بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست


وقتی عدو سبب خیر شود

مکان : یک اتاق بزرگ. یک میز بزرگ.

افراد دور میز:
دو جوان 23-24 ساله . بیگانه خانوم . آقای رئیس . آقای اشتاین هورنباخ (سیبل تاب دار و مثل آقای رئیس کراواتی و عصا قورت داده) .

موقعیت : رسمی/اداری

حرفهای رسمیمان تمام شده بود و من خدا خدا میکردم، دیگر تشریف ببریم و تا در اتاقم به کارهای اصلی و فرعی دیگر برسم. حالا حرف هی حرف می آورد و من هم به دلم صابون میزدم، که این دیگه آخریش بود و الان دیگر آقای رئیس بلند میشود و من هم جلدی میرم توی اتاقم. صحبت اما هی ادامه پیدا کرد، منهم که حوصله ام دیگر سر رفته بود، حواسم پرت شد. وقتی به خودم آمدم، دیدم که یکی از دو جوانک (به هر حال از پنج سال اختلاف سن به بالا استفاده از کاف تصغیر مجازمیباشد، حالا مهم هم نیست، شما چند سالتونه! مهم فقط اینه که شما بزرگتره باشین!) بعلله شروع کرده یک جوک بامزه تعریف کنه: " خب یک ژاپنی یه چینی و یه یهودی ..." اولش بد نبود، اما بعدش ... بگذریم، جوکه از آن با تربیتی های مردونه بالای 18 سال شد. بعدشهم که دید همه جو گیر شدند و هیچکس نخندید (منکه فکر کنم، یک کم رنگ و رویم رفته بود یا چه میدونم قرمز شده بودم) ، 2 زاریش افتاد که:" اووووووووپس! فکر کنم تعریفش جلوی یک خانم درست نبود!" بازهم هیچکس هیچ چیزی نگفت. یکهو آقای رئیس یادش افتاد که یک تلفن خیلی فوری دارد و آقای اشتاین هم باید تا قبل از بسته شدن پستخانه حتما یک بسته را شخصا تحویل میگرفت. نمیدونید چی کشیدم، تا اینکه به اتاقم رسیدم. در اتاقم را محکم بستم، پشت میزم نشسته ننشسته، از خنده منفجر شدم. عجب جوک باحالی بود! یادم باشه، این جوانک را دوباره گیر بیاورم، با تهدید هم که شده، مجبورش کنم چند از این جوک ها برایم تعریف کنه، دفعه بعد جلسه مان طول کشید، خودم تعریف کنم!!!

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 5 شنبه 29 مهر

مردی با دست های کثیف

چند روزی بود که آقای رئیس با اون هیبت، کت شلوار تیره رنگ، کراوات و ظاهر موقرش، با دستهایی ترک خورده و سیاه سرکار می آمد . دستهایی قاچ خورده و قهوه ایی حکایت از کار سخت و یدی داشتند. اما یه جورایی هم فکر میکردی، انگار روزی 20 کیلو بادمجون پوست کنده است. یک کمی کنجکاو شده بودم و بخصوص صبح زود، وقتی دوباره با دستهای زمختش ظاهر میشد، مجبور بودم، لبخندی را که هی بیهوا روی لبم ظاهر میشد، یه جورایی رفع و رجوع کنم. بعدا فهمیدم که این قضیه نه فقط برای من، بلکه برای بقیه هم سووال شده بود. البته ما هیچکدام راجع به آن حرفی نمی زدیم. 3-4 روز پیش، آقای رئیس با لبخند و یک کیسه وارد اتاق شد و بعد از سلام علیک همیشگی کیسه را روی میز وسط اتاق من و آلکس گذاشت و با لبخند گفت: "این گردوها را از حیاط خانه آورده ام، اگر دوست داشته باشید میتوانید از خودتان پذیرایی کنید." من یک کمی جاخورده ام: "ااا ... ، خیلی ممنون اما لزومی نداشت که ..." پرید وسط حرفم : " باید به هر حال گردوها را میکندیم ، مجبور بودیم..." . یهو دو زاری ام افتاد، که بععععله این ایام آقای رئیس مشغول چه کاری بوده اند. البته بعدا متوجه شدم، آلکس خان فضول، یک کاره از آقای رئیس پرسیده بود که شما چی کار میکنید، دستهایتان اینجوری شده است. ایشان هم ماجرای درخت گردو را تعریف کرده بود، به هر حال این سووال باعث شد، که ما در حال حاضر دو تا سینی گنده گردو داشته باشیم. غروب ها که همه میروند و من در دفترم تنها هستم و گشنگی مانع کار کردن درست و حسابی میشود، گردو ها را برمی دارم و سعی میکنم با پاشنه کفشم بشکنمشان و قار و قور شکم بی صاحاب را یک کمی بخوابانم. از همه با نمک تر دویدن من توی دفتر دنبال گردوهایی است، که از زیر پایم در می روند و زیر گنجه ها و قفسه پرونده ها پنهان میشوند . شب هم قبل از رفتن، آثار و بقایای پوست گردوها را با جارو دستی - که اخیرا در اتاق توماس کشف کرد ه ام - رفت و روب میکنم .. بگذریم ورزش خوبی است، اگر شما هم مثل من در اتاق کارتان تنها بودید و گشنه تان بود وووو ... حتما این کار را بکنید. اگر بدانید چه حالی میدهد، تشخص مشخص را کنار بگذارید، اگر کت شلوار یا کت دامن برتن دارید، ترجیحا کتتان را روی پشتی صندلیتان آویزان کنید و بی محابا، مثل مثلا یک موش دنبال گردوها بدوید. فقط یادتان باشد، اگر همکاران طبقه پایینیتان (بویژه زیر اتاقتان) هنوز نرفته بودند (از پشت پنجره ببینید، آیا اتومبیلشان در پارکینگ هست یا خیر) ، برای شکستن گردوها به اتاق منشی یا همکاران دیگر بروید، تاصدا های دویدن وگرومپ گرومپ کوبیدن پاشنه یک کفش روی زمین، برای همکاران طبقه پایینی تولید سووال نکند. آخر ممکن است، یهو بالا بیایند که ببینند، چه اتفاق عجیب غریبی در ساختمان خاموش و نیمه تاریک در حال رخ دادن است ... و اونوقت... بگذریم، بقیه اش را تعریف نکنم، بهتر است!!!

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 1 شنبه 25 مهر

کاش یک بنـا بودم| یک سووال

بعضی وقتها آرزو میکنم بنا بودم. چرا بنا؟ برای اینکه وقتی خونه میایی به خودت میگی بببببببه امروز 7 تا دیوار چیندم (چیدم) بالا! 2 تا اطاق تمام کردم! یک وانت آجر را خودم یک تنه چیندم (چیدم) با 5 تا پاکت سیمان. بعد پاهاتو دراز میکنی، خودتو برای عیالت لوس می کنی، استکان چای را روی زمین میگذاری ، ابروهاتو بالا می دی که: زن، یکی دیگه بریز! نمی بینی، امروز چقده کار کردم. عیال گرامی هم به یک وانت آجر فکر میکنه و بدو برات چایی دوم و سوم را بعد از شام چرب و چیلی که برات آماده کرد بود و استکان چای اولیه میاره. حالا بماند که این فکر و خیالات یک کمی تناقضات داره (مثلا من اگر بنا میشدم، لابد هنوز همون بیگانه خانومی که هستم میموندم و لابد عیال هم نداشتم، که برام چایی بریزه). الغرض منظور این بود که اگه بنا بودم، میتونستم حجم یک عالمه کاری که امروز مثلا کردم، خیلی ساده با یک وانت آجر و 5 تا کیسه سیمان اندازه بزنم و کلی هم پز بدهم. اما حالا که از زور خستگی 18 ساعت کار نمی تونم حتی دو کلمه حرف حسابی بنویسم، چی میتونم بگم؟ پز بدهم، بگم یک وجب کار کردم؟ یا بگم 334 کیلو بایت؟ مسخره نیست؟

*****

الان خوابم گرفته و باید در اصل برم پی کارم! ببینم اگر ناگهان متوجه بشوید که با رایانه محل کارتان به زبان آلمانی و با رایانه خانه تان به زبان مادری حرف می زنید نشانه چیه؟ چی شما با رایانه تان حرف نمی زنید؟ عجب!

*****
پیوست: خب به وظیفه انتقال خبر بد عمل شد، ولی عجب کار سختی بود.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 5 شنبه 23 مهر

کنسرت | قاصد

راستش را بخواهید الان تنها کاری ام که نمی آید وبلاگ نوشتنه ولی چون فکر و خیالم یک کم پریشان است گفتم یک بنویسم شاید یک کمی خلقم سر جایش آمد.

از کنسرت براتون بگم، که عالی وجای همگی تان خیلی خالی بود. دیدن اون همه ایرونی چیز دیگری بود. حس قشنگی بود، که قابل وصف نیست. دیدن خواننده هایی که با ترانه هاشون بزرگ شدی، خندیدی، اشک ریختی، عاشق شدی، گریه کردی ... شازده خانوم (ستار)، گل سنگم (ستار)، دیوونه (منصور) ، میترسم (مهستی) و دهها ترانه دیگه ... امیدوارم که شما هم اگر تا حالا از نزدیک تجربه اش نکردید، به زودی امکانش براتون پیش بیاد و اگر هم که کردید دوباره تجربه اش کنید و همان لذتی را ببرید که من بردم. از همه با نمک تر چند تا آلمانی ای بود که با نهایت جدیت و شدت و حدت سعی میکردند قر بدهند (البته سعی میکردند). هیچ کسی هم به دعوت من جواب نداد خلاصه دیدار وبلاگی هم هیچی شد. به هر حال در مجموع حس خیلی خوبی بود هر چندخیلی دلتنگ شدم خیلی ... شاید همین حس بود که این دو روزه خدمتتون عرض کنم چپ کردم و امروز هم حالم بد بود طوریکه مجبور شدم سرظهر علیرغم یک عالم کار جورواجور فلنگ را ببندم و جای شما خالی نباشد در خانه ولو شوم. الان کمی بهبودی حاصل شده است. اما کماکان ای ی ی، ریپ میزنم. از آن بدتر این است، که باید تا نیم ساعت دیگر به یک عزیزی خبر بدی بدهم، که بیشتر پریشانم کرده است، البته خبر مثلا دور از جون شما درد و بلایی نیست یا بدتر از آن... اما در هر حال خبری است، که یکی دو سال برنامه ریزی را برباد میدهد. نمی دانم، چه طور این خبر را بدهم که از یک طرف نازنین دوستم خیلی ناامید نشود و از طرف دیگر واقعیت را درک کند. حالا من شده ام قاصدیک خبر بد، از صبح که با آن خانم مسوول آلمانی پای تلفن کل کل کردم و پاسخ منفی قطعی را دریافت کردم، حسابی دستپاچه و ناراحتم. توماس همکارم که ناراحتی و پریشانی من را میدید، مرا دلداری میداد و میگفت، ناراحت نباش تقصیر تو که نیست. البته دست آخر هم نیشخندی تحویلم داد و گفت:"البته در زمان های قدیم، آورنده اخبار بد را گردن میزدند!" ناگفته نماند، که من فقط یک قاصدم وصرفا چون یک کمی بهتر میتوانستم قضیه را تشریح کنم، به جریانات وصل شدم. از طرفی متاسفم، چون میدانم که این ماجرا چقدر تکان دهنده و مایوس کننده خواهد بود. از ناراحتی معد ه ام درد گرفته است و آرزو میکردم، میتوانستم اصلا هیچ نگویم. ولی نمیشود... باید بروم خبر بدهم . میروم تلفن بزنم برایم دعا کنید، نه برای دوستم دعا کنید.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 2 شنبه 20 مهر

پرید ... | دیدار وبلاگی

خب این هم از رایانه بنده ... همه اطلاعات دود شد و رفت . فقط خوبی اش این بود که هارد نسوخته بود. با این وضع که همه چیز کمکی در رایانه بنده شیر توشیر است، نوشتن وبلاگ فارسی، بفهمی نفهمی دردسرهایی دارد، که نگو و نپرس. بگذریم ...
ببینم هیچ کدام از شما پارسی گویان ژرمنی نشین وبلاگ خوان وبلاگ نویس، امروزتصادفا به کنسرتی که در فرانکفورت برگزار میشود، نمیروید؟ شاید من هم به سرم زد و در آنجا حضور بهم رساندم. ببینم میشود خلاصه از توی کنسرت، یک قرار وبلاگی در بیاوریم؟ شاید بدین ترتیب توفیق نصیب من یا شما بشود (البته بستگی به شخصش دارد!)، هم را ببینیم. خلاصه، شاید وسوسه شدیم و از بیگانگی در اومدیم!

آها کدوم کنسرت ؟ همون که قرار است ستار مهستی و منصور و ... هم در آن حضور بهم برسانند.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ شنبه 18 مهر

کامپيوتر دیووانه | نروژی ها 3|از رنجی که میبریم

Part 2:
در اثر خاموش شدن ناگهانی سیستم (shotdown بد) حالا دیگه بعد از بالا آمدن سيستم هنوز به تصوير ويندوز نرسيده اين پيام ميآيد : error loading operating system عرض کنم که f8, f12 هم هيچ کمکی نکردند. در setup هارد شناخته میشود ولی بعد که با CD Boot بالا می آید و - با تنظیم حالت شناخته شدن CD - درایوهای مجازی میسازد خود هارد را نمیشناسد و حتی وقتی با دل خونین و پرحسرت تصمیم به فرمت و fdisk هم گرفتم باز هارد را نشناخت. استفاده از CD XP و فرمان R جهت recovery هم هيچ هم کمکی نکرد. اگه کسی پيشنهادی داره ممنون ميشوم بدونم. اين ها رو هم مخصوص مملی خان نوشتم شايد ایشان و یا یک‌دوست دیگر بتونند از راه دور این کامپیوتر چموش را بر سر عقل بیارن . اگّه ‌ اطلاعاتم زنده بشه . قول میدهم دو هفته هر روز یک‌ پست بنوسیم! خوبه؟
===========
Part 1:
متاسفانه کامپيوترم پريده ‌:( تا چند روزی که اوضاع درست بشه و يا يک هارد جديد بخرم و ردیفش کنم (ميترسم سوخته باشه... ) از نوشتن معذروم . فقط بگم خدا لعنت کنه اين XP را که هيچيش مثل آدم نيست.

لینک دائم

نروژی ها 3|از رنجی که میبریم


ایرانی| کرد| نروژِی ؟!

میدانید، من سعی میکنم ، آدم معتصبی نباشم . میکوشم، تا هنگامیکه آدمها حقی از کسی نمیخورند و به کسی ستمی نمیکنند، همانگونه که هستند، آنها را بپذیرم . ولی این انگیزه ایی نمی شود، هنگامیکه چیزی را میبینم، که به نظرم خیلی با ارزشهای معمولی، آدمهای معمولی نمی خواند ،غمگین نشوم. اصولا تشخیص اینکه چه چیز خوب و چه چیز بد است، خیلی سخت است . برای همین می کوشم، درباره آدمها قضاوت نکنم. هیچ کس "خوب مطلق" یا "بد مطلق" نیست و همینگونه هم هیچ "ارزشی" جاودانی و ابدی نیست. برای نمونه همین مسئله "ایرانی بودن" که برخی از دوستان در نظرخواهی مطلب "نروژِی ها 2" نظراتشان را درباره اش نوشتند. ببینید، برای نمونه من اگر "زن" هستم، خب "زنم" . این چیزی است، که نمی توانم (در حالت عادی و معمولی، وگرنه کار نشد که ندارد!) عوضش کنم. خوب بودن یا بد بودنش اما، بحث دیگری است. ایرانی بودن هم همینگونه است، گیرم که روزی مثل خیلی از ایرانیان دیگر تابعیت کشور دومی را پذیرفتم، چیزی که"اما" نمی توانم انکار کنم (و تحت هیچ شرایطی هم نخواهم کرد) ، این است که از ایران آمده ام. پدرم، مادرم، پدر پدر پدر پدرانم و مادر مادر مادرانم و ... همه از آن دور و بر آمده اند و ایرانی بوده اند. بگذریم اینکه آیا "خاک" و "سرزمین" مسئله مهمی است یا نه، این برای خودش داستان دیگری است. اینکه ایرانی ها خوب یا بد بودند و یا هستند، هم همینطور سخن دیگری است. امروزه اهل سرزمینی بودن، تعریف ثابتی ندارد و بیشتر یک مفهوم قرار دادی است. ایرانی بودن هم مفاهیم گوناگونی را منتقل میکند، که هیچکدام هم با هم در تضاد نیستند. کشور "ایران" هم گذشته از مفاهیم جغرافیایی امروز خود – همانند خیلی از سرزمین های دیگر جهان – مجموعه بزرگ و متفاوتی از تاریخ، فرهنگ و اقوام و زبانها را در برمیگیرد.

ایران را میتوان بارها و هر بار نوعی دیگر تعریف کرد :

1. محدوده جغرافیایی که ایران در دوره هایی گوناگون تاریخی داشته است (ایران همیشه به شکل یک سرزمین یکپارچه و با حکومتی مرکزی وجود نداشته است، هرچنداین دوره ها کوتاه بودند) .
2. محدوده جغرافیایی ایران معاصر.
3. سرزمین آریای ها.
4. بر اساس داستانها و افسانه ها فرزندان ایرج (داستان توران زمین و ایران زمین و ...)
و ...

نام سرزمین ایران، اما هرگز به خودی خود نه طرفدار و نه ضد، تعریفهای قومی مثل لر، کرد، گیلک و ... بوده است. در واقع نه ارزشهای قومی، نه زبان و نه مذهب پایه تشکیل و بعدها تعریف عرفی یا قراردادی این مرزوبوم شدند. "سزرمین پارسی" یا آنطور که در مغرب زمین از آغاز "تاریخ نگاری" یعنی از زمان هرودت و پلوتارک، یا از زبان تورات و انجیل تا اوائل قرن گذشته مرسوم بود: Persis (latin), Persian (English), یا Persien (German) در سرزمین ایران و میان ساکنین آن یعنی ایرانیان کاربرد و معنایی نداشت. این واژه "ایران" بود، که مردمان این مرزوبوم از مدتها قبل نامش را برای سرزمینشان در متون باستانی، شعرهای پهلوانی و همینگونه به روایت سفرنامه های مسافران خارجی، به کار میبردند.

واژه ایی که خود نیز به خودی خود چنانکه گفته شد، هیچ مفهوم قومی زبانی یا مذهبی نداشت ( آریایی بودن، ناقض هویت هیچیک از اقوام کنونی کشورمان نیست. بلوچ ها، کردها، لر ها، آذری ها و ... هم همه در نهایت مشمول این مفهوم میشوند). گیریم که، مثلا اعراب ساکن جنوب شرقی ایران بگویند، که ما آریایی نیستیم (چیزی که البته "ارزش یا ضد ارزش" بودنش جای بحث دارد و اگر هم که ارزش باشد، کمتر کسی میتواند ادعا کند، که واقعا و کاملا آریایی است)؛ بسیاری از سرزمین های دنیا امروز نامی را بر خود دارند، که فقط معرف بخشی از اقوام آن سرزمین است، ولی این نام صرفا یک قرارداد است. مثلا انگلستان یعنی سرزمین انگلوساکسن ها یا آلمان یعنی سزرمین آلمانها به زبانی دیگر سرزمین ژرمن ها و به زبان خودشان سرزمین دویچ ها که هر کدام از این اسامی فقط بخشی از اقوام اولیه این دو سرزمین را تعریف میکند.در حالیکه مثلا در آلمان اقوام مختلفی زندگی میکنند، در مدت اقامتم در سرزمینشان با برخی از آنها برخورد داشته ام. آنها با هم متفاوتند، آداب و رسوم مختلفی دارند، حتی گاهی گویش (لهجه) و گاه زبان خودشان را دارند. دقیقا مثل ما شوخی ها و اصطلاحات خودشان را برای همدیگر و ساکنین مختلف سرزمینشان دارند .

مردم جنوبغرب آلمان، برای نمونه اهالی سارلند و فالز، با شمالشرق و شرق آن، برای نمونه ساکسن ها، در حالت کلی و عام بسیار متفاوتند. گاهی این تفاوت ها را موقعیت های جغرافیایی و طبیعی آنچنان که در مورد مردم راین لند (Rheinländer) مصداق دارد، رقم میزنند. گاهی نژاد و تیره باعث این تفاوت هاست، آنچنان که در مورد شوابها (Schwaben) که به روایتی ریشه نژاد Aléman هستند، صدق میکند. گاهی نیز این هردو مسئله، یعنی قوم و جغرافیا، مثل مردم منطقه بایرن (Bayern) ، بانی و منشا تفاوت های فیمابین میشوند . تعلق داشتن به هیچ کدام از آنها نه "ارزش" و نه "ضد ارزش" است. "هرگز" از هیچ کدام از این اقوام آلمانی نشنیدم، که بگویند ما آلمانی (ژرمن|دویچ) نیستیم و یا اینکه مایل نیستیم، تابع حکومت مرکزی باشیم (البته همانطور که حتما میدانید، آلمان به صورت فدرال اداره میشود و هر ایالتی تا حدی در امور خود اختیارتی دارد). هر یک از مناطق یا اقوام "آلمانی" فرهنگ خود و زبان خودشان را دارند، که همه هموطنانشان نیز به آنها احترام میگذارند. در نهایت آنها همگی خود را "آلمانی" میدانند و در مدرسه نیز زبان "آلمانی ای" را یاد میگیرند، که به نام "هوخ دویچ" (Hoch Deutsch) شناخته میشود و در آلمان بیشتر در منطقه "هانوفر" گویش میشود، تا بتوانند با هم ارتباط برقرار کنند و همواره یک زبان رسمی مشترک داشته باشند. این میان هستند بسیاری از موسسات یا مراکز گوناگون ، که درباره گویشها، زبانهای محلی، فرهنگها و مذاهب مختلف تحقیق میکنند، کتاب منتشر و یا دایره المعارفها و لغتنامه های خاص آن زبان و فرهنگ را تالیف میکنند. صدها بلکه هزارها انجمن های خودجوش و مردمی وجود دارند، که به این مسائل و موضوعات میپردازند. اینها اما غالبا فعالیتهایی است، که در هر منطقه از سوی مقامات مسوول یا سرمایه گذاران علاقه مند بخش خصوصی حمایت میشود و حکومت مرکزی هم دخالت مشخصی در آن ندارد، به جز در مواردی که خطر انقراض یک گویش یک فرهنگ یا قوم میرود، در آنصورت حمایتهای ویژه ایی از سوی حکومت مرکزی تصویب و درنظر گرفته میشوند. علیرغم همه این تفاوتها، هیچ گروهی خود را جدا از "آلمان" و به عبارتی "غیر آلمانی" نمی داند. اگر یک آلمانی را مثلا در مکزیکوسیتی ببینی و بپرسی شما کجایی هستید، نمیگوید مثلا من ساکسن یا پروس هستم . بلکه میگوید من آلمانی|ژرمن|دویچ هستم (بستگی دارد به چه زبانی این کلمه را ادا میکند، انگلیسی ، آلمانی یا فرانسه و ...) . حتی اگر چنانکه گفتم مثلا کلمه آلمان (Aléman) در واقع فقط ریشه نژاد فعلی شواب یا اقوام اولیه آنها (Sueben) را در بر بگیرد. جالب اینجاست که کلمه ژرمن (German) بار تاکیدی بیشتری برروی یک قوم دیگر از اقوام فعلی آلمان دارد. ممکن است، شما کنجکاو باشید و از آشنای ژرمنتان بپرسید خب کجای آلمان؟ و او برای شما کمی از منطقه ایی که می آید، تعریف کند و از اصل و نسبش بگوید. اما غیر از آن تقسیم بندی های گروهی یا قومی در هویت کلی او به عنوان یک فرد هیچ نقش مهمی را بازی نمیکنند. او اول یک انسان، بعد یک اروپایی، بعد یک آلمانی و در نهایت شاید یک شواب|ساکس|فالزر|سارلندر و ... است .

چیزی که مرا در مورد رفتار و برخورد آن دخترک نروژی|ایرانی متاثر کرد – و بعد در قسمت نظر خواهی مطلب پیشینم دوست دیگر "کرد"من بانو همین واکنش به نظر من تاثر برانگیز را نشان داد – ، این نبود که او "کرد" بودنش را هویت خود میدانست، بلکه این بود که او سعی داشت، هویت بعدی و کلی تر خود را یعنی "ایرانی بودن" را به اعتبار زبان، فرهنگ و تاریخ خود انکار کند. در حالیکه من به هیچ وجه نمی فهمم این دو چگونه میتوانند، نافی و ناقض همدیگر و به عبارتی پله بالاتر یعنی سرزمین و ملیت (ایرانی بودن) باشند، گیرم که به دلایلی مدتی حقوق آنها – مثل خیلی های دیگر – به عنوان بخشی از یک جامعه مدنی نقض شده باشد.

من نمی فهمم، چرا مثلا مردم "بایرن" آلمان با همه گذشته تاریخی، زبان، فرهنگ، نژاد و حتی ثروتشان* و وجوه مشترک بسیارشان با مردم قسمتهایی از اطریش و سوئیس، می گویند، آلمانی هستیم و نمیخواهند مثلا از این سه منطقه یک "بایرن واحد" بسازند، اما یک "کرد ایران" مثل این دخترک نروژی| ایرانی یا بانو اینچنین واکنش نشان میدهند.

بر این باورم، که این واکنش ها را تنها و تنها در جهان سوم و دوم است، که می بینیم . این واکنش ها در بهترین حالت به بی تفاوتی ختم و در بدترین حالت، به خشم و نفرت از همدیگر یعنی اقوام و گروههای آن سرزمین منتهی میشود. روزی خواهد آمد، که جویهای خون به راه خواهد افتاد، مثل بوسنی و صربستان، مثل کشمیر، مثل رواندا ... این حرفها بوی خون میدهد. دلم نمیخواهد، به بدبختی های مردم سرزمینم خونریزی های دیگری مثل ماجراهای تلخ نسل کشی اضافه شود. ایران سرزمینی است، که به دلیل موقعیت جغرافیایی سهل الوصول اش، نیز موقعیت استراتژیک اش و "امروز" علاوه بر آنها به، دلیل ذخایر غنی اش، بارها مورد تهاجم یا دست اندازی قرار گرفته است، اما همیشه دوباره یکپارچه و مستقل ادامه داده است، حتی اگراین رنج سالها بر سینه مردمم سنگینی کرده است. ایران سزمینی است که همواره در کنار این مشکلات خارجی با خشم طبیعت، خشکسالیها، بی آبیها، قحطی، زلزله و ... دست و پنجه نرم کرده است و می کند. در طول تاریخ پر فراز و نشیب ایران زمین، سختی ها و نابرابری ها را نه فقط کردها کشیدند، که همه قوم ها و گروههای سرزمینم در آن سهیم بودند (در این سالهای نه چندان دور بهایی ها و زرتشتی ها را فراموش نکنیم، مخالفان سیاسی در بند را از یاد نبریم و یا مردم مرز نشین شرق کشورم، مثل شهرکوچک مرزی تایباد، یا ساکنین غرب سرزمین جنگ زده ام، قصر شیرین را، یا مردم به خاک و خون نشسته طبس، بوئین زهرا، منجیل، رودبار و بم را فراموش نکنیم. رنجی را که به نام "شریعت" به برخی از زنان سرزمینم رفت، کمبودها، بیکاری ها، اعتیاد، فقر و ... که جوانان شایسته سرزمینمان با آنها روبه رو بودند و هستند، هیچکدام را فراموش نکنیم). از این لفظ قوم یا گروه برای طبقه بندی مردم سرزمینم بیزارم. من هرگز مردم سرزمینم را شیعه|سنی...؛ مسلمان|آشوری|یهودی... ؛ کرد| لر|آذری|ترکمن و عرب و ... و حتی افغانی های سرزمینم را (که روزی مثل ما هویت ایرانی را بر خود داشتند و در این مورد بخصوص هنوز زبان مشترکی ما را به هم پیوند میدهد) جدا از هم و خودم حس نکردم، اما اینک به خاطر اندیشه ایی که تو دوست من و آن دختر ایرانی|نروژی|کرد به من منتقل کرده اید، مجبورم آن را به کار ببرم. اما این که با کمترین مشکل و سختی همه چیز را نفی کنیم و با داشتن یک هویت دوم (یک پاسپورت دوم؟!)، خودمان را فراموش کنیم، از تو می پرسم، آیا درست است ؟ آیا خودباختگی و از خود بیگانگی نیست؟

من نمی دانم . نه واقعا، چیزهایی که می دانم خیلی کم هستند. اماچیزی هست، که میدانم و با قلبم باور دارم، نمیدانم اما دقیقا چیست و چه نام دارد، اما من و تو را – حتی اگر تو نخواهی – به هم پیوند میدهد . آیا این "نام ایران" است؟ نمی دانم؟ واقعا نمی دانم . اما می دانم که تا "همــــیشه" ایرانی خواهم بود. و تو تا همیـــشــه به خانه من خوش آمدی، حتی اگر تو فصل مشترکی بین من و خودت (مثلا ایران) پیدا نکنی، بازهم هر وقت که بیایی، به خانه من خوش آمدی.

*سالهاست که بایرن یکی از ثروتمند ترین مناطق آلمان به حساب می آید.
** مطالب نقل شده اکثرا دارای منابع و ماخذ هستند که از ذکر آن صرفنظر شد در صورت نیاز قابل ارسال میباشد .
*** نقل نوشته با ذکر منبع بلامانع میباشد.
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ شنبه 4 مهر

نروژی ها ... 2

آخ امروز عجب بارونی می اومد تا مغز استخوانهایم خیس شد ولی با همه اینها من عاشق بارونم ... از گزارش هواشناسی که بگذریم، این نروژی ها هم بچه های خوبی هستند، خیالتان راحت راحت باشد، من مشکلی باهاشون ندارم. اما این بچه ژرمن ها هستند، که حسابی شیطونن و اهل هر فرقه ایی که بگویید و خلاصه هر از گاهی یک کارهایی عجیب غریب میکنند. یکیشان یک پسرک مو بلند با لباس های کم و بیش هیپی به عبارتی هم هپلی وار است. حاضر بودم شرط ببندم، از اون بچه شیطون و درس نخون های فرد اعلا است، وقتی معلمشون گفت که معدلش 20 هست ( آلمانی یک میشه) ، کم بود دو تا شاخ این هوا روی کله ام سبز بشود. وقتی هم که توی راهرو یک پسرک فسقلی دیگر را – که تا چند دقیقه قبلش توی اتاقم داشت با کامپیوتر مطلبی سرچ میکرد – سیگار کشان دیدم، دیگر کم مانده بود که پس بیافتم . فکر میکنم من برای سر و کله زدن با این بچه ها هنوز زیادی مدرسه ها و بچه مدرسه ای های خودمون را – که حتی داشتن یک روژ لب توی کیفمون جنایت بود – در کله و ضمیر ناخودآگاهم دارم. ولی خودمونیم ها ضمیر خودآگاهم هم زیاد توی کتش نمی ره، که یک بچه 15-16 ساله که هنوز 150 سانتیمتر هم قد نکشیده، مثل دودکش دود بیرون بدهد. با عرض معذرت از سیگاری های عزیز، نمی دونم شایدهم من زیادی پاستوریزه ام. نروژی ها هم بی آزاریشون – بعدا فهمیدم – حکمتی داشت، مخصوصا سر به زیر تر هایشان را و به خصوص دخترخانمها را آورده بودند. گویا مرتبه قبلی آقا پسر ها در شب نشین ها کمی زیادی آشامیده بودند و خلاصه ... بگذریم. القصه، نمی دانم آیا باورتان میشود، که چقدر خوشحال شدم، وقتی بهم گفتند یک دخترک ایرانی در میانشان هست؛ اما مطمئن هستم باورتان نمیشود، چقدر غمگین شدم، وقتی که دخترک ایرانی بودنش را رد کرد و گفت "کرد" است نه "ایرانی". نه، مطمئن هستم، شما نمی توانید، آن حس ریختن یک سطل آب یخ بر سرتان را ، در دمای 11 درجه یک روز سرد و بارانی یک شهر ژرمن حس کنید. نه نمی توانید ...
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ5 شنبه 2 مهر

نروژی ها ... 1

يک پروژه با نمک به صورت يک کار فرهنگی هست، که قرار است چند روزی مشغولش بشوم. در واقع ربطی به کار من ندارد، ولی از آن جهت که یک کار مشترک ميان نو جوانان دو کشور اروپایی است، برای من جالب بود و پذیرفتم. يک گروه دانش آموزان نروژی به شهرما می آيند، که همگی از میان بهترين دانش آموزان شهرشان انتخاب شده اند و به همان تعداد دانش آموز از يک مدرسه به اصطلاح تيزهوشان آلمانی هم برگزیده شده اند، که با اين دانش آموزان نروژي يک پروژه مشترک را به سرانجام برسانند. هر چند که این پروژه ها از نظر علمی اصلا جدید نیستند، ولی برای این دانش آموزان بدیع و جالب خواهند بود. حالا قرار است، آنها را سه روز به مرکز تحقیقات ما بسپارند، که به همراه آنها يک کار پژوهشی در حوزه فعالیتمان انجام بدهيم، در واقع به آنها یاد بدهیم، که چگونه یک چنین کاری را انجام میدهند. آقای رییس هم يک کاره من را انتخاب کرد، که به این کار ها برسم و برنامه ها و موضوع پروژه را تعیین و آماده کنم. فعلا کارم در آمده است. ولی خوبیش این است که يک روزش را هم از صبح زود روی رودخانه رايين خواهیم بود و به گونه ایی عملی یکی از سمینارهایمان را برگـذار خواهیم کرد. یعنی یک قسمت رودخانه رايين را با کشتی طی ميکنيم، تا به سه موقعيت جغرافيايی که مورد نظرمان هست برسيم و در آنجا سمينارمان را ادمه بدهيم. خدا به داد برسد! مدت هاست که سرو کله زدن با دانش آموزان را فراموش کردم (از وقتی از مدرسه در آمدم) حالا دیگر سرو کله زدن با فرنگي های دبيرستانی بماند! آنها که همينجوری آدم را درسته قورت ميدهند: "يک مدرسه پشت محل کارمان است، که اين بچه ها - بچه که چه عرض کنم: بچه غول ها - با موتور سيکلت های آنچنانیشان مرتب در حال آمدوشد هستند و چند بار نزديک بود که من و همکاران را مصدوم کنند."

مختصر مفید اینکه موجودات عجیبی هستند، شاید هم ما از نظر آنها عجیب باشیم. به هر حال چاره ایی نیست ناچارند، که بنده را تحمل کنند و من هم آن ها را! از طرفی خيلی کنجکاوم که اين نروژی های خوشبخت را ببينم. می دونید چرا؟ برای اينکه کشور نروژ در آخرين آمار گيري رتبه اول را در هزينه ايی که دولت ها برای آموزش و پرورششان میکنند، به دست آورده است، در حاليکه آلمان رتبه يازدهم را دارد. خب به هر حال از ایران خودمان که خیلی جلوترند (ما چندم بودیم؟ فکر کنم یه جایی میان 100 یا 108 ام؟!)، خب به هر حال این هم برای خودش تجربه ای است. شاید یک روزی، یکی که توی کشور خودمون که کاره ایی بود، ازمون خواست که برای بچه های خودمون، یک چنین برنامه ایی را طراحی و پیاده کنیم. بگذارید اول روی این فرنگي ها تمرین کنیم، تا اون روز برسه ...!
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ4 شنبه 1 مهر