوب بلد بود، هم خیلی کارهای دیگر ... من سردم است و می دانم که لرزش من از سرما نیست، بلکه از دیدنِ این آقا و آن یکی آقا و همه آقاهای این شکلی است. چقدر غم انگیز است، که حالا من یک زن ایرانی، باید خوشحال باشم که رفته ام، سرزمینم را ترک کرده ام، در جایی دور از "این مردها" بیگانه شدم، در غربتستان ریشه دواندم. "فاتح شدم"، می توانم بخندم، نفس عمیق بکشم و خوشحال باشم که هر روز از این آقاها نمی بینم که نفسم را در سینه حبس کنم و به نادانی به حماقت بیاندیشم، اما نمی دانم چرا میخواهم گریه کنم، نمی دانم چرا دلم میخواهد گریه کنم، برای کتایون، برای همه کتایون های سرزمینم که مصلوب شدند مصلوب میشوند و مصلوب خواهند شد.