بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست


بیمارستان 2

خب، خودتان را جای بیگانه خانم بگذارید، ساعت 9 صبح روز پنج شنبه است و شما بالاخره تصمیم گرفته اید، بالاخره علیرغم احوالات هنوز نه چندان ثابت و آفتابی خودتان سر کار تشریف ببرید. در حالی که آخرین دگمه های پیراهنتان را میبندید و توی آیینه یک لبخندکج و معوج به خودتان می زنید، تلفن منزل به صدا در می آید. با این امید که شاید بالاخره از خانه، از ایران، یکی یاد شما کرده باشد، به سمت تلفن می روید:

بیگانه: "بیگانه بفرمایید."
یک مرد مسن: "آقای رئیس، روز بخیر."
بیگانه یک کمی شوکه شده: "سلام خانم، ااا آقای رئیس، روز بخیر (برای اولین بار است که آقای رئیس منزل زنگ میزند).

چند لحظه سکوت، حدس میزنم برای احوال پرسی زنگ زده است، اما تا چیزی نگوید، که نمی توانم چیزی بگویم ، بالاخره او زنگ زده است نه من!

آقای رئیس: "فکر میکردم برایتان مهمان رسیده است (ما غربتنشین ها سابقه مان خراب است، با همه کج دار و مریض ها یک مهمان وطنی دین و ایمان را تا حد امکان برباد میدهیم) و برای همین چند روزی نبودید. اما امروز آقای شومان (توماس رو میگه) گفت که کسالتی داشته اید. چطور و کجا مبتلا شدید؟"
بیگانه (عجب گیری کردیم ها! حالا چه جوری توضیح بدهم؟ خب یه جوری و یه جایی مبتلا شدم دیگه، اگه میدونستم که خودم را مبتلا نمیکردم): "خب... فکر می کنم، این مدت یک کمی ... بعله یک کمی ضعیف شدم، برای همین مبتلا شدم."

خب خوب جوابی دادم، یک جواب محتاطانه بدون پرداختن به مسائل آناتومیک، با و بی ناموسی، امیدوارم الان طبق عادتش در گزارش های روزانه مان اضافه نکند، لطفا با جزئیات بیشتر توضیح بدهید.

آقای رئیس: " آقای شومان الان به من گفتند، که تصمیم دارید بیاید سر کار. من زنگ زدم هم ببینم در چه حالی هستید و بگویم نمیخواهد بیایید (ای داد یعنی چی؟). تا وقتی که حالتان خوب خوب نشده است لزومی ندارد، بیاید. مهم این است که آدم به کل خوب شود. در منزل بمانید تا کاملا خوب شوید بعدا میتوانید جبران کنید و درست و حسابی کار کنید."
بیگانه (با حیرت از این بذل و بخشش): "خیلی ممنون."

خب این هم وقتی به آدم مرخصی زوری میدهند. این شد که تمام هفته را در منزل بسر آوردم و الان هم بسی بهتر میباشم. از احوال پرسی های شما هم خیلی ممنون. امیدوارم هفته دیگر انقدر خوب باشم، که بتوانم صبح اول وقت دوشنبه حداقل دو سه تا کله معلق بزنم، به هرحال باید زمان از دست رفته یه جوری جبران کرد مگه نه؟ (لطفا نپرسید کله معلق زدن چه ربطی به زمان از دست رفته دارد).

بیمارستان 1

نمی دونم، آیا شما تا حالا مجبور شدین خودتون، خودتون را بیمارستان بستری کنید یا نه؟ اگر مثل من تنها توی مملکت غریب زندگی میکنید، احتمالا برایتان پیش آمده است. البته معمولا آدم دو سه تا یار غار دارد، که فقط کافیه بهشون زنگ بزند، تا خودشون را مثل جت برسانند و هر کاری از دستشان بر بیاد بکنند. یه جورایی مثل خواهر و برادری که آدم این ور آب به کلی از کراماتاشون بی نصیب است. بگذریم، من هم که دور از جون شما در هفته گذشته، به دلایل مختلف انرژی های درونی ام را از دست داده بودم، آخر هفته کله پا شدم. دوشنبه ایی هم – بازم دور از جون شما – بقدری حالم بد بود، که دیگر میخواستم به هر زحمتی شده بلند شوم و دستی به سر روی خانه بکشم، تا بعد از من همسایه نگویند: "وای، نبودید ببینید، در منزل این بیگانه خانم چه خبر بود!" اما از آنجا که جمع و جور کردن خانه –بخصوص که ظرف سه روز اخیر به دلیل اقامت شخص بیمار خانم خانه، بیش از پیش حالت بحران زده داشت – از رفتن به بیمارستان مشکلتر بود، تصمیم برآن گرفته شد، که بیمارستان را به مرتب کردن منزل و نوشتن وصیت نامه، ترجیح بدهم. خب، رفیق عزیزی که میشد، بهش زنگ زد، تا جهت بستری شدن کمک برسونه، در سفر ینگه دنیا به سر میبرد. میموند اون یکی رفیق عزیز و نازنینم، که هر چی بهش زنگ میزدم، این تلفن دستی کذایی اش، میرفت روی پیغام گیر که، شما بفرمایید، ایشان بعدا خدمت میرسند. به همکاران هم نمی خواستم رو بزنم (چی فکر کردین من به این غریبه ها رو بزنم؟ که چی؟! البته بگم امروز توماس میخواست، پشت تلفن دارم بزنه، که چرا به ما زنگ نزدی؟ اگه به خانمم بگم دیگه باهات حرف نمی زنه ...). روی پیامگیر رفیقم فقط پیام گذاشتم که، رفتم دکتر شایدم بیمارستان، اگه نیاز به کمک بیشتری بود، از اونجا زنگ میزنم. لنگان لنگان، شال و کلاه کردم و رفتم بیمارستان. بیمارستان تعطیل بود، آخر تا ساعت 4 بیشتر کار نمیکنند. با آن احوالات پریشان، در راهرو های خالی که هر از گاهی یک پزشکی از توش رد میشد (متوجه هستید پزشک، به خلاف مملکت خودمان، در راهروها مریض نمی دیدی)، بالاخره موفق شدم، جلوی دو تا پزشک را که به سرعت جت نمیدویدند، بگیرم و سراغ اورژانسشان را گرفتم. یکی شان لبخندی تحویلم داد و گفت:" میخواین کسی را ملاقات کنین؟" در حالیکه کلی بهم برخورده بود – آخه از اون حال نزارم، چطور نمیتوانست تشخیص بدهد، که من خودم (دور از جون البته) مردنی ام؟! – گفتم: " نه خیر ! من خودم حالم بده! میخوام خودم را بستری کنم." دوتایی با شنیدن این حرف لبخندشون رو خوردند و راه را نشانم دادند. حالا باید پشت یک باجه شیشه ایی به سوالات خانم جوانی که اون تو نشسته بود، جواب میدادم . در حالیکه تقریبا دو تا میدیدمش به سوالات - توی اون حال من - بیربط خانومه مثل مذهب و آدرس محل کار و ... جواب دادم. بعد از 6 تا امضا، گفت منتظر بمونم تا دنبالم بیایند. خلاصه اینجوری شد، که وقتی به خودم اومدم دیدم، یک دکتر با یک خانم پرستار بالای سرم هستند و یک سرم هم به دستمه . الان که اومدم خونه و هنوز یک کمی گیج میزنم، به خودم میگم عجب شانسی آوردم که اون شش تا امضا را کردم ها! اگه نکرده بودم یا مثلا بهشون نگفته بودم که مذهبم چیه، لابد هنوز توی راهرو بیمارستان بودم! خب خدا رو شکر که همه چی به خیر گذشت و الان هم جز این چند دقیقه که خدمت شومام در همون آنجایی بسر میبرم، که به قول آقا دکتره، جای همه مریضاست یعنی توی رختخواب.

فرهنگ هزاران ساله

بهم میگه: " دیشب بهم از ریاض زنگ زدن، گفتن کسایی مثل تو را اگه پیدا کردم، جوون که اینجا توی رشته خودشون با ایده های نوشون مطرح میشن و موفقند، بهشون پیشنهادکار بدم، میخوایم بیان ریاض، مثلا بیان توی دانشگاه درس بدهند. امکانات هم ال و بل و ... من که رفتم ببین میتونی کسی را پیدا کنی، بهم خبر بده . باید عربی هم یک کم بلد باشند." کریستیان که دانمارکیه اتفاقا اونجا نشسته بهمون میگه : "خب بیگانه تو برو." لبخند میزنم و به شوخی می گویم: "این ها که استاد یا محقق زن نمی خواهند." در کمال حیرتم، جناب آقای روحان راشد عبدا... خیلی جدی سرش را تکان میدهد و میگوید:" بله، در مورد استاد که ما آنجا نمی توانیم استاد زن آن هم در این رشته بگیریم. ما کلا دو تا دانشگاه کاملا مجزا، یکی برای خانم ها یکی برای آقایون داریم . در مورد محقق هم که خانم ها هم بیشتر رشته هاشون انسانی یا مربوط به خانواده است ..." ادامه میدهد و از جامعه سنتی عربستان میگوید و اینکه غیرممکن است یک "زن" را برای چنین رشته های به عنوان صاحب نظر آنجا قبول کنند و ... دیگر گوش نمیدهم . معده ام آشوب شده است. برایم قبلش از بزرگی و عظمت دانشگاه ریاض کلی گفته بود و از اینکه چه امکاناتی در اختیار شان است. پوزخندی میزنم و میز را به بهانه شستن دستهایم ترک میکنم . حتی میلیاردها دلارهای نفت هم حماقت را نمی شوید. حتی اگر یک روز "زن" را هم آدم حساب کنند، هنوز انقدر احمق نشده ام که از چاله ایی که در آمده ام، به چاه بروم. اگر قرار باشد جایی بروم به خانه ام "ایران" برمیگردم، جایی که آنجا حداقل زنها صرفا برای رشته های آشپزی و بهداشت و اخلاق خانواده طبقه بندی نشده اند، وای به روزی که به نام مذهب و سنت از ما زنان و دختران ایرانی هم مترسکی در اسارت بسازند. لحظاتی بعد به خودم میخندم و میگویم: " از این هشدارت ممنونم روزگار ... یادم رفته بود، این آدما و اون فرهنگ عوض نمیشن ... حداقل به عمر من و شما که قد نمی ده، یک وقت خر نشیم".

وقتی آدم کف میکنه ...!

حدس بزنید، کی اومده؟ هیچی، خانوم و آقایی که شما باشین، این دوست عزیزمون، رئیس اعظم پرفسور بزرگ دانشمند فخیم آقای والا مقام روحان راشد عبدا... بازهم از ریاض تشریف آوردند. خلاصه اش کنم، بدبخت شدیم، رفت! همین را بگویم که الان دو تا ایپو بروفن ناب صورتی اصل، با دوتا لیوان قرص مولتی ویتامین جوشان بالا انداختم و از دست ایشون (عوارض مستقیم) و البته سر درد (عوارض جانبی ایشان فی الواقع غیر مستقیم) مجبور شدم، 3 ساعت زودتر از همیشه تعطیل کنم، راستش را بخواهید فرار کردم آمدم منزل . اما به ایشان انگار اقامت قبلی در بلاد آلی مان خوش گذشته و تصمیم گرفته اند از این به بعد بیشتر ما را به تشریف فرمائیشان مفتخر بفرمایند مثلا سالی یک بار ... حالا شاید یادتون باشه، که ما به چه مصیبتی همون مرتبه هم هواخوری فرستادیمشون!این مدت 10 روزی که اومدن حسابی همه چیز را به هم ریخته... طوریکه دیگه امروز کفرم داشت بالا می آمد. نمی دانم آیا این که در عربستان زندگی کرده و چون همه چیز آنجا در اختیارشان است اینطوری شده است یا اینکه این یک خصلت شرقی که ما شرقی ها هممون داریم ولی ما ایرونی ها شاید کمتر. توی این مدت مشغولیت اساسی ما برآورده کردن خرده فرمایشات است. مثلا اینکه لپ تاپشان کار نمیکند باید بدو با مرکز خدمات کامپیوتری تماس بگیریم، پریشب نه و نیم شب به تلفن دستی ام در خانه زنگ زده ( حالا انگار نه انگار که دارم، شام میخورم و منتظر یکی از دوستانم هم هستم، که هر لحظه بیاید و بسته ای را تحویل بدهد): بیگانه - از همون روز اول پسرخاله شد و من را به اسم کوچک صدا میزنه - اااا داری شام میخوری؟ ببین این پایه فلان چی در اومده حالا من چیکار کنم؟ ببین یه زنگ بزن من برات این نوشته هاشو بخونم ببین چیکارش کنم . (یک ربع بعد من پای تلفن با دهن کف کرده: در میزنن. من باید برم یه چی تحویل بگیرم. آقای روحان ...: اکی، برگشتی زنگ بزن. من: اهم، باشه... ساعت 10:15 من هنوز پای تلفن: من نمیدونم. واقعا نمی دونم چه جوری میشه پایه ... را درست کرد (به خدا، به پیغمبر، من که از اولش گفتم، مگه من پایه سازم به من زنگ میزنی بابا ؟) . اون با یک کمی تردید: آخه آلمانی نوشته ... من: ...! خلاصه 10:30 مکالمه تمام شد، با این شرط که اگه چیز به ذهنم رسید حتما حتما بهش زنگ بزنم و بگم چه جوری پایه رو جا بزنه.


یه چشمه دیگه:

خب، ما اینجا مثل ایران که آبدارچی اینها نداریم، هر کی چایی یا قهوه بخواد، خودش برای خودش میاره و سریع با امکاناتی که توی دفتر داریم، برای خودش درست میکنه یا اینکه از اتومات پایین دم در ورودی میخره. حتی اگه مهمان هم داشته باشید، به ندرت با چایی قهوه ایی ازش پذیرائی میکنید. من اما، هنوز خصلت شرقی ام را دارم، که اگه کسی به دیدنم بیاد (هر کسی نه ها!) براش چایی یا قهوه درست میکنم و بیسکویت هایی که معمولا توی کشوی میزم دارم، بهش تعارف میکنم. آقای روحان راشد ... هم که با بدجنسی آلکس و توماس به طور موقتی هم اتاقی بنده شده است، در این مدت دو سه دفعه به صرف قهوه دعوت کردم، امروز در حالیکه حالم هم خوب نبود و از دستور های پیاپی آقای عزیز هم کفرم بالا آمده بود و پشت کامپیوترم سعی میکردم، تمرکز کنم و مطلبی را تمام کنم، دوست عزیز منرا صدا کردند که من قهوه میخوام، برو برام قهوه درست کن. یک لحظه حیرت کردم و میخواستم یک چیزی بگم یا اصلا به روی مبارک نیاورم، اما بعد دلم باز سوخت گفتم مهمونه حالا ولش کن . ولی فکر کنم ممکنه واقعا دفعه دیگه که از این دستورهای رئیس مابانه بده، دست کم یه تکه بهش بندازم. اگه پیشنهادی دارین، لطفا به زبان های انگلیسی، عربی یا ایتالیایی (این ها رو بلده) در قسمت نظرات بنویسید. حتی الامکان بدون اهانت خوب بعضی از جاهای شنونده را بسوزاند ( سوختگی درجه 2 تا 1 کافیه، درجه سه دیگه، ممکنه آمبولانس لازم بشه) قبلا از همکاریتان صمیمانه تشکر میکنم. مخلص شما در حال حاضر به همراه دیگر همکاران ژرمن، کنیز سیاه غربتی!

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 4شنبه 21 آبان

بیگانه خانم دختر شجاع

هر وقت دلم براش تنگ میشه یا اینکه دلم گرفته، باهمه کار و بار و گرفتاریام و همه بیعلاقگی ام به پرسه زدن در فروشگاهها - خب، کتاب فروشی و لوازم کامپیوتر را قلم بگیریم - راه میافتم، میرم مغازه و بوتیک ها ... انقدر میگردم، این سایز های عجیب غریب رو که هر کدومشون مال یک ور دنیان جمع و ضرب و تفریق میکنم، موجودی خودم را هم همینطور، تا اینکه بالاخره یک چیز خوب پیدا میکنم، که چشمم را میگیره و میدونم که اونم خوشش میاد. انوقت براش میخرم. میام خونه چمدون مخصوصم را باز میکنم، یک بار دیگه همه چیز هایی که توی دلتنگی های قبلیم براش گرفته بودم، مرور میکنم، یک کمی زمان را پشت چمدان باز شده گم میکنم - اگه یکی آن پشت ایستاده باشه و گوشش را خوب تیز کنه ، احتمالا صدای نفس عمیقی را میشنوه - بعدش یهو به خودم میام و خرید جدیدم را توش میگذارم. در چمدان را میبندم و دوباره را با هر سختی که هست، بالای کمد میگذارمش. این مرتبه که در چمدون را میخواستم ببندم، بسته نمیشد. از بس که چیز میز توش چپانده بودم. اگه الان جلوم بود، بهش میگفتم: "ببین دیگه وقتشه باز بیایی، آخه چمدون مخصوصم بازهم پرشده. باید بیایی تا خالیش کنی. بدون جای خالی توی چمدون، دلتنگی هامو کجا بشمرم؟ باید بیایی، میفهمی؟" اما نمیخوام بهش بگم، آخه من دختر شجاعی هستم . من رو که میشناسید ، همون بیگانه خانم شمام و هیچ چیزی نمی تونه من رو از پا در بیاره. یک چمدونه دیگه میخرم. آره، دفعه دیگه یک چمدون مخصوص دیگه میخرم.

به همین سادگی 2

زاینکه ناراحت شدین متاسفم. از اینکه همدری کردین ممنونم. آدم اما به همه چیز خوشبختانه یا بدبختانه عادت میکنه، حتی به سایه شوم مرگ ... بهش زنگ زدم. اما نشد که باهاش حرف بزنم. از اونی که فکر میکردم بدتره . یک کلیه اش از کار افتاده و توی مغزش هم غده است، غیر از اون سرطان استخوان که فعلا به دستش زده است. وقتی با همسرش صحبت میکردم، بهم گفت که باید زودتر یک تصمیمی بگیرند و فورا با درمان شروع کنند. برایش دعا میکنم. شما هم اگر کمی به سرنوشت یک نفر که توی عمرش واقعا به خیلی ها کمک کرده و آزارش به هیچکس نرسیده علاقه دارید، از همه مهمتر به خاطر سه بچه ای که یکیشون هنوز حتی دبستان را شروع نکرده، دعا کنید.

درسهایی هست، که زندگی به آدم میده و یکی از این مهمترین درس ها اینه که توی "لحظه اکنون" زندگی کنه و قدر همه لحظه ها و از همه مهمترهمه اونهایی که اطرافش هستند بدونه . قدر خوشبختیهایی که داره و قدر ... واقعا اونی که میگفت از تنگی کفشم مینالیدم، کسی را دیدم که پا نداشت، همه چیز را در یک جمله بیان کرده ... بگذریم آدمیزاد به امید زنده است و از همه مهمتر اینکه گاهی هم معجزه اتفاق میافته و من به معجزه معتقدم، حتی بالاتر از معجزه خدا به معجزه قدرت بشر ...

Gerade in der grössten Verzweiflung
,hast du die Chance
dein wahres Selbst zu finden.
,Genauso wie Träume lebendig werden
,wenn du am wenigsten damit rechnest
wird es mit den Antworten auf jene
,Fragen sein
.die du nicht lösen kannst
Folge deinem Instinkt
,wie einem Pfad der Weisheit
und lass Hoffnung
.deine Ängste vertreiben


پیوست: خوش ندارم اینجا رو بکنم غردونی یا ناله خونه، دلم اما خیلی گرفته بود ... از پست بعد به روال همیشگی ادامه میدهم.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ شنبه 9 آبان

به همین سادگی 1

با هم بزرگ شدیم. مثل خواهر بزرگترمه . شاگرد اول مدرسه شان بود، عاشق این بود که وکیل بشه، اما توی گزینش کنکور ردش کردن، گفتن پدرت فلانیه . مجبور شد بره . رفت . رفت ینگه دنیا. درس خواند . دوتا مدرک گرفت . 2 تا تابستون اومد . پای حرفهاش مینشستیم، برامون از ینگه دنیا میگفت. فقط از خوبیاش نمی گفت، مثل بعضیها که عارشون می آد بگویند، توی مک دونالد هم ظرف شستند، سر امتحان ها انقدر قرص خوردند، که بتونند کار کنند و درس بخونند، جوریکه بعد از 3 روز بیدار-خوابی توی ماشین قراضه شان، توی پار کینگ یه مرکز خرید بزرگ، حافظه شان را برای یک ساعت از دست بدهند، که کی هستند و کجا هستند. عارش نمی آمدکه برامون از گشنگی ها و سختی هایی که کشیده بگه ... زمان گذشت خودش شد ینگه دنیایی ما بزرگتر شدیم. اون هم. ازدواج کرد. یک دوقلو و یک کوچولو دیگه شدند سرمایه هایی زندگی پرتلاش خودش و همسرش. اگه بدونید یکی از یکی شیرین تر، کوچولو هه میخواد فارسی یاد بگیره . دو تا بزرگتر ها توی مدرسه و محله گاهی به خاطر عسل کوچولوی خوشگل مجبورند با پسرهای ینگه دنیایی سرشاخ شوند. وقتی عکساشون برام میفرسته وقتی پای تلفن برام ازشون تعریف میکنه نمیتونم نخندم. وقتی اینجا اومده بودم یک ماه بعد برام یک بسته بزرگ اومد. اون فرستاده بودم . جورابهای قرمزش هنوز توی کمدمند وقتی میپوشمشون پاهام گرم میشوند. سویشرت سرمه ای اش توی دفترمه هر وقت شبها یا روزهای تعطیل که تاسیسات گرمایی را خاموش میکنند و دفتر مثل یخچال میشه تنم میکنمش. خیلی وقتها موقع پوشیدنش لبخند میزنم و یاد حرفش میافتم که میگفت اون ژرمنستونی انقده سرده میچایی دختر این را دادم که یخرده گرم شی. شش روز پیش تولدش بود کارت دادم گفتم آخر این هفته زنگ میزنم. کارتمو دیده بود این رو از پیام بدرد نخور "your greetingcard is viewed" فهمیدم. 3 روز پیش شنیدم یه چیزی انگار اونجا به هم ریخته است. تحویل نگرفتم، دلیلی هم نداشت بگیرم. دیشب آخر شب یک نامه ، یک ای میل داشتم. پریروز رفته بود چک آپ. معاینه کرده بودنش . سرطان استخوان. دو کلمه، همه اش دو کلمه. باید دوباره معاینه اش کرده باشند . آزمایش و ... باید یک شب بیمارستان خوابیده باشه. دیروز رفته مرکز سرطان شناسی شهرشون ... . اونها هم باید ببینند و نظر بدهند. پدرش امروز از ایران پرواز میکنه. 3 روز گذشته. من دیشب آخر شب میل را با چشمانم وحشت زده ام دنبال کردم... میخواهم زنگ بزنم، اما باید از مرکز سرطان شناسی برگرده. کوچولو ها هنوز نمی دونند. باید زنگ بزنم . دستم که به گوشی میره دستام میلرزه. صدام؟ اونکه بدتر ... گونه هام پوستش رفته ... مال نمکه ... باید زنگ بزنم. اون جا ساعت چنده؟ برگشته؟ باید راجع به سرطان استخوان بخونم . با این سواد و اطلاعات پزشکی ام. باید زنگ بزنم. نمی دونم چی بگم . نمیدونم چه جوری پشت تلفن نشکنم خورد نشم وقتی کوچولوهه، عسل خانوم، گوشی را برداشت چه جوری ... خدا ... بعضی وقتها میمونم . چــررررررررررررا؟

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 5 شنبه 7 آبان

همه پرسی l خنده l غذای فوری فوتی

دستور طبخ یک غذای فوری فوتی، برای کسانی که سه روز غذای گرم و حسابی نخورده اند.

مواد لازم :
نگاه کنید ببینید چه چیزهایی در گنجه، یخچال، فریز، کابینت و... پیدا می شود. مواد قابل خوردن را روی میز بچینید و برانداز کنید (از من به شما نصیحت، با وجود این که این توصیه به دستور غذا مربوط نمی شود، اما دورریختنی ها را همین الان سوا کنید و توی سطل آشغال بریزید، کارفردایتان سبک تر می شود). آن مواد قابل خوردن که وقت زیادی برای پختن میبرد، مثل گوشت، بنشن و برنج و ... را بلافاصله به سرجایشان برگردانید. خب اینک – یعنی امیدوارم - روی میز یک سری سبزیجات و یکی دو عدد کنسرو روی میز خواهید داشت، مثل کلم بروکسل، هویج کنسرو لوبیا و... خب در این حالت هرکدام را که بیشتر مایل بودید، بردارید و در یک قابلمه مناسب مخلوط کنید (توی یخچال نگاه کنید شاید یک تکه پنیر یافتید آن را هم در قابلمه بیندازید، از من به شما نصیحت پنیر پیتزا یا گودا معجزه میکند در همه غذا ها مصرف کنید البته در قورمه سبزی یا خورش قیمه توصیه نمیشود). ادویه که حتما دارید. پودر سیر، فلفل، گرد غوره، ... هر چه دارید، توی قابلمه بریزید (اکیدا توصیه میشود، داخل قوطی را قبل از اینکه توی قابلمه خالی کنید، یک نگاهی بیندازید، زیرا مواردی دیده شده است، که آشپز پودر قهوه را به جای ادویه وارد مخلوط ترکیبی نموده و مجبور شده است، که همه محتویات را یک بار آب کشیده و بعد دوباره از اول شروع نماید. این امر نه تنها به فوری /فوتی بودن عملیات لطمه میزند بلکه ممکن است کمی به طعم غذای یک با آب کشیده شده لطمه بزند. بنابراین توجه بفرمایید!) خب اگر رب هم دم دست داشتید بد نیست که آن را اضافه نمایید. خب پای گازتان بایستید (اگر گازتان برقی بود اول یکی دو تا کلفت بار گازتان بکنید، در گرم شدن سریعتر صفحه فلزی بی تاثیر نیست! ) معجونتان دو تا قل زد بردارید. خب در حالیکه با لذت غذایتان را تناول میکنید وبلاگتان را بهنگام کنید . قبل از خواب مسواک یادتان نرود. آها یادم رفت اسم این غذا " فوری فوتی" با طعم لوبیا بود مال شما ممکن است با طعم ماهی تن بشود. نوش جان.

توضیح : این غذا از آنجهت که باید " فوری فوتی" باشد دیگر طرز تهیه و نحوه سرو ندارد همه اش را زیر یک قسمت مواد لازم برایتان خلاصه نمودیم. شاد باشید و سالم زندگی کنید!
بعد از تحریر: اگر یک وقتی هیچ خوردنی هم در در گنجه، یخچال، فریز، کابینت و... نبود. یا یک سر به مک دونالد (توی ایران به مش دونالد که همون سگ پز مدرن است) بزنید یا اینکه همین جوری آن لاین پیتزا جویی یا آتک را امتحان کنید.

****************

یک جا خوندم که خنده برای سلامتی خوبه و خوبه که آدم هر روزش را با خنده شروع کنه . از فردا صبح 2 دقیقه و سی ثانیه زیر لحاف بخندید، بعد زنگ ساعت شماطه دار را قطع کنید. برای اینکه بهتر بخندید، میتوانید چهره همسایه تان را راس ساعت 5:15 صبح به هنگام شنیدن صدای نخراشیده زنگ ساعتتان، که اینک 2 دقیقه و سی ثانیه بیشتر از قبل ونگ میزند، مجسم کنید، مسلما میتوانید بلند تر بخندید. روزهای تعطیل مثل شنبه یا یکشنبه میتوانید ساعت را روی 6 کوک کرده در عوض 5 دقیقه و سی ثانیه زیر لحاف بخندید. مطمئن باشید اگر درست در هنگام خروج از منزل توسط همسایه تان مجروح یا مرحوم نشوید روز بسیار زیبایی را خواهید داشت. فردا صبح همه با هم 2 دقیقه و سی ثانیه زیر لحاف میخندیم. الغرض شب بخیر.

****************
همه پرسی : یکی از من دعوت کرده یه جایی قبول کنم یا نکنم؟!

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 1 شنبه 3 آبان

کامپيوتر دیووانه | نروژی ها 3|از رنجی که میبریم

Part 2:
در اثر خاموش شدن ناگهانی سیستم (shotdown بد) حالا دیگه بعد از بالا آمدن سيستم هنوز به تصوير ويندوز نرسيده اين پيام ميآيد : error loading operating system عرض کنم که f8, f12 هم هيچ کمکی نکردند. در setup هارد شناخته میشود ولی بعد که با CD Boot بالا می آید و - با تنظیم حالت شناخته شدن CD - درایوهای مجازی میسازد خود هارد را نمیشناسد و حتی وقتی با دل خونین و پرحسرت تصمیم به فرمت و fdisk هم گرفتم باز هارد را نشناخت. استفاده از CD XP و فرمان R جهت recovery هم هيچ هم کمکی نکرد. اگه کسی پيشنهادی داره ممنون ميشوم بدونم. اين ها رو هم مخصوص مملی خان نوشتم شايد ایشان و یا یک‌دوست دیگر بتونند از راه دور این کامپیوتر چموش را بر سر عقل بیارن . اگّه ‌ اطلاعاتم زنده بشه . قول میدهم دو هفته هر روز یک‌ پست بنوسیم! خوبه؟
===========
Part 1:
متاسفانه کامپيوترم پريده ‌:( تا چند روزی که اوضاع درست بشه و يا يک هارد جديد بخرم و ردیفش کنم (ميترسم سوخته باشه... ) از نوشتن معذروم . فقط بگم خدا لعنت کنه اين XP را که هيچيش مثل آدم نيست.