من زير آسمان بلند هستم
راه مي روم
نفس مي کشم
من اين روز ها زياد دلم مي گيرد
حس مي کنم در اين لحظه نا شناخته ترينم
عادت ميکنم به فهميدن
کنار مي آيم با بودن
طي مي کنم با زندگي
گذر مي کنم از اتفاق
دلم فرياد مي خواهد و طبيعت بکر و يک سکوت عميق و تبسمي طولاني
يک تبسم زيرکانه و يک عروسک بازي کودکانه کافي بود براي عاشق کردنم و تو اين کار را کردي
و من مثل کودکي عاشقت شدم
و تو شدي شاهزاده تمام قصه هايم
و چقدر ساده عاشقم کردي
و چقدر ساده تر رهایم کردی
دوس ندارم
چي ميشه مينويسم آدما رو دوس ندارم
خودمو، اونارو، حتي شمارو دوس ندارم
ديگه از دلم گذشته عاشق كسي بشم
اون دُوست دارماي بيهوارو دوس ندارم
يادمه يه وقتا جونم سر عاشقي ميرفت
ديگه حتي فكر اون لحظههارو دوس ندارم
سرنوشت و سفرو خيانتو پشيموني
حق دارم بگم كه هيچكدومارو دوس ندارم
نه غريبه لطفي كرد، نه آشنا خيري رسوند
هيچكدوم، غريبهو آشنارو دوس ندارم
كفره اما مينويسم، دعا فايدهاي نداشت
من دعا نميكنم، نه، دعارو دوس ندارم
بچه بوديم چي ميشد بچه ميمونديم هميشه
گرچه من خيلي بدم بچههارو دوس ندارم
يه زموني يه صدا وجودمو تكون داد
باورش سخته ولي اون صدارو دوس ندارم
التماس سرخ سيبا ديگه معني نداره
سيبا مال عاشقاس، من سيبارو دوس ندارم
ديگه دستي نميخوام كه كنج دستام بشينه
همه چي سرده، ميلرزه، گرمارو دوس ندارم
چرا من دلواپس شمدوني باشم، تو غروب؟
ديگه نه گلارو، نه گلدانارو دوس ندارم
وفا حرفه مهربوني قحطيه، عشقم بلاس
ديگه بيوفام، عجب نيس، وفارو دوس ندارم
صحبت چشماي روشنش يه عمري منو كشت
ولي نه هرگز ديگه اون چشارو دوس ندارم
با خودم قرار گذاشتم سراغ دلم نرم
با دلت بري خطاست، من خطارو دوس ندارم
وقتي كه عاشق بودم، بلا چه طعم خوشي داشت
حالا كه رها شدم، پس بلا رو دوس ندارم
يعني چي دوست دارم، بيتو ميميرم، عزيزم
نميدونم چرا اين جملههارو دوس ندارم
بايد آدم بشينه راس راسي زندگي كنه
آدماي عاشق و مبتلا رو دوس ندارم
خدا هر چي سر رام بود طعم خوشبختي نداشت
نميشه آخه بگم كه خدارو دوس ندارم
ولي بندههات نساختن با دلم تكتكشون
اين كه جرمي نداره بندهها رو دوس ندارم
خورشيد و ستارهرو، مهتابو آسمونارو
ساحل و موج بلند دريارو دوس ندارم
همه عمرم توي سوختن واسه پروانه گذشت
ولي بيرمحمم و حتي شمعارو دوس ندارم
ميدوي، ميشكننت، نميخوانت، نميرسي
من به كي بگم كه اين قانونارو دوس ندارم
زندگي رو شونههام سنگيني ميكنه عجيب
پس گناه من چيه كه دنيارو دوس ندارم
دو سه سالي بود به عشق روياهام زنده بودم
ديگه حتي رسيدن تو رويارو دوس ندارم
دلمو همه زدن يا بدن ميشن يا كه بدن
خودمم بدم وليكن بدارو دوس ندارم
به جاي اين همه حرفا چونكه باور بكنيد
بذاريد بگم كه ديگه، زيبارو دوس ندارم
نميگم
نميگم عاشقم باش
نميگم مال من باش
حتي ازت نخواستم
با اين و اون تو كم باش
نميگم به تو برگرد
نميگم پس دلم چي
تو اين دنياي ناتو
نميخوام از تو هيچي
زدي بپيچي به بازي
جيكم درنيومد
توي انگشت دستم
اگه چيزي بود در آومد
ولي بازم دمت گرم
اگه دلي بود شكوندي
نگفتي من بميرم
نگفتي نه نموندي
اگه حرفاي ساده
برات گرون تموم شد
تو مثل من نسوختي
من عمرم حروم شد
ولي واسم حلالي
اگر چه من شكستم
با اين دل شكستم
بازم من يكي هستم
خیال نکن
تو باشی یا نباشی
دیگه برام مهم نیست
دور تو خط کشیدم
اما نه با چشم خیس
خیال نکن تو ذهنم
اسم تو رو نوشتم
خیال نکن که بی تو
خرابه سرنوشتم
بازی دیگه تمومه
حوصلتو ندارم
من پای بازی تو
دیگه دل نمی ذارم
یه همبازی می خواستی
که حرفتو گوش کنه
به پای بازی تو
عشقشو فراموش کنه
عروسکی می خواستی
که وقت تنهاییات
کنار تو بمونه
بمونه تو خیالات
عروسک سخنگوت
دیگه کوکش تموم شد
دل خورم از دست من
که پای تو حروم شد
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است
اما ساقی اما ساقی اما ساقی برس به دادم
اونی که دل و دینم رو برده خیلی وقته نکرده یادم
اما ساقی ببین چگونه سیل اشکم شده رونه
درد جانسوزمو به جز تو به خدا هیچکی نمیدونه
اما ساقی اما ساقی اما ساقی برو طبیب دل بیمارمو بیار
بهش بگو عاشقش غریبه مرده از رنج و انتظار
رفتي و من تنها شدم
با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد
و قسمت من آوارگي
تو رفتي و من تا حالا
کنار در منتظرم
ديدم امروز ديگه داري
منو فراموش ميکني
فانوس آرزومو
داري تو خاموش ميکني
گفتم واست نامه بدم
نگي عجب چه بي وفاست
با اين که من خوب مي دونم
جواب نامه با خداست
ميگم ستاره ها
تا مي تونن دعات کنن
نورشونو بدرقه
پاکي خنده هات کنن
![]()
اگر تمام آن همه را دیدیم و شنیدیم
اگر لب فرو بستیم و نفس هم بر نیاوردیم
اگر دست و دل زخمی از این همه نگفته
و درشت شنیده بی زخم ماند
و حرفی، سخنی، کلامی و سلامی نگفتیم
گمان مبر، که آن همه درست بود قبول داشتیم
که قبول داشتن و نداشتن ما
گره ای از کار فروبسته نمی گشاید
تنها، حرمت گذاشتیم
خون دل خوردیم
و سینه را از آهی پر از خون انباشتیم
تا شاید یک روز، یک موسم
که می دانیم خیلی هم دور نیست
از دست و دلی که نارفیق بود، بگوییم
بگوییم که می توان مثل هیچ کس نبود و باشیم
![]()