ghorboni

دو رفیق

 

سلام اين داستاني رو که واست تعريف ميکنم حقيقت داره ولي چون ديگه توي دنياي امروزي اين چيزا رخ نميده شايد يکم دور از ذهن باشه..... دو رفيق صميمي بودن يکي از اونها محمد و ديگري علي ، محمد بچه ي تهرون يکي يه دونه و از اون مايه دارايه روزگار بود و علي بچه ي همدان خانواده ي شلوغ و تهي دست اين دو رفيق يک روح در دو بدن بودن علي سه ماه زودتر به خدمت رفته بود و جلو تر از محمد مي خواست ترخيص بشه ولي به خاطر اين که باهم تموم کنن يه سيلي محکم به گوش يه گروهبان مي کوبه و بعد از سه ماه اضافه با هم خدمت رو تموم مي کنن يک ماه از اين ماجرا ميگذره و محمد مياد دنبال علي و از حال و کار او سوال مي کنه علي با حسرت جواب ميده کارو باري ندارم يعني به هر دري زدم نشد که نشد محمد به علي پيشنهاد کار ميده علي هم از خدا خواسته قبول ميکنه و دوتايي راهي تهرون مي شن محمد که پدرشم فوت شده و کلي ارث باقي گذاشته واسش يه شرکت به علي ميده و اون هم مشغول کار ميشه طولي نمي کشه علي کارو بار مياد دستش و شرکت رو روز به روز بزرگ تر و کارآمد تر مي کنه يه روز علي به خونه ي محمد ميره اونجا با دختري ملاقات ميکنه که يک دل نه صد دل عاشقش ميشه بعد محمد رو يه گوشه گير مياره و موضوع رو واسش ميگه محمد ميگه اون خواهرم وعلي با تعجب ميگه تو که خواهر نداشتي ؟؟؟محمد ميگه خواهر  ناتنيمه و تازه از سفر خارجه اومده و بعد از مدتي جشن عروسيه علي رو ميگيره و علي هم قاتي مرغا ميشه اين ماجرا باعث ميشه يکمي بين محمد و علي فاصله بي افته و محمد به دام اعتياد کشيده ميشه در کنار اعتياد به قومار هم مشغول ميشه و طولي نمي کشه تموم زندگيش رو مي بازه و دست خالي ميره در خونه ي علي وقتي علي محمد رو اين جوري مي بينه انگار نه انگار که اون رو مي شناسه و بعد تر از گداها با اون رفتار ميکنه محمد وقتي اين برخورد رو مي بينه ميره و پشت سرش رو هم نگاه نمي کنه با چشماي گريون يه کوچه بيشتر نرفته يکي صداش مي کنه بر ميگرده يه موتور سوار رو مي بينه موتور سوار جوياي حالش ميشه و محمد ماجرارو واسش تعريف ميکنه موتور سوار هم وقتي جريان رو مي فهمه وبراي اين که به محمد کمک کن يه  پيشنهاد بهش ميده؟؟؟؟ خانومي رو زير نظر گرفتم و امروز ميخواد مبلغ زيادي رو از بانک در بياره هستي يا نه ؟؟؟محمد هم چون ديگه چيزي واسه از دست داشتن نداشته قبول مي کنه و دوتايي به محل  مورد نظر ميرن و بعد از کمي انتظار يه زن با يه ساک از بانک خارج ميشه انگار نشونيا درسته و محمد ساک رو از زن ميزنه و با موتورسوار از محل سرقت فرار مي کنن وقتي کيف رو باز ميکنه با پول خيلي زيادي روبه رو ميشه و بعد از گرفتن سهم از موتور سوار جدا مي شه و مياد پول رو سرمايه مي کنه و از اول شروع مي کنه به کار بعد از دوسال زندگيش رو از اول هم بهتر مي کنه...... يه خانوم خوشگل از اون خوشگلا در خونه ي محمد رو براي کار در خانه ميزنه و محمد اون رو به عنوان خدمتکار قبول مي کنه مدتي نمي گذره که محمد عاشق دختره ميشه و با اون عروسي مي کنه و با اين کار زندگيش تکميل تکميل ميشه...... حالا ديگه از اون موقعه اي که محمد رفت در خونه ي علي بيست سال مي گذشت و اتفاقي مسير محمد به انجا خورد ديد خونه ي علي چراغونيه و بعد از سوال کردن از اهالي محل فهميد امشب عروسيه پسر علي و رفت خودش رو اماده کرد که بره مجلس عروسي  علي که دست به پيک خوبي داشت ساقي مجلس پسرش شده بوده و يکي يکي همه روسيراب مي کرده تا اين که نوبت به محمد ميرسه......  محمد رفت و نشست روبه روي علي و گفت ساقي بريز اين رو ميخورم به سلامتي اوني که نصف ثروتم رو دادم بهش ساقي بريز اين رو ميخورم به سلامتي اوني که اومد خونه ام و نامزدم رو به جاي خواهر ناتني دادم بهش چون ميدونستم از خودم خوشبخت ترش ميکنه ساقي بريز اين رو ميخورم به سلامتي اوني که توي گرفتاري رفتم در خونه اش و اون بدجوري جبران تموم خوبيام روکرد که الان هم شرمنده اشم خوب محمد ديگه سيراب ميشه و علي پيک رو ميده به محمد و ميگه ساقي بريز اين رو مي خورم به سلامتي اوني که سه ماه از خدمتم رو به خاطرش عقب انداختم ساقي بريز اين رو ميخورم به سلامتي اوني که اومد در خونه ام و وقتي حال روزش رو ديدم نزاشتم بياد تو و نامزدش هم اون رو ببينه ساقي بريز اين رو ميخورم به سلامتي اوني که يه موتور سوار فرستادم دنبالش و يه زن با کيف پر از پول گذاشتم در بانک به خاطرش ساقي بريز اين رو ميخورم به سلامتي اوني که خواهرم رو فرستادم در خونه اش به عنوان خدمتکار تا ببينه و پسند کنه ساقي بريز اين رو ميخورم به سلامتي اوني که به خاطرش بيست سال اين رازها رو مخفي کردم تا مرام و روح بزرگش نشکنه...... محمد که اين حرفا رومي شنوه بلند ميشه و دست علي رومي بوسه و دوتايي صورت هم ديگر رو مي بوسن و ماجرا به خوبي و خوشي تموم ميشه(حالا ما يه دوست مثل اين دوتا داشتيم به خدا توي زندگي چيزي کم نداشتيم)

دفعه ی اول

دفعه ي اول تو کوچه ديدمش گفت:داداشي مياي بازي کنيم؟بعد از اين که بازي مون تموم شد! گفت: تو بهترين داداش دنيائي وقتي بزرگتر که شديم دانشگاه رفتيم چشام فقط اون رو ميديد و از ته قلبم مي خواستم بگم عاشقتم دوست دارماما اون گفت تو بهترين داداش دنيائيوقتي ازدواج کرد ساق دوشش بودم بازم گفت تو بهترين داداش دنيائيو وقتي که مرد من زير تابوتش رو گرفتم مطمئن بودم اگه مي تونست حرف بزنه مي گفت تو بهترين داداش دنيائيچند وقتي گذشت و دفتر خاطراتش به دستم رسيد وقتي خوندمش ديدم نوشتهعاشقت بودم دوست داشتماما مي ترسيدم بگم به خاطر همين مي گفتم تو بهترين داداش دنيائي

 

 

دو فرشته

دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند
اين خانواده رفتار نا مناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند. بلکه زير زمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند
فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين کار را کرده، پاسخ داد همه امور بدان گونه که مي نمايند، نيستند
شب بعد اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيار مهمان نوازرفتند. بعد از خوردن غذايي مختصر زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند
صبح روز بعد فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند، گاو آنها که تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود
فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد: چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟
خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد
فرشته پير پاسخ داد: وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بددل بودند، شکاف را بستم و طلا ها را از ديدشان مخفي کردم
ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بودم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم!
همه امور به دان گونه که نشان مي دهند، نيستند و ما گاهي اوقات خيلي دير به اين نکته پي مي بريم
پس به گوش باشيد شايد کسي که زنگ در خانه تو را مي زند فرشته اي باشد و يا نگاه و لبخندي که تو بي تفاوت از کنارش مي گذري، آنها باشند که به ديدار اعمال تو آمده اند

Sponsors

شما اسم اين جريانو چي ميذاريد؟؟

پس داستانو بخوانيد:

حدود 12 سال پيش بود يادم مياد سال سوم راهنمايي بودم زمستون بود و امتحانات ثلث دوم. مدرسه ي ما چون شيفت بعد از ظهر داشت ساعت 7:30 زنگش ميخورد براي همين بود که من ساعت 6:30 از خونه ميزدم بيرون. يه روز که هوا برفي و تاريک بود مثل هر روز زدم بيرون. اون روز امتحان داشتم. تو مسير مدرسه معمولا ً  آدم نميديدم، ولي اون روز تو خيابون سرد و مه گرفته از دور 2 تا دختر ديدم از رنگ روپوششون معلوم بود از بچه هاي مدرسه راهنمايي پايين همون خيابونن ولي تو اون حالت سرما و خواب آلودگي کي حس مخ زدن داشت. از روي کنجکاوي بهشون نگاه کردم. نگاهم به نگاه يکيشون گره خورد احساس کردم چشماش خوابو از سرم پروند .

 

آنقدر گيج شدم که تا به خودم اومدم اونا تو مه و برف گم شدن. قبلا شنيده بودم که ميگن يارو با يه نگاه يه دل نه صد دل عاشق شده ولي باور نميکردم اين بلا به اين زودي سر خودم بياد. تا يه هفته گيج بودم به خودم ميگفتم عاشقي که بچه بازي نيست حتما يه هوس کوتاه بچگيه از سرم ميپره. ولي هر چي ميگذشت بيشتر تو درياي عشقش غرق ميشدم. تا اينکه تصميم گرفتم تو همون بچگي حقمو از زندگي بگيرم و به حرف دلم گوش کنم.

 

تقريبا 3 هفته از اون روز گذشت يه روز صبح با يکي از دوستام تو همون خيابون وايساديم صبر کرديم. نزديک ساعت 7:15 بود که ديدم اونا دارن ميان. اول که چشم تو چشم شديم تو دلم خالي شد. زبونم بند اومد. من که به پررويي معروف بودم هنگ کردم. اولين بار بود اين احساسو داشتم. هر چي حميد ميگفت بريم دنبالشون نگاه ميکردم، تا با چک و سيلي حميد رفتم دنبالش. وقتي نگاش کردم فقط چرت و پرت گفتم. اصلا يادم نيست چقدر شعر گفتم که اون سرم داد زد و گفت: بس کن ديگه. وقتي اينو شنيدم خفه شدم. تا مدرسه فحشاي حميد و گوش دادم و قول دادم ظهر مخشو بزنم (گنده گوزياي جوونيه ديگه)

 

مدرسه رو پيچونديم تا ظهر، تعطيل که شد خيلي محکم رفتم کنارش، اينبار خيلي بهتر بود تمام خيابونو باهاش حرف زدم. کاشکي هيچ وقت اون خيابون تموم نميشد اون رويايي ترين دختر من بود. شمارمو گرفت. اسمشو نگفت و من اسمشو .... گذاشتم بعد رفتنش هيچي نميفهميدم، دلم ميخواست هيچ وقت ازش جدا نشم. اون همه ي زندگيم شده بود با هم دوست بوديم ولي هيچ وقت نتونستم بگم عاشقشم. تمام فکر و ذکرم اون بود، ديگه درس نميخوندم. درسامو زوري پاس ميکردم من که هميشه از خرخوناي کلاس بودم، ولي مهم بودن اون بود که منو شيفته ي خودش کرده بود. اون گل رز قرمزي بود که دنيامو گلستون کرده بود. روزاي خوبي بود روزايي که همتون تجربه کرديد (اگرم تجربشو نداريد خدا کنه تا ابد روزاتون اينجوري باشه) هر هفته سه شنبه ها من از کشيدن ناز چشماش لذت ميبردم، ولي تو چشماش ميخوندم ديگه منو نميخواد تا اينکه.

 

14 مهر بود، خوب يادمه هوا باروني بود و ما تازه ساله دو دبيرستان بوديم. بهم گفت بعد مدرسه بيام دنبالش کارم داره. بعد مدرسه رفتم دنبالش، خوب يادمه خيلي راحت دلمو کشت. آتيشم زد و اوني که نبايد ميگفت رو گفت. اون لحظه عينه روز اول ديدنش خفه شدم. اون ديگه .... مهربون من نبود، عوض شده بود. سعي کردم اون از سرم بيرون کنم، ولي نا خوداگاه ميرفتم سر راهش. کارم همش گريه بود. تنها دلخوشيم ديدنش بود که اين دلخوشيمم با عوض شدن خونشون از بين رفت و هستيمو ازم گرفت. هنوزم نميدونم کي اين کار و کرد اون رفت و منو با يه دنيا خاطره تنها گذاشت .

 

از همه چي بدم ميومد سعي کردم با يکي ديگه جاشو پر کنم، ولي هر کي از عاطفه دم زد منو ياد اوني انداخت که شيدام کرد و رفت. 6 سال گذشت ديگه..... واسم يه خاطره بود که احتمالا بايد اونو بعد از مرگم ميديدم. تقريبا 2 سال بود که من تنها زندگي ميکردم. دانشجو بودم ولي بجاي دانشگاه تو خونه ويسکي ميخوردم و گريه ميکردم. يه روز با بچه ها زديم بيرون، بهمن 80 بود. پشت چراغ قرمز بوديم که بغلمون يه پرايد بود، بچه ها ميخواستن مخشونو بزنند. من يه لحظه نگاه کردم، اون حسي که 8 سال پيش بهم دست داده بود دوباره درونم شعله گرفت. فکر کنم خودتون حدس زديد کيو ديدم !!! اون.... من بود. رفتيم فرحزاد خيلي حرف زديم ولي غرورم نذاشت التماس کنم. از طرف يکي از دوستاش که تو همون پرايد بود آدرسشو گرفتم ولي ساناز شمارشو بهم نداد.

 

اون منو له کرده، از يه آدم درسخون که خيليم شيطون بود يه مجسمه ي الکلي ساخته بود که تنها يادگاريش از عشقش چروکاي پيشونيش بود. بايد بهش ميگفتم که عاشقشم شايد با گفتن اين جمله روحم آروم ميشد. انتقام گرفتن از اون کار من نبود بايد خودمو راحت ميکردم و انتقامو ميذاشتم به عهده ي عشق .

 

چارشنبه سوري همون سال مست کردم رفتم در خونشون ديدمش اون الان دانشجوي هنر بود ولي هنوز چشاش آتيشم ميزد. صداش زدم بي مقدمه گفتم دوست دارم الاغ، آرزوهاي منو ازم نگير، آتيشم نزن. اونم گفت منم تو رو دوست دارم. اينو گفت و من گريه ام گرفت سرمو انداختم پايين، از وقتي سرم بالا اومد تا همين لحظه ديگه نديدمش اونا از اونجا رفتن و سه شنبه ها برام مرموز پر خاطره موند.

 

حالا شما اسم داستان زندگيمو چي ميذاريد؟؟ هنوز بعد 12 سال مطمئنم عاشقم ولي نه عاشقه اونکه دارم بخاطرش روي کي بورد اشک ميريزم عاشقه اونم که داره اشکامو پاک ميکنه کسي که تويه قدم زدن تو يه کوچه خلوت تو يه 3شنبه پيداش کردم حالا از خدا بخوام همه روزا 3 شنبه باشن يا لعنت خدا به اين 3 شنبه ها!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟

{ParagraphsSidebar}