بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست


گمشدگان

پس از یک هفته کار طاقت فرسا، بیگانه خانم ساکن ژرمنستان (معروف به بیگانه ژرمنی) از ساعت 19:23 دقیقه امشب ناپدید شده اند. تماس های تلفنی، نامه های برقی و مراجعه مکرر به درب منزل هم از ایشان تا این لحظه نشانه ایی را فاش به دست نداده است. از یابندگان استدعا داریم، تماس گرفته، اطلاعات ذیقمت خود را ارائه و در مقابل مژدگانی دریافت نمایند. لازم به ذکر است در یک بررسی کلی کاشف بعمل آمد، این اشیاء در منزل خانم بیگانه نیز مفقود الاثر گردیده اند، یک عدد چیپس، یک شیشه بزرگ آب سیب، یک پتوی سفری، یک بالش و یک عدد کتاب داستان. جستجو برای یافتن ایشان کماکان ادامه دارد.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ جمعه 30 بهمن 1383

آقای رئیس ا خانم آقای رئیس ا کنسرت

آقای رئیس وارد اتاقم میشود، سلام و احوال پرسی. طبق معمول صحبتِ اینکه این کار و یا اون کار چطور پیش رفته اند. گزارشی چیزی هست، تحویل بگیره و ... . چقدر توی این چند وقت پیرتر شده است، دلم میگیرد. آدم خودش متوجه گذشت زمان و حتی متوجه تغییرات خودش نمیشود. کاشکی آدم به تصویر خودش توی آینه عادت نمی کرد. اونوقت آدم تغییرات خودش را راحت تشخیص میداد. اما شایدم اینجوری بهتره، اینجوری مثلاً آقای رییس نمی تونه بفهمه، اون اوایل که آمده بودم، چقدر شق و رق راه میرفت و الان چقدر قامتش خمیده تر شده... نمی دونم چه حکمتیه که بعضی وقتها شکستن ِ آدمهایی که خیلی قوی بودند، آدم را بیشتر غمگین میکنه تا آدمهایی که از اولش هم خمیده بودند.


بگذریم، وقتی داشت میرفت، با احتیاط و حالت رسمی همیشگی اش، یک کارت ورودیِ کنسرت کلاسیک برای فردا شب را روی میزم گذاشت و گفت یک برنامه خیریه (همت عالی) است، که برای کمک به بیماران سرطانی برگزار میشه و یک کارت ورودی دیگر هم برای آلکس همکار دیگرمان داد (بعداً که رویش را خواندم دیدم، توسط یکی از انجمنهای از ما بهتران برگزار میشه، از اونها که برای عضویت توی آنها باید هفت پشت قبلیت، شناسنامه سه قبضه داشته باشند و با حضرت سلیمان و نوح پسر خاله تنی باشی. صد البته آقای رییس ما عوض یکیشونه...). به این ترتیب فردا شب جای شما خالی به یک کنسرت انجمن از ما بهتران دعوتیم. چی میگن؟ کنسرتِ نطلبیده، مرادِ ؟ چی؟ اون یه چی دیگه بود؟ ولش کنین بابا. راستش را بخواهید، چیزی که بیشتر کنجکاوم ببینم، محل برگزاری کنسرته نه خود کنسرت یا آدمایی که با حضرت نوح پسرخاله تنی هستند. غیر از تئاتر و اپرای شهر، این محل که تا حالا در آن نبوده ام، محل برگزاری جشن ها و مراسم رسمی شهر است. بزرگترین مراسم سالانه رقص ِ بال هم آنجا برگزار میشود. نیست که من هم مادر زاد رقاص بودم، هرگز در این مراسم شرکت نکرده ام. حالا میخواهم فردا ببینم، آیا چیزی از دست داده ام یا نه! راستی، فردا خانم آقای رییس و خود آقای رییس هم هستند، چه شوَد! فکر بد نکنید، من خانوم ِ آقای رئیس را خیلی هم دوست می دارم، فقط مشکل اینجاست، وقتی این دوتا زوج ِ دوست داشتنی به هم می افتند، من هر ازگاهی مجبور میشوم به تاکتیک تدافعی ماهی پناه بیاورم. تاکتیک ماهی دیگه چیه؟ عرض میکنم، خدمتتان. ماهی دیدین دهنش را هی باز وبسته میکنه، ولی هیچ صدایی، چیزی از دهانش خارج نمیشود؟ منم همونطوری! گاهی دهانم را باز میکنم و بعد دوباره میبندم. یعنی مثلاً خانم آقای رئیس یه چیز میگه، بعد میپرسه: "بیگانه خانم شما هم موافقین، مگه نه؟" تا من اما بیام، جوابی بدهم، آقای رئیس یه چیزی میگه که من باید دهانم را باز نکرده، ببندم. خیلی جالبه که این حرکت ها به شکل هماهنگ و همپوشاننده (overlapping) ادامه داره و اصلاً هم ترتیبش عوض نمیشه. البته گاهی اوقات حرکات تندتر میشوند، چون آقا و خانم رییس توی حرف هم میپرند و من اصلاً فرصت نمیکنم، دهانم را باز کنم یا اگر باز بود، ببندم. البته بعضی وقتها هم در حین مکالمه و گفتگوی چندجانبه مان به فکر افتاده ام، که برای اجتناب از این روند یک کمی شتابزده و اضطراب آور که من باید خیلی سریع و با سرعت انتقال عمل کنم، اصلاً بگذارم دهانم باز بماند، اینطوری در عملیات وقفه ای نمی افتد و من هم دیگر تحت فشار و استرس نخواهم بود. اما بعد فکر جَک و جونور هایی که ممکنه توی این مدت وارد معده ام بشوند یا قیافه احتمالاً نه چندان خردمندانه ایی که در این حالت خواهم داشت، باعث شده از این راه حل چشم بپوشم و فشارهای روانی واکنش های سریع را بجان بخرم.

بگذریم... فکر کنم یه سره از سر کار به کنسرت برم، یا اینکه به نظر شما باید خودم را حسابی خوشگل موشگل کنم برم کنسرت؟! جل الخالق، یعنی واقعاً به نظرتان آدم باید قیافه کنسرتی اش برای کنسرت از ما بهتران شهر با قیافه سرکارش خیلی فرق کنه؟ اگه خیلی ستمه، قبل از این که کار از کار بگذره و آبروی بیگانه هموطن عزیزتون توی این غربت بره، خبر بدین که فکر چاره بنمایم! از همیاری و همفکریتان قبلاً سپاسگزارم.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 4 شنبه 21 بهمن 1383

فصل گرم

در حیرتم واقعاً در شگفتم که رویاهای آدمها، با تلاش، چگونه واقعی میشوند. میخواهم بهتون بگم، از رویاهاتون آرزوهاتون نترسید، براشون بجنگید، حتی اگه لازم باشه، براشون بمیرید. اما بهتون یه چیز بگم، قبل از اینکه به آنجا برسه، شما بهشون میرسید. رویاهاتون البته بزرگتر میشوند، اما شما هم با آرزوهایتان بزرگتر می شوید، اگه واقعاً و از ته دل آنها را بخواهید. خواستن - به خدا، به پیر، به پیغمبر، به هر چی که بهش اعتقاد دارید - یعنی توانستن. روزی صدبار بگویید هم کم است.

در حیرتم – که البته وقتی فکر میکنی میبینی اصلا هم عجیب نیست بلکه قانون طبیعت است – هر دانه ای که میکاری، اگه آبش بدی، تیمارش کنی، عاشقش باشی، چطور برات قد میکشه، بهت میوه میده. دانه بکارید، هر چی میتونید، دانه بکارید، ه روزی بیشک با لذت میوه هایش را خواهید چید و اگر به اندازه کافی عاشق باشید، رشد حتی هر یک میلیمتر دانه تان، قلبتان را از لذت سرشار می کند.

خوشحالم، که تا حالا خیلی از دانه هایی که کاشتم سرزده اند، شاید – نه حتماً – چون با وجود اینکه عاشق فصل سردم، سالهاست که ایمان آورده ام، به آغاز فصل گرم.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 3 شنبه 20 بهمن 1383

Thriller2

دو سه ساعتی گذشت، فکر کردم آقا دزده - یا حالا هر کس دیگری که بود- باید بالاخره رفته باشد.اما محض اطمینان از سرجایم تکان نمی خوردم. کلیدهای کیبورد را هم یواش، یواش، میزدم، تا صدایی بیرون نرود، خدای نکرده لو بروم (تا حالا اگه شیرزن ندیدین به بالای این صفحه دست راست نگاه کنین ;-)). هوا حسابی تاریک شده بود (اینجا الان ساعت شش دیگه تاریک تاریکه)، که یکی از همکارهای طبقه پایین با ماشینش جلوی ساختمان پارک کرد. یک ربع بعد هم یکی دیگر از همکاران آمد، البته هیچکدام مال طبقه ما نبودند، که گذرشان به جلوی اتاقم بیافتد و کمکی برسانند. با این همه کَمَکی دلم قرص شده بود، شال و کلاه کردم، قفل در را باز کردم و شیرجه رفتم بیرون، با این نیت که اگر کسی هم بیرون منتظر ایستاده است، چنان غافلگیر شود که نتواند هیچ واکنشی ، نشان بدهد (حالا انگار طرف صدایِ چرخیدنِ کلید، در قفل را نمی شنید). خب، پرواضح است، که هیچکس اونجا نبود. راهرو خالی و تاریک بود. بدو بدو، راهرو را طی کردم، پله های 3 طبقه را به سرعت پایین آمدم، و بدون اینکه حتی نگاهی به پشت سرم بیاندازم، از ساختمان بیرون آمدم. فردای آن روز توماس، همکارم، تعریف کرد، مجدداً آخر هفته توی دو تا از ساختمانهای مجموعه ما، که یکی از آنها درست ساختمان روبه رویی مان است، سرقتی اتفاق افتاده است. هنوز هم نمی دانم، آن کسی که میخواست، آن روز به زور وارد اتاق شود، که بود؟ آیا همان دزد ساختمان روبه رویی بود؟ شما چی فکر میکنید؟ نکنه مثل این فیلم های ترسناک: یکی، که فکر میکنه زن ها همه شون راننده بدی هستند و این منم که زن و بچه اش را زیر کرده و به کشتن داده ام، دارد زاغ سیاه مرا چوب میزند، که انتقام بگیرد؟! فردا که باز هم یکشنبه است و منم میخواهم سر کار بروم، در را از اول پشت سرم قفل میکنم. اینجوری مطمئن تر است، مگر نه؟

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ شنبه 17 بهمن 1383

ماساژور

درست یک هفته میشه، غذای درست و حسابی نخورده ام. حالم دیگر از همه مخلوط ها و معجونهای من در آوردی، که درست سه دقیقه قبل از موت در اثر گرسنگی - درظرف یک دقیفه پنجاه ثانیه -، درست کرده ام (خالی نمی بندم وا...بر حسب چشمک زن ماکروویو خدمتتان عرض میکنم) یا از اون نان های قهوه ای خشکی که توی بوفه میفروشند و لای آن یک ورق پنیر گذاشته اند، به هم میخورد. در 48 ساعت گذشته 3 ساعت و سی و پنج دقیقه اون هم با چشمان نیمه باز خوابیدم، احتمالا جمع ساعت هایی که در هفته گذشته در خواب بوده ام، به اندازه یک چهارم ِیک پنجم ِ قهوه هایی است، که آشامیده ام. دو تا کاری که باید تمام میشد، شد. خب خدا رو شکر. یکی طرف ینگه دنیا رفت، یکی اش هم رفت، اونورکی جهت مخالف. انقدر خسته ام، که حتی نمی توانم، به خاطر تمام کردنشان یک کم خودم خودم را تحویل بگیرم. آخ جووووون فردا دوباره راس ساعت 12 و نیم غذای گرم و درست و حسابی میخورم! اووووووخ این شونه ها اما از بس که پشت این کامپیوتر کذایی نشسته ام، صاف نمی شوند. فقط با یک مشت و مال حسابی، شاید این شونه ها، باز شونه بشوند! بابا ما هم که ماساژور نداریم، حالا چیکار کنیم؟

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 4 شنبه 14 بهمن 1383

...

خدااااااااااااااا، هستی؟ اگر هستی، پس چرا نیستی، ببینی؟ نیستی تف کنی، له کنی، نابود کنی. دارم یواش یواش فکر میکنم، تو نیستی یا اگه بودی دیگه نیستی، دیگه رفتی. دیگه ما رو تنها گذاشتی. میدونی، اگه غیر از این فکر کنم، باید بهت شک کنم و فکر کنم که تو خدای صاحب کارخانه های اسلحه سازی و سهامداران نفتی، پس همون بهتر که فکرکنم رفتی و ما رو تنها گذاشتی.
دلم هزار تکه شد برای خودمان برای توی افغانی، عراقی، ایرانی یا ... . با دردهایت اشک ریختم، با ضجه هایت گریستم. آرزو دارم روزی بیاید تا بتوانم، برای کاستن دردهایت، آنچه را در توانم است، بدهم، حتی اگر فقط شریک شدن در بار اندوهتان باشد. روزی خواهم آمد و در کنارت خواهم ایستاد و دستهایم را به دستهای تو گره خواه زد، شاید بتوانیم، با هم توده های سنگ و آجر را را از روی پیکر پدران، مادران و فرزندانت پاک کنیم و خانه ای نو بسازیم. خانه ایی ضد گلوله، ضد ِ بمب، ضد ِ تانک،ضد ِ نادانی، ضد ِ جهل، ضد ِ حماقت. میدانم نمی توانم اما کسی چه میداند شاید ... آه خدا تو کجایی؟
پیوست: لینک از مهشید.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 5 شنبه 8 بهمن 1383

Thriller1

وای هنوز نفسم سرجايش نيامده!‌ جای شما خالی نباشه که حسابی ترسيدم!‌ من توی دفترم نشسته ام و کار میکنم. امروز يکشنبه است و هيچ بنی بشری توی ساختمان نيست. به هر حال اينجا هم آلمان است و مثلا شيکاگو يا سيسيل نيست که من بخواهم از چيزی بترسم و یا احساس نا امنی بکنم. يعنی تا چند دقيقه پيش همين حس را داشتم. در ایام تعطیلات کریسمس به ساختمان ما دستبرد زدند و مقادیر زیادی وجه نقد چند عدد کامپیوتر و ویدیو پرژکتور را بسرقت بردند. سارقین انقدر فرصت داشتند که با دستگاه جوش در یکی دو کمد آهنین را بریده بودند و وسایل را به سرقت برده بودند. این را داشته باشید تا برایتان بگویم که دفتر من به همراه ۳ اتاق دیگر به صورت موازی قرار گرفته است. اتاق بغلی اتاق منشی است و معمولا هر کسی که بخواهد وارد شود از طریق اتاق منشی به اتاق راهنمایی میشود. ولی همه دفتر ها خود به طور مستقل دری دارند و در عین حال هیچ وقت در های بین اتاق ها را قفل نمیکنیم. یعنی کافی است که یکي از یک‌ در وارد شود و میتواند به همه اتاق ها وارد شود از جمله اتاق من. درست نيم ساعت پيش در حاليکه غرق کارم بود و داشتم با کامپيوتر کار ميکردم. ناگهان صدای باز و بسته شدن در راهرو را شنيدم . تا اينجا مشکلی نبود شايد يکي از همکاران طبقه پايينی آمده بود. شخصی که در راهرو بود در مقابل در اتاق منشی ايستاد و بعد سعی کرد وارد اتاق شود. بعد صدای کشیدن چیزی به در آمد. حالا این را داشته باشید! من یک متر پریدم هوا!‌ و دستهایم روی صفحه کلید خشکیدند. اگر آشنا یا همکار بود کلید داشت. از طرفی در اتاق من هم قفل نبود. يعنی کافی بود ۲ متر این ور تر در بغلی را امتحان کند. نفس من در سينه حبس شده بود. داشتم فکر میکردم اگر الان در اتاق من را امتحان کند چه کار کنم. چراغ اتاق هم روشن بود یعنی اگر کسی از در رو به رو آمده بود میدانست که کسی در این اتاق است. همانطور که سر جایم خشکم زده بود به ذهنم آمد که توی کشو فقط یک‌ قیچی کند دارم که نوکش هم گرد و پخ است. بعبارتی به هیچ دردی نیمی خورد!‌ ۵ دقیقه سر جایم خشکم زده بود و نفسم را در سینه حبس کردم. نمی دانستم طرف رفته است یا نه . سکوت بدی بود. کلیدم را در آوردم. پاورچین به سمت در رفتم کلید را به سرعت توی قفل انداختم و در را قفل کردم. حالا که یک‌ساعت از آن قضیه گذشته است فک‌ر میکنم نکند دچار توهم شده ام! اما ... به هر حال فعلا که همه چی مرتبه و قصد هم ندارم تا فردا که بقیه همکارها می آیند اینجا بمانم و خودم را حبس کنم!‌شما خلاصه خبر داشته باشید یه وقت اگه ازم خبری نشد اقدامات لازمه را مبذئل بدارید. پیشاپیش مخلصیم!

البته عرض کنم حضورتان که اين حالت به مقدار زيادی ناگهان درجه هشياری بنده را بالا برد بعبارتی جای چند تا قهوه دبش را گرفت . بدهم نيست به همکارا ن بسپرم گاهی بترساندم بازدهم احتمالا خيلی بيشتر ميشود!

پیوست: برای آنها که علافه مندند بدانند: بخیر گذشت. الان ساعت 35 دقیقه بامداد دوشنبه است و من در خانه ام. جزئیات بیشتر بماند برای بعد.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 1 شنبه 4 بهمن 1383

دیدار وبلاگانه | شنبه آرام

بعله، همانطور که احتمالاً از نوشته مختصر رفیق پانته آ باخبرشدید، بازهم دیدار این دوست نازنین میسر شد. هرچند که تصمیم قبلی راجع به نوشتن ماوقع را در اینجا نداشتم، از آنجا که این رفیق شفیق اشاره کرد، دیدم بد نیست که من هم در مورد این دیدار مختصری بنویسم. البته متأسفانه اهل نوشتن همه جزئیات نیستم. پانته آ خانم نازنین همانقدر نازنین و خوب بود، که دفعه پیش هم که هم را دیدیم. البته آدمها، اکثراً خصوصیات خودشان را حفظ میکنند، اما اینکه آیا آدمها همدیگر را در یک دیدار یکی دو روزه درست میشناسند گاهی بسیار دشوار است. در واقع پانته آ اولین (و تا امروز تنها) تجربه ایی است، که از شناخت یک شخصیت انتزاعی تا حدی تخیلی به صورت واقعی داشته ام. اشتباه نکنید، مسلم است که آن چیزهایی که ما (حداقل در مورد خودم و پانته آ مینویسیم، تخیلی نیستند)، اما ما وبلاگ نویس هایی که از زندگی روزمره و احساسات خودمان مینویسیم، ناخودآگاه و به طور طبیعی از خودمان تصویری میسازیم، که در عین حال هنوز بسیار بسیار انتزاعی است، همانند قهرمان های کتاب های داستانی که میخوانیم: ربه کای کتاب دافنه دوموریه را شاید من به گونه ای تصور کنم و تو تصوری دیگر از او داشته باشی، در حالیکه حتماً تصور هر دوی ما با تصور خود دافنه دوموریه از زمین تا آسمان تفاوت دارد. ما وبلاگنویس ها زنده هستیم، شخصیت تخیلی نیستیم، نفس میکشیم، تغییر میکنیم و شاید بخشی فقط بخشی از شخصیتمان و زندگی مان را در نوشته هایمان منعکس کنیم. این گونه است، که ما همدیگر را میشناسیم و در عین حال نمیشناسیم. این گونه است، که ممکن است، شخصیت های انتزاعی و وبلاگی همدیگر را خیلی دوست داشته باشیم و احترام کنیم، ولی در عمل از دیدار همدیگر مأیوس شویم و اصلاً از همدیگر خوشمان نیاید. برای همین دیدار دو دوست اینترنتی همیشه آسان نیست و دلیلی ندارد، که همیشه ختم به خیر شود. خوشحالم که دیدار دیگر من و صاحب نوشتار ِ غربستان، تأیید دیگری بر حس ِ خوبی بود، که از یک شحصیت نازنین در ذهن داشتم. من و پانته آ شاید با هم فرقهایی داشته باشیم، عادتهایمان، هدفهایمان، مسیر و روش زندگی مان و شاید حتی سیستم ارزشیمان شاید با هم متفاوت باشند، اما در عین حال بسیار شبیه به هم هستیم. خوشحالم که شناخت پانته آ تأیید تصویری بود، که از یک انسان فرهیخته، وارسته و نازنین در ذهنم ساخته بودم.
--------
خب امروز روز آرام و بیخیال بودن بود. جای شما خالی به خودم مرخصی دادم و به جز رفتن به کتابخانه شهر، تماشای مغازه ها و آدم های در حال خرید و کمی هم ولخرجی هیچ کار مثبتی نکرده ام - اگه بدونید این چند تا تیکه چیز که برای خودم خریده ام، چقدر خوشگل و نازند، کم مانده است، که مثل دختر بچه های توی مهد کودک با موهای دمب موشی لباسهای نویی که خریدم تنم کنم و آواز بخونم: ... میپوشم خوشگل میشم، مثه دسته گل میشم! (یک کم عوضش کردم، حالا شما ببخشید). البته از فردا صبح زود – با وجود اینکه تعطیله ولی با یه تصمیم جدی خودم - دوباره همان آش و کاسه کار و کار سرجایش خواهد بود، بگذریم امشب را عشق است.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ شنبه 3 بهمن 1383