بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست English | Deutsch

******* *******


استادیوم 1
خواب آلود پشت دستگاه کامپیوتر وبلاگ مینویسم . امروز عجب هوای اینجا بود، عالی! جای شما هم خیلی خالی. همه چیزش، اندازه اندازه بود. کاش میشد، بیشتر اینجوری بود ... راستی دو تا بلیط مسابقه فوتبال به دستم رسیده است، هفته دیگه با اجازه شما به تماشای بوندس لیگا توی استادیوم شهرمان میروم. هر چند که علاقه شدیدی به تماشای فوتبال ندارم، ولی دیدن آن هم گاهی میچسبد. مخصوصا توی استادیوم و خب از آنجا که به عنوان یک دختر خانم هرگز در سرزمین پدریمان اجازه نداشتیم به استادیوم آزادی برویم و فوتبال نگاه کنیم (شنیدم تازگی آزاد شده، شده؟ البته با فحش های آبداری که آنجا می دهند گمان نکنم خیلی راغب باشم آنجا به استادیوم بروم)، رفتن به استادیوم عالم دیگری دارد. اوائل که به اینجا آمده بودم، یک بار به اتفاق توماس و خانمش که از طرفداران سرسخت تیم شهرمان که یک تیم بوندس لیگایی یعنی دسته اولی باشگاههای آلمان است، به استادیوم رفتم و کلی جای شما خالی ذوق کردم، اما این مرتبه خودم مسوولیت کامل را بر عهده دارم، و باید راه و چاه را پیدا کنم و مواطب باشم طرفداران تیم مقابل یک کتک حسابی مهمانمان نکنند! دوست نازنین همشهری ای که اونم از جنس دختران حواست، با خودم میبرم . خدا رحم کنه اگه بهش خط مط بیاف ته، پوستم را درسته میکنند. حال از همه اینها بگذریم، امیدوارم این دو تا دختر خانم حوشگل را در استادیوم ندزدند (برای خودم نوشابه باز کردم ها، چه میشود کرد حقیقتیست دیگه و نیازی به شکسته نفسی هم نیست دیگه ... ای بابا مثل اینکه 1 نوشابه دیگه هم باز کردم، شما به دل نگیرید)!با همه اینها فکر نکنید اینجا مسائل امنیتی را حسابی رعایت نمیکنند، خیلی هم میکنند، البته یک کمی هم بستگی به تیم مقابل و تماشاچیانش دارد، بعضی تیم ها و تماشاچیانشان خشن هستند و یک عالمه پلیس سبز پوش سر و کله اشان همه جا حتی توی شهر و خارج از استادیوم پیدا میشود. هفته پیش که توماس و همسرش به یک شهر دیگه رفته بودند تا بازی تیم شهرمان را ببینند، خودکار توماس را ازش گرفته بودند. آن دفعه هم که من به استادیوم شهرمان رفتم، دو تاصف درست حسابی دم ورودی ای که ما میخواستیم داخل شویم بود و دو تا پلیس از این پلیس های آلمانی با آن لباس های سبز بیریختشان همه را بازرسی بدنی میکردند (نمی شد لباس این پلیس های آلمان یک کمی خوشگل تر، مثلا مثل پلیس فرانسه بود؟ آخه این هم لباسه؟). یادم می آید، من که هنوز به اندازه کافی اخلاقیات مطهر و اسلامی وطنی در روحم یافت میشد، یک قدم عقب برداشتم، که: "ای بابا اگر یک برادر پلیس آلمانی ما را تفتیش بدنی بنماید، بی ناموسی میشود، حالا چه کنیم؟" اما دیدم این آلمانی ها از ما مسلمان تر هستند و یک عدد خواهر پلیس مسوول امور بازرسی خوهران فوتبال دوست بود. خلاصه من که کلا از این قسمت ماجرا و جزئیاتش خبر نداشتم، دلم را به دریا زدم ، جلو رفتم و خودم را به دست خواهر مارتینا اشمیت سپردم (فکر کنم روی سینه اش همچین اسمی بود). اون هم نامردی نکرد و در حین شروع بازرسی یک مرتبه آنچنان دستش را پس گردنم انداخت (یعنی یک جورایی به گردن من آویزان شد) ، که برای یک لحظه فکر کردم رسم است و اولش روبوسی می کنند! بگذریم بعد که بازرسی بدنی تمام شد، خانم پلیسه (ببخشید خواهر پلیسه) یک لبخند ملیحی زد و گفت: "چه عطر خوشبویی زدین، اسمش چیه؟" من هم که انتظار هر سووالی جز این یکی را داشتم و گفتم : "اااا نمی دونم!" (جواب از این احمقانه تر؟ آخه مگه میشه آدم ندونه چه عطری میزنه؟! البته بگذارین بهتون اعتراف کنم، حالا هم که هول نشدم اگه ازم بپرسین اسمش چی بود، نمی دونم! بابا، خب چیکار کنم، تلفظش سخته ... لوو...لی ی ...؟ نمیدونم یک چیزی توی همین مایه ها ... ولی بوش، به به! یک بوی خوبی داره! هنوزم یک کمی ازش مونده. خب سلیقه دم جنبانکمونه دیگه ... :) ) . هوووووم، راستی یادم باشه این دفعه که میرم استادیوم عطر نزنم ها ...

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 5 شنبه29 مرداد 1383

حواس پرتی 2
برای اینکه از نگرانی (خب بابا منظورم کنجکاویه) در بیایید براتون بگم که صبح اول وقت روز اول هفته یعنی امروز به بانک رفتم تا ماجرای گم شدن کارت را رسما اطلاع بدهم و ببینم اوضاع چطور است. اوایل که برای باز کردن حساب به این بانک آمده بودم، خانم نسبتا مسنی به نام لارا تروگر، که بعدا فهمیدم سمتی هم در شعبه دارد، توجه ام را جلب کرد. خانمی آرام، موقر و خوشرو بود ، موهای بلند مجعد و قرمزی هم داشت، که شاید هم به همین دلیل به خوبی در خاطر آدم می ماند. توجهی که بدون استثنا به همه مشتریان بانک نشان میداد، دقتی که در توجیه مسائل بانکی برای افراد مسن یا خارجی ها به خرج میداد، و در عین حال خوش خلقی اش برای من قابل تحسین بود. گاهی که به بانک میرفتم، اگر بر حسب تصادف او به کارم رسیدگی می کرد، با هم گپی میزدیم و من از دیدنش خوشحال میشدم. این طور شد که چند باری خارج از محیط بانک با هم دیدار کردیم و به عبارتی فارغ از مسایل اداری گپی کوتاه زدیم و هر دو کمی بیش از آنچه بانک اقتضا میکند با هم آشنا هستیم (لغت دوست را به کار نمی برم، هر چند که شاید چندان هم بیراه نباشد). خب در این جور مواقع طبعا داشتن یک آشنا مایه تسلی است، اما از قضا خانم لارا تروگر امروز مرخصی بود و کاغذهای رنگارنگ با یک سری پیغام ها و یادداشت های مختلف روی میزش به چشم میخورد، که به خبر از یک مرخصی طولانی تر از یک روز را میداد. بگذریم آقای مولر که برخلاف اکثر آلمانی ها یک سبیل کلفتی هم دارد و خیلی من را به یاد رییس آخرین شعبه بانک ملی که در آن حساب داشتم می اندازد، یک سری فرم و کاغذ به من داد که بخوانم و امضا کنم . خلاصه به کلی سوال های عجیب و غریب جواب داد و آقای مولر هم بعد از این که چند دقیقه ایی با کامپیوتر مرکزی کلنجار رفت به این نتیجه رسید که تا این لحطه به نظر نمی آید که اتفاقی افتاده باشد . به این ترتیب کارت مرا باطل کرد و برایم کارت جدیدی سفارش داد که فقط یک کمی هزینه و زمان (یک هفته) میبرد تا دوباره بتوانم مثل قبل از حسابم استفاده کنم. به هر حال با صرف یکی دو ساعت وقت یک کمی اوقات تلخی خودم از دست خودم به خیر گذشت. امروز مجبور شدم 2 ساعت و نیم دیرتر سر کارم بروم ، خوسبختانه به دلیل مسافرت آقای رییس چندان مهم نبود. به هر حال کارم را مثل هر روز شروع کردم . البته احتمالا میتوانید قیافه ما را مجسم کنید وقتی لای دومین کتابی که از روی میزم برداشتم کارت کذایی مفقود شده را پیدا کردم تنها کتابی که روی میزم نگشته بودم. بگذریم این چیزها پیش می آید مهم اینه که به خیر گذشت. فقط بگم این حواس پرت هم بد چیزیه ...


بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 2 شنبه18 مرداد 1383

حواس پرتی 1
حواس پرتی هم شاخ و دم داره مگه ؟ فقط میدونم که دیروز صبح ساعت 10:41 (ببخشید ساعت از 12 رد شد، بنابراین پریروز) با کارت اعتباری ام یک کتاب مربوط به مقوله کاری ام را در اینترنت سفرش دادم. از آن لحظه به بعد کارت مذبور دیگر رویت نگردید. یعنی راستش را بخواهید امروز در حین خرید آخر هفته متوجه شدم که نیست! آمدم خانه هر جا را که فکرش را میکردم گشتم نبود. به دفتر رفتم و حسابی اتاق کارم را به هم ریختم، نبود که نبود. آخرش زنگ زدم به پیام گیر مرکزی 24 ساعته مربوطه، کارت را مسدود کردم. خلاصه اگر دید خبری از من نشد، بدانید که یک شیر پاک خورده ایی، با کارت بنده دل و جان و محل زندگی را صفا داده است و سهم مرا هم که آب خنک باشد، کنار گذاشته است، پس لطفا اصلا نگران نشده و فکر بد به خود راه ندهید که در این گرمای حسابی این چند روزگذشته ژرمنستان به صرق آب خنک تشریف میبرم. احتمالا تهویه مطبوع هم آنجا که می روم موجود است! خب یک کم جگرمان هم جلا پیدا میکند.

بعد از تحریر: یعنی میشه فردا صبح توی کشوی میزم پیداش کنم؟ اصلا معنی این اختراعات بیمزه کارت و کد چی چی هست؟ نمیشد هنوز با نمک همه چیز را میپرداختیم؟ یا معامله پای پای میکردیم؟ هزار بار گفتم بازهم میگویم، این تکنولوژی و حواس پرت با و به هم نمی سازند.


بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ شنبه17 مرداد 1383

تو پرانتز
این ماجرای خانم دکتر شوارتز هم خیلی طولانی شد، اگه میدونستم انقدر طولانی میشود، اصلا از خیرش میگذشتم. حالا فکر میکنید، آخرش چه میشود! نه بابا، این هم مثل 101 مراسم دیگر معمولی تمام میشود، نه کسی آخرماجرا به قتل میرسد، نه بمبی منفجر میشود و نه جای ماهی، توله سگ به خوردمان می دهند. وقتی شروع به نوشتن ماجرا کردم، هنوز در گیر عواقب و دنباله های ماجرا - که حالا به نظر معمولی است - بودم، الان که 2 ماهی از آن میگذرد، به نظرم کل روایت یک کم بی مناسبت می آید. خیلی چیزها است، که به روزتر و جالب تر هستند و میخواهم راجع بهشان بنویسم ولی ماجرای ناتمام فوق الذکر، بعلاوه 101 کار بیخودی و باخودی مانع میشوند. الان هم باید بروم بخوابم، که ساعت کوک کرده ام، صبح خیلی زود بیدار شوم و چند تا کار ناتمام را به سرانجام برسانم. حالا خدمت میرسم.


بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 4 شنبه14 مرداد 1383

شرح یک مراسم جشن 2 , تشکر
کمی حیرت کردم. فکر نمی کردم حضور یا عدم حضور مجازی من در این دنیای مجازی شلوغ و پلوغ و همه رنگ اهمیتی داشته باشد، اما پیغام های دوستان جدید و قدیم - با همه گرفتاری ها و مشغله هایی که هر کسی به سهم خودش دارد – مرا بیشتر از غیب شدن طولانی ام شرمنده کرد. ممنونم که برایم پیغام گذاشتید . احساس خوبیه دانستن اینکه نوشته های آدم توی این فضای مجازی گم نمیشوند و کسی یا کسانی هم هستند که آنها را میخوانند . متشکرم که مرا از این احساس خوب سرشار کردید.

**********

ناتالی با دسته گل وارد شد . یک عدد کارت تبریک خوشگل هم خریده بود، که هر نفر زیر متن زیبایی که او نوشته بود، امضایی کرد ( البته مسلمه که جلوی میزبان یعنی خانم اینکار را نکردیم ) و بعد دسته گل را با ذکر این که هدیه هم بعدا ضمیمه خواهد شد به او دادیم . این کار جز عرف و آداب معاشرت آلمانی ها محسوب می شود و در چنین مراسمی حتما هدیه ایی به میزبان داده میشود. بسته به نوع مراسم ، مناسبت آن و همینطور درجه آشنایی با میزبان، هدایایی از کتاب گرفته تا شراب یا شکلات و گل به میزبان هدیه میشود. دست خالی رفتن کمی نشانه بی توجهی و بی فکری است و برعکس انتخاب یک هدیه درست و به درد میزبان بخور (نه صرفا انتخاب چیزی من باب رفع تکلیف) نشانه آدب دانی، نکته سنجی و حسن سلیقه میهمان به شمار میرود . بگذریم خانم دکتر شوارتز که از فرط شادی میدرخشید، از همه تشکر کرد و بعد از اینکه همه نشستیم جملاتی راجع به کارش و اینکه هر کدام از ما چه نقشی در موفقیت او داشتیم، گفت و به خصوص از آقای رییس (که مسوولیت کنترل علمی و عملی تحقیق او را بر عهده داشت) و همینطور همسرش تشکر کرد. راستش را بخواهید، من که هیچ نقشی در موفقیت ایشون نداشتم . یادم نمی آید جز این که هر دفعه که به اتاق من می آمد، اگر میل داشت یک چای نعناع (کیسه ای) با چند عدد بیسکویت ویفر گردویی (در صورت موجود بودن در کشوی میزم) جلویش میگذاشتم و سووال میکردم : "خوب چه خبر، احوالتان چطور است؟" راستش را بخواهید، ضمن اینکه از شخصیت موقرش خوشم می آمد ، یک کمی دلم میسوخت، که این بنده خدا هر وقت آنجا بود، هیچ کس یک کلمه هم با او حرف نمی زد. از فاصله 200 کیلومتری هر هفته یک بار می آمد، از منشی گرفته تا رییس یک سلامی میکردند و رد میشدند و پی کارشان میرفتند. حالا توی این یک هفته شاید اتفاقی افتاده باشد یا شاید بنده خدا در راه چپ کرده باشد. انگار نه انگار ... نه اینکه نخواهند بدانند، نه، ولی انقدر مشغول کارهایشان بودند، که گاهی فراموش میکردند، بابا هر چقدر هم که کار هست، آدم گاهی باید 10 دقیقه طولانی تر بماند و کار بکند، ولی یک کمی هم به دیگران توجه بکند. این مدت که با آلمانی ها بوده ام، متوجه شده که اکثرشان، بخصوص آنها که در بخش علمی هستند، بلد نیستند یک گفتگوی دوستانه کوتاه با یک نفر که خیلی با او نزدیک نیستند، بکنند. کمی اش هم میتوانم بگویم دلشان نمی خواهد، در کار کسی فضولی بکنند و برای همین اصلا سوال نمیکنند و طرف مقابل هم همینطوری چیزی برایت تعریف نمیکند (با همه این سوال نکردن ها، ممکن است از فضولی هم در حال ترکیدن باشند ها ، ولی الحق و الانصاف سین جیمت نمیکنند. از این پیرزن های فضول تریپ فیلمهای پلیسیشون بگذریم، که البته توی محیط کار من طبعا ازشون خبری نیست). خلاصه، منی که از همه کمتر خانم دکتر شوارتز را میشناختم، با او بیشتر از بقیه چاق سلامتی میکردم و با علاقه از پیشرفت کار تحقیقش میپرسیدم . یادم می آید، یک روز به من گفت که همسرش با یک ایرانی اهل تهران که مهندس آرشیتکت است، اسکی میکند و اسم کوچک این آقا داریوش است. تقریبا مطمئن بود که من باید این آقا را بشناسم. من فقط کمی نگاهش کردم و بعد گفتم، راستش تهران انقدر بزرگ است که من ایشان را نمی شناسم. بگذریم یک دفعه هم به یک برنامه دعوتش کردم، که خیلی خوشش آمده بود و چند بار هم اتاقمان را در اختیارش گذاشته بودیم. کلا روابط من با این خانم دوست داشتنی در همین حد خلاصه میشد (آهان چند بار هم که سخنرانی داشت، من و آلکس در جابه جا کردن اسلایدها و یا میز گنده تالار اجتماعات کمک کرده بودیم که بیشترش را آلکس انجام داد من که زور ندارم میز بلند کنم) . به هر حال خانم دکتر شوارتز از همگی همکاران، دوستان و همراهان تشکر کرد. و بعد از دقایقی ما به داخل برای صرف شام هدایت شدیم.

ادامه دارد

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ جمعه 10 مرداد 1383

بدون شرح
بی سروصدا رفتم. بی سر و صدا هم برگشتم. از همه آنها که لطف کردند، سرزدند، اما دیدند صاحبخانه بیخبر رفته است، عذر میخواهم. خواهش دارم نپرسید چرا رفتم و چرا برگشتم. من باب توضیح همین بس که اتفاق ناگواری نیافتاده بود، سفر هم نبودم. به دلایلی اما ننوشتم و مدتهاست دل سیر وبلاگ گردی هم نکردم. اعتراف میکنم، اگر پیام های شما نبود ، شاید قید نوشتن را میزدم. دل آدم باید اما از سنگ باشد، چشمش را به روی این همه معرفت ببندد. مینویسم . گه گاه شاید مجبور بشوم باز ازتان مرخصی بگیرم. فعلا اما، نصفه نیمه برگشتم: سلام.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ جمعه 7 مرداد 1383